تبليغاتX
اتاق خواب من و تمام عروسکهای اتاق
خیلی اعصابم خرده خیلی حالم بده دلم میخواد همه ادما خانواده استادا و همه همه رو استفراغ کنم.متنفرم از همه.از مردم احمق و لجباز و نفهم اطرافم.همه میخوان با لجبازی حرف شونو به کرسی بنشونن.هیشکی نمی خواد شراطی منو درک کنه.من که نگفتم نه گفتم چند روز دیگه.همه نفهمن و کم شعور.دلم میخواد همه اونایی که رو اعصابم طناب میزنن استفراغ کنم.همشونو.امروز برای چندمین باز با مادرم درگیر شدم.چرا نمیخواد بفهمه.یا میفهمه و به زور میخواد وادارم کنه به چیزی که نمیتونم انجامش بدم.خودش کاری میکنه مجبور تو روش وایسم سرش فریاد بکشم.همه این منفورات به کنارحوصله شارلی رو ندارم.خیلی زودتر از اونی که بخواد اتفاق بیفته فهمیدم به دردش نمیخورم.تقاضایی ازم داره که شرایط و مشکلات چرند زندگیم اجازه نمیده اجابتشون کنم.ازم میخواد باهاش برم دربنددر حالیکه من از کوه متنفرم. هر وقت میخواد بیاد دنبالم بریم بیرون اما من در کنار درس هزار تا گرفتاری تلخ سوزنده دارم تو زندگیم که شارلی حتی از کنارشون عبور نکرده.همیشه والدینشو سالم دیده.بیون غم و بدون گرفتاری.همیشه همه چی واسش حاضر بوده.همیشه سر راحت رو بالش گذاشته و بدون دغدغه های فکری زندگی کرده.انتظار داره باهاش بیلیارد بازی کنم مشروب بخورم سیگار و قلیون بکشم و تو مهمونیاش تا دم دمای صبخ بمونم.خدا رو شکر که خانواده گیری ندارم اما فکرم درگیر مشکلات سختیه که اصلا حتی نمی تونم از مهمونی هام لذت ببرم.نه تنها مهمونی هرچیز دیگه ایی که شارلی دوسشون داره.اینقدر مشغله های تلخ و سفت و حل نشدنی دارم دیگه فکری ازاد نمی مونه رای تفریح و لذت.بی نهایت ارزو دارم یورام رو ببینم.تو شرایط تنگ و سخت همیشه شونه هاشو برای گریه و بعضا ریختن آب دماغ به طور غیر عمدی و دستهای سفید و نرمشو رای نوازش موهام داشتم.اما اون الان تو یه قاره دیگه است حاالا حاالا ها چشمون تو چشم هم نمیفته.دلم میخواد از شارلی خواهش کنم بره تنهام بذاره.من اونی نیستم که این پسرک ارام رویایی تو رویاهاش دنبالش میگرده.وقتی می ینمش با یه دست گل سرخ که بوش حالمو بهم میزنه و یه دست یه بسته کوچولو رنگارنگ دلم فریاد بزنم برو برو با یکی دیگه من تورونمیخوام...................................

خیلی خسته ام خستم از روزهای تکراری و دیدن صحنه هاس درد آلود تکراری و جتی شنیدن حرفای تکراری سر ساعت معین........

سرمو میکنم تو بالشم و از ته دل میزنم زیر گریه.دستامم پوست پوست شدن و می سوزن گلیسیرین و آب لیمو رو ول میدم روشون و نیمی اش میریزه رو زمین. از سر لجبازی با مادرم تمیزش نمیکنم.حالا بعد دو سه دقیقه سوزش و خارش دستامم شروع مشه.دلم میخواد همه رو استفراغ کنم همه رو.

+ نوشته شده در ساعت 1:56 توسط آناشل |


حدود یک هفته ثبت نام و دوندگی و بختی و از این ور بدو اونر بدو اور دانشجویی بدو بانک بدو امور مالی بدو فتوکپی....وای کلافه کننده بود آخرشم معلوم نیس قراره چه تاجی به سر جامعه هنری تئاتر بزنیم....خیلی خسته شدم ترکیدم از بس کاغذ ومدارک بازی و دوندگی کردم

صبح بیدار که شدم بوی بارون میومد و تا صبح لای در پنجره باز بود و هوای اتاق چنان خیس و نمناک بود که انگار بارون داخل اتاق هم باریده.با اکراه بلند میشم لباس می پوشم صورت میشورم مسواک میزنم با نخ دندون قسمتی از لثه ام رو جر میدم و دلم ضعف میره از درد....خون میریزه کف دستشوریدهنم شور میشه تمام نفرت و بغض و کینه و حرصمو نسبت به زندگی احمقانه ام تف میکنم و میریزم بیرون.صبحانه شیر داغ می خورم که منو دچار تهوع میکنه و داغیش لثه مو می چزونه.نمیتونم خوب سین رو تلفظ کنم مث ادمای لکنت دار حرف میزنم و همین مونده که روبه روی قسمت امور مالی که مسوول رایانه اش  که ترکه به تته پته بیفتم و اونم ترک ... بمیرم تا حالیش بشه چی میگمحوصله ندارم موهامو شونه بزنم یه مشت کاغذ و پرونده و مدارک میزنم زیر بغلم با دلپیچه میرم بیرون از خونه.بارون میاد هوا بوی نم داره.درکمال خنگی ملتفت میشم پنجره اتاقمو نبستم و زیر بارونی که داره میشه تگرگ پدر مانیتورم و کامپ در میاد فوری میزنگم خونه از مادر خواهش میکنم بره در و ببنده. و قطعا اگر ... اینجا بود می گفت دختر ایرونی خودت باید حواست جمع باشه واسه کارات نه مادرت...

نمی دونم توی دانشگاه چی پیش میاد؟مسوول درست به وظیفه اش عمل میکنه یا وقتی ازش سوال میکنم بابت حرفیدنش باید مالیات هم عرض با قسط خونه اش بده.نمی دونم وقتی محترمانه سلام میدم صبح بخیر میگم و مدارک رو با احترام جلوش میذارم مث حیوون رفتار میکنه یا میفهمه دارن بهش احترام میذارن.گاو تر از این حرفان که حالیشون شه.دانشگاه ازاده دیگه.بی پدر ها وقتی میخوان ادمو بچاپن و پول بگیرن زل میزنن تو چشات  با هرزگی تمام. وقتی ازشون کار میخوای مث گاو سرشونو پایین می اندازن و زیر لب فقط ونگه می کنن اونم برای اینکه بگن لال نیستن!!!البته اگرم بگ...نشانه اینه که زبون هست تو حلقشون.

با تمام وجود ارزو میکنم شارلی و نبینم و خداروشکر نمیبینمش.از قبل با خونه هماهنگ کردم که سر ساعت معینی تا وقتی بیرونم بهم نزنگ خودم میزنگم و گوشیمو خاموش میکنم.لابه لای شلوغی و جمعیت دختر پسر که دارن تو سر و کله هم میزنن با دلپیچه مسخره و اضطراب که نکنه شارلی منو بینه کارمو تموم میکنم.میام از راه پله ها پاین بیام که ...بنفشه رو میبینم. قبل از اینکه قیافه گ... به خودش بگیره مسیرمو عوش میکنم و حس ترش و شوری که از صبح بع خوردن شیر تو دلم اومده دلم میخواد برم تو دستشویی دانشگاه و استفراغش کنم... این حس رو بنفشه و النای کثیف نامرد رو...جامعه و دانشگاهی که ازش با بند بند وجودم بیذارم....در من ایجاد کردن.

فقط تصور کن جلودر مستراح کیو دیدم شارلی دقیقا زمانی که پایین پله ها ولو شدم و پله های مزائیکی دانشگاه رو مزین به استفراغی نارنجی رنگ کردم(چیه حالت بد میشه نخون....) دیدمش گوشام کیپ شده بودن و دستام یخ کرده بود.شارلی مو برد تو قسمت توالت دختران...فقط کافی بود ببینمون و دیگه خودتون میدونید هزار جور وصله و برچسب اخلاقی و غیر اخلاقی و ورزشکاری و ملی و سیاسی و هنری ببندن بهمون..دهنم و صورتمو میشورم و سرفه میکنم و مث تراکتور سرفه ادامه داره.شارلی با یه شونه مردونه که نمیدونم از کجاش دراورد تو اون لحظه موهامو شونه میزنه و مقنعه ام رو سرم می کنه.مقنه ایی که ازش متنفرم و همیشه دلم میخواد آب دماغمو باهاش بگیرم... لپمو میبوسه م با هم بیرون میریم.مثلا میخواستم نبینمش. تو دلم بفشه و النا رو به فحش میگیرم.میایم خونه و طول مدت راه ساکت شدم و هیچی نمیگم.هی سوال میکنه و از بیلیارد حرف مینه و برج ایفل و .....

آخر شب ساعت راس دوازده موهامو شونه میزنم مسواک میکنم و مراقبم جای شاهکار صبح توی دهانم بیشتر زخم و زیلی نکنم.توی رختخواب دراز میکشم و با تمام وجودم متکا و پلنگ صورتی شارلی رو بغل یکنم و میزنم زیر گریه.

مابین گریه خوابم میبره....

قبل از گریه خدارو برای انجام کارم و داشتن اتاقی که توش احساس ارامش دارم شکر می کنم......

 

 

     

         .

 

+ نوشته شده در ساعت 4:29 توسط آناشل |


خیلی ازت نا امیدم ای خدا خیلی نا امیدم کردی.انگار نه انگار بنده ایی بنام آناشل داری.هر دری زدم بستی هر سنگی زدم به در بسته انداختیچه گناهی به درگاهت کردم مگه؟کجای دنیا جواب خوبی و صداقت و پاکی و مهبون بودن و احترام اینه؟چه بدی به بنده هات کردم ای خدا....چذا ناامیدم میکنی.واسه حل مشکلم هیشکی جز تو نمی تونه دستمو بگیره.فقط توئی که میتونی کمکم کنی اما تو هم.... صدای منو نمیشنوی دیگه اینقدر که صدات کردم....

حتی از خدا هم ناامیدم....

قرار نبود یه مشت حرف غم آلود بکشونم و  بیارمو بنویسم تو وبلاگم اما دیگه ظرفیتم پر شده دیگه نیاز دارم بریزم بیرون.به مرز انفجار رسیدم از غصه خشم ناامیدی .دارم تباه میشم.پترو همه آرزو هام بود که رفت اونم با نامردی تمام....به خاطر اون النای کثافت لجن...

سعی می کنم این اخرین پستی باشه که با عصبانیت نوشتم

+ نوشته شده در ساعت 3:37 توسط آناشل |


ساعت سه نیمه شبه.روی تختم دراز کشیدم و پنجره بازه و باد ملایمی همراه با دود شهرداخل میوزه.کتاب رو زمین میذارمو به فکر فرو میرم......فکر شارلی خودم یورام که دور شده و انابل.لذت جویدن یه خیار خنک از داخل یخچال هی ذهنمو قلقلک میده.بالاخره شکم شکمو تسلیم نفس میشه میرم یواشکی یه خیار برمیدارم و تو اتاق ریزه ریزه میجوم.حالم داره بهم میخوره از چرندیات حرفای دانیال وای جقدر متنفرم ا این پسره ی چرند عوضی کثافت.....

سردم میشه و درو میبندم.نوشتن.مینویسم مینویسم و مینویسم.نوشتن و این تنها چیزیه که آرومم میکنه.خیلی خستم خیلی تنهام.فیلمی دلم میخواد بخرم که تصادفی اریجینالشو پیدا کردم ولی خیلی گرونه.کپی شده اش هم گرونه ولی باز منصفانه تره تا اوریجینلش.فردا روز حموم عروسکاس.چقدر بی رمقم.چقدر بی حس و حالم چقدر خستم چقدر تنهام.دلم یه دل سیر گریه توام با جیغ می خواد...........

+ نوشته شده در ساعت 1:58 توسط آناشل |


وقتی سرتو نوازش می کردم چند تار موهاتو که لابه لای انگشتام گیر کرده بود میبوسم و میذارم لای دستمال میارم تو اتاق در مخفی ترین گوشه پنهان مبکنم.فقط خودم می دونم و خدای خودم که برام چه ارزشی دارن موهای تو.وقتی بوشون میکنم چنان بغض می کنم که انگار...... تو به اشگهای من می خندی و میگی: ایرانی هستی دیگه!!!

دلم برات خیلی تنگ میشه.....

چی بگم؟!!!!

+ نوشته شده در ساعت 1:24 توسط آناشل |


پست و پستهای قبلیمو خوندی؟دیدی چی نوشتم راجع ادما.حالا به حرفم میرسی که میگم عروسکام مظلومن و هیچی تو وجودشون نیس.اگه بخوام درد دل کنم با اونا درد دل میگم و با اون گریه می کنم.من هیچوقت نخواستم از واقعیت تلخ زندگی به خصوص زندگی افتضاح و غم آلود خودم با آدمای رنگارنگش فرار کنم اما بهم حق بده تو اتاقم با چند تا تیکه پارچه به نام عروسک خودمو آروم کنم

اگه فهیم باشی میگیری چی نوشتم.......

+ نوشته شده در ساعت 1:21 توسط آناشل |


چقدر سخته ابراز لطف  دیدن کسی که دوسش نداری.حتی لیاقت این همه کوچیکی و محبت رو نداری ها ولی باز صبوره و میاد پیشت.خودش نشسته تو ناف امریکا یه عالمه دخترای خوشگل زیر دستش تازه رسیده بمنی که حتی مذهبم با اون یکی نیست.نمیدونم چه خصومتی با شارلی داشته که اینجوزی قضاوت داره راجع بهش.نمیدونم قضاوت خود شارلی در مورد این ادم چیه.ایا به خاطر عشق زیادی ام نسبت به شارلی شارلی ازش خواسته بیاد این حرفا رو بزنه و شارلی رو نامرد معرفی کنه.نمیدونم.

اگه با هم مشکل دارن و اختلاف دارن پس چرا تو لیست هم دیگه ان؟اخه اگه تو میگی نمیخوام قیافشو ببینم پس چرا تو لیست هم هستید؟اینه که منو مشکوک کرده به تو!!!!! دیگه نمیخوام باهات بحرفم.میشی شبیه کسی مثل محمد که خیلی پسر متین و با شخصیتیه و از اون جوونای کار درست کمیابه ولی من شارلی رو دارم و ونو نمی خوام از همه بدتر اینکه اون هم مسلکش با من کی نیست.چیزی که بازم منو به شک انداخت اینکه به محضی که براش آف زدم چون هم حال میکنه یکی دوسش داره هم نمیخواد شاید البته نمیخواد دل بشکنه این پسرکو انداخته جلو با من بحرفه.به حه ترتیب اگه روزی خود شارلی هم زبان به گلایه از این پسره باز کرد و اونو نامرد یا چیزی شبیه اون معرفی کرد پس نتیجه اش میشه حسادتی که این پسر دومیه داره نسبت به دوست داشتن من به شارلی.میگه فراموشش کن.این میتونه هم از حسادت اش نشات بگیره هم اینکه شارلی بهش گفته بگو.

اوففففففففف.خسته شدم.خیلی هم خسته شدم.دیگه باهاش چت نمیکنم.بیخیال.این احتمال که شارلی خواست منو ازمایش کنه که ایا دختر مناسبی براش هستم خیلی ضعیفه.مگر بچه باشم همچین فکری کنم.خیلی خستم.میرم یه دوش بگیرم عوسکای معصوممو بغل کنم و بخوابم.فقط دارم بگم که هیچوقت با این همه تلاشی که کردم اونی نشد که حقم بود و انتظار داشتمو . میخوام..........

خسته ام.....

 

+ نوشته شده در ساعت 1:5 توسط آناشل |


تو اتاق پذیرایی منزل شارلی رو به روی مادر پدرش روی مبل نشسته بودم.بدنم خیس عرق.دهانم خشک.زیر رگبار مشتی حرف بی سر و ته از زن و مردی که انگار هیچ سختی تو زندگیشون نداشتن.دنباله روسریمو تو دستم گرفتم و از خشم هی فشارش میدم.مادرش چایی میاره.نگاه ساعت میکنم و به جای چایی شربت میخورم و بعد کلی تعارف و حرفای بی سر و ته و مفت  با یه بغض گنده تو گلوم میرم بیرون از خونه شون.شارلی همراهم میاد بهش میگم لطفا تنهام بذار میخوام تنها باشمو و کمی فکر کنم. سریع میام خونه میرم تو اتاقم.پلنگ صورتی شو بغل میکنم و میشینم رو تخت.فنجون چایی رو ذره ذره میخورم و انگار میخوام همه وجود و روح یخ کردمو با همین جرعه های چایی گرم کنم. روبه روم نشسته بود دو لپی شیرینی میخورد ازم میخواست صبور باشم و به زندگی خوب فکر کنم و تحملمو بیشتر کنم.با اینکه میدونه چه زجریه و چه زندگی داریم.ازم خواست بعد رفتنش گریه نکنم صبور باشمو و مقاوم.موقع خداحافظی تو گوشم زمزمه کرد به زودی همو میبینیم.حق با اونه اما مسئله اینه که نکنه دیر بشه.چقدر زمان میبره همو باز ببینیم.به قول خودش دفعه بعدی هم همین آش و کاسه است.میگه زندگی جریان داره ادامه داره.درست میگه اما وقتی قراره با زجر ادامه پیدا کنه چه بهتر که اصلا تموم شه.واقعیت خیلی فجیع تر از این حرفایی بود که به گوش هم میرسوندیم.همه میدونستیم چیه و ازش فرار میکردیم.بهش قول دادم اونی شم برای مادر و پدرم که خودش گفته و ازم خواسته.میدونم یکی دوروز اول بعد رفتنش سخته اما بعد همه چی عادی میشه.همون روند چرند و سرد زندگی که با همه وجود ضعیفم بیزارم ازش......

  تحمل میکنم بی تو به هر سختی

                                         به شرطی که بدونم ... شاد و خوشبختی )

 

 

دلم  میخواد تو تنهایی خودمو و اتاقم بمونم تار بتنم و لول بزنم... به حد کرم زدن و گندیدن تا وقتی  که تو دوباره برگردی....

 هر بار میایی دل مارو هوایی میکنی و میری  بد جورم هوایی میکنی.اما باور کن برای ما خیلی سخت تره دوری تو....خیلی...خودتم میدونی چرا!!!!

+ نوشته شده در ساعت 0:56 توسط آناشل |


ماه تیر گه ترین ماهی بود که گذروندیم.اولش که بعد اون امتحانات سخت و پشت سر هم مریض شدم.بعدش گوشم چرک کرد و دو هفته ایی درد کشیدم.پشت بندش چشمم گلمژه زد  و دو سه روزی بلکه بیشتر درگیر درد و التهاب اون بودم.یرام هم رفت و ابان ماه خواهری هم میره و سال بعد مامان اینا و اگه بشه خودم.

خوشبختانه همه درسامو پاس شدم اما یکیش خیلی افتضاحه.استادش اعصابمو سرویس کرد بلکه از بس زر مفت زد و چرند گفت و منت گذاشت و اخرشم بهم داده ده و نیم.مردك انتر انگاري نمره ارث باباي قرمساقشه.عوضي.

شبه و داره بار.م ريز گرمي كيباره يه نمه البته.با شير پاك كن ريمل و سايه و خط چشمو از رو چشام پاك ميكنم و صورتمو ميشورم.مسواك حسابي مي زنم و يه ليوان شير گزم ميخورم و با نمايشنامه اون انتوان هري ميرم تو تختم.خيلي خستمو خيلي بي حوصلم.هفته پيش شارلي اومد دنبالم بريك باشگاه چون كمرم درد مبكرد نرفتم.اقا بهش برخورد.اين هفته هم ميخواست بره جشن تولد بهم تلفن كرد با هم بريم گفتم نميام.بي حوصلم.ميخوام تنها بمونم.گرايشمو زدم كارگرداني.نميدونم خوبه يا نه.هيچ انگيزه ايي ندارم واسه درس و انتخاب رشته و كوفت زهر مار.بابا بهم غر زد چرا ترم تابستوني نگرفتي.اصلا اعصاب درسو ندارم الان.ميخوام كمي استراخت كنم.

 

+ نوشته شده در ساعت 1:58 توسط آناشل |


نصفه شبه از خواب می پرم.تب دارم و بد حالم.توی این هوای گرم سرمایی خوردم که در عرضدو روز یه جعبه دستمال کاذیو تموم کردم.دارم میمیرم از درد دعا کنی خوب بشم.هفته دیگه نمراتمونو به برد میزنن خاک برسرم اگه قبول نشده باشم.

 

+ نوشته شده در ساعت 23:55 توسط آناشل |


مریضم.مسمومیت غذایی و گرمازدگی.دیروز سرم زدم. از جلسه امتحان که اومدم داشتم غش می کردم میمردم گلاب ناب به روتون شکوفه زدن ناجور بدون اینکه چیزی خورده باشم.دکتر گفت مال هوای گرم  ذای آلوده اس.دیروز رو کلا تو رختخواب بودم.مردم از دلپیچه و تهوع.نصف شب ساعت سه و نیم بیدار شدم از فرط دلپیچه.رفتم تو حموم که اگه چیزی شد کف زمین حموم بریزه جایی کثیف نشه.نمیتونستم بایستم.نشستم کف حموم .اینم از عوارض زحمت زیاد و درس خوندن زیادی.ساعت چار برگشتم تو تختم و مث جنین گلوله شدم تو خودم زیر پتو.لرز خفنی داشتم با اینکه کولر خاموش بود.اینقدر ضعف و ناراحتی داشتم که حتی نتونستم خم شم و عسل بیچاره رو که افتاده بود کف اتاق بردارم بیارمش پیش خودم.داداشی یورام هفته دیگه میرهدلم خیلی براش تنگ میشه.میره اتریش شهر نینف ایناتا کارش جور شه و بره امریکا خیلی طول میکشه انگار.بهر حال چند ماهی اتریش هس.امیدوارم بهش سخت نگذره.حالم خیلی بده و هنوز ته دلم ناراحته.شایدم چون نتونستم بغض رفتن یورامو بشکنم هنوز دلم ناراحته.

+ نوشته شده در ساعت 0:1 توسط آناشل |


خیلی خستم خیلی.هیچوقت امتحانا اینطوری منو خسته و سر در گم نکرده بود.شاید به خاطر انتخاب گرایشمه.نمیدونم.فوت برادر استادمونم که دیگه وسط کاری همه چیزو ریختش بهم.شب ساعت چهار یا بهتره بگم صبح ساعت چهار و خورده ایی  خسته با سردرد و بی خوابی میرم آشپزخونه یه لیوان اب خنک میخورم و مث خلا لیوانو می چسبونم به پیشونیم تا خنکم شه.دو ساعت دیگه یعنی ساعت شش باید از خونه برم بیرون برم دانشگاه.امتحان امروزو بدم یکی فردا میمونه و خلاص میشم.....دیروز خیلی سعی کردم خودمو به برنامه دعا برسونم اما نشد.شارلی بچه مثبت هم گفته بود میرم اما آمارشو گرفتم نرفته بود کلیسا سخت مشغول درساشه.جالبه برام اگه درس میخونه چرا هی با استادا مشکل داره.شادم اونا بهش گیر میدن.خسته و کوفته میام یه بار دیگه جزوه لعنتی استاد رو سر هم بندی مرور میکنم.ساعت چهار و نیمه که با خمیازه ایی بلند و سنگین خوابم میبره.خیلی خستم دعا کن امتحانامو پاس بشم اگه نشم......
+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط آناشل |


شدیدا مشغول درس و امتحانام سه تا دیگه مونده و یه پروه خفن و یه درس عملی و بعدشم انتخاب رشته.... باورم نمیشه به همین زودی داره چهار ترم تموم میشه اونم با شهریه فجیع دانشگاهم.روم نمیشه تو صورت بابارو نگاه کنم هر روز میگه چند تا دیگه امتحانت مونده.دعا کنین پاس شیم درسارو اینقدر که سختن هی باید بخونی و بخونی و بخونی....شارلی هم مشغول درساشه گاهی هم زیرابی میره بیلیارد.دلم میخواد بعد امتحانات یه استراحت حسابی بکنم.....خدا یا برای همه نعمتهای خوبت شکر

+ نوشته شده در ساعت 21:19 توسط آناشل |


دو روز پيش دعوتش كردم بياد اتاقم و اومد.پيرهن قرمز تيره پوشيده بود با كت بلند يقه بلند مشكي.صورت نرم و سفيد اصلاح شده و بوي خوش عطر مردونه وقتي باهاش دست دادم دستام بوي عصرشو گرفت.يه دسته گل رز سفيد اورده بود با ربان آبي.و يه هديه كوچيك براي اتاقم. اتاق رو جارو زدم جوراب هاي كثيف و لباس چركهارو جمع كردم و دستمال و گردگيري و شيشه هارو دستي كشيدم براق شدند و پرده هارو شستم و باهاله معطر اويزون كردم تا خشك شن.خلاصه همه جارو تميز كردم برق انداختم يه موسيقي لايت شاد و چند تا البوم عكس براي ديدن يك ظرف شيريني و دو فنجان چاي داغ و مادر براي تنقلات يك بشقاب چيپس و پف فيل اورد.شارلي اول تك تك عروسكهارو بغل كرد و هي شوخي كرد وقتي گفتم عسل عروسك ارشدمه خنديد و گفت پس پسر يزرگ من عسل خانه.چاي حورديم و البوم عكس تماشا كرديم و چند تا فايل تصويري تو كامپيوتر ديديم پوكر بازي كرديم و بعد برام نقاشي كشيد.قرار شد يه نقاشي هم تو كامپيوترم بكشه كه به نظرم بهتر از اوني شد كه رو كاغذ كشيد عكسشو ميذارم.ببين بچه چه هنرمنده! كمي براش پيانو زدم ترانه بارون آريان و گل افتابگردون كه عاشقانه مي پرستمش.ميخواستم ناهر بمونه گفت كار دارم.ميدونم دروغ ميگه.كارش چيه مگه بيليارده ديگه!!! روز خوبي بود پلنگ صورتي شو آويزون كردم كنار تخت.گفت اتاق خوشگلي داري بهم خوش گذشت. گفتم سعي ميكنم دفعه بعد بهت بيشتر خوش بگذره.قراره اگه مامان بذاره منم يه روز برم اتاقشو ببينم.....!
+ نوشته شده در ساعت 21:5 توسط آناشل |


دم باشگه بیلیارد منتظرش میشم. نمیدونم چرا مامان و بابا بدشون میاد شارلی و یورام به باشگاه میرن.میاد بیرون و تنهاست یورام همراهش نیست.میریم تو یه کافی شاپ من چایی میخورم و اون کاپوچینو. دلم میخواد دعوتش کم توی اتاقم پیش عروسکام.ازش پذیرایی کنم با عروسکا.اول اول همه چی باید تکلیفمو روشن کنم باهاش نشه مث پتروی کثافت.بهش میگم من عروسکهامو دوست دارم با اونا زندگی میکنم میخورم میخوبام درس میخونم و اگه نباشن میمیرم.میخنده و میگه منم یه عروسک دارم که عاشقشم میخوای بدمش مال تو باشه.میگم اگه عاشقشی که نباید ببخشید.جواب میده امانت میدمش به تو.قبول کن دیگه.میگم باشه اما خودت بیارش به اتاقم.میگه حالا که اینپوره بهت یه هدیه میدم از تو جیب لباسش یه بسته صورتی رنگ که با ربان سرخابی بسته شده میکشه بیرون!اینهمه مدت تو لباسش بوده؟بازش میکنم و وای... یه پلنگ صورتی خارجی خوشبو و معطر.کلی ذوق میکنم میخنده تا حالا اینجوری سورپرایز نشده بودم.دلم میخواد از خوشحلی ماچش کنم و میخوام اینکارو بکنم که سرشو میاره پایین اروم میخنده و زیر لب با التماس میگه نه نه اینجا نه....کلی ذوق میکنم و از ذوق داشتن یه پلنگ صورتی نرم و لطیف و خوشگل و خوشبو یه بستنی توت فرنگی سفارش می دم. میگه جا ندارم.میگم باید بخوری تو شادی من سهیم باش. با هم میخوریم و می خندیم. ببین پلنگم خوشگله:

دستت درد نکنه شارلی جونم مقسی بکووووووووووووو

 

 

+ نوشته شده در ساعت 2:32 توسط آناشل |


تا خود شب سال نو کلاس داشتم. مامان اینا بلیط گیرشون نیومد تصمیم گرفتن خودشون برن سفر و من و یورام گفتیم نمی اییم.سال مزخرف تحویل شد و بعد کدتی رفتن مامان اینا. یورام هم با دوستاش رفت پی حال و حول من موندم و عروسکا. برای سال نو تصمیم گرفتم تحولی ایجاد کنم. اتاق رو جارو زدم و دستمال کشیدم و پرده هارو دادم مامان بشوره و شیشه ها رو حسابی برق انداختم. دلم نخواست دکر رو تغییر بدم اما عروسکها رو تمیز کردم و هر کدوم رو گذاشتم سر جای خودشون. داداشی عصری اومد دنبالم با هم رفتیم پارک قیطریه کمی ایکسیت بازی کردیم. ملت هم عین ندید بدید ها (ندیدن تو عمرشون یه دختر اسکیت بای کنه) هی با نگاهشون خوردن منو. بعد با یورام رفتیم رستوران رو به روی پارک و شام خوردیم.توی خونه تنهام گاهی فیلم میگیریم و میشینیم با مصرف زیادی از چیپس و پفک تماشا میکنیم. خیلی خوشحالم خیلی زیاد چون اخیرا دوست عزیزی داره وارد زندگیم میشه تو پست بعدی بیشتر راجع بهش صحبت میکنم.دیروز واسه ناهار یورام ماکارانی پخت منم سالاد درست کردم و با هم ناهار خوردیم اون رفت با دوستاش بیلیارد منم حمومی کردم موهامو سشوار کشیدم آVایش ملایمی کردم و لباس ارغدانی پوشیدم و برای شام همبرگر شختم و منتظر یورام و اون دوست عزیزش(عزیزم) شدم. یورام با "شارلی" اومد. خیلی خوشحالم خیلی هزار بار خدا رو شکر میکنم که داداشی به فکر غصه خوردنم افتاد و یکی رو برام در نظر گرفت که منم عاشقشم ضمن اینکه همکلاسی هم هستیم دانشگاهمون یکجاست حالا رشته هامون فرق میکنه.یکی دو باری منو تو دانشگاه دیده بود و خوشحالم سه درس عمومی رو با هم داریم. هر چند تو نامردی کردی یکی شو یه روز دیگه گرفتی. تصادفا با یورام هم دوست از آب دراومده و.......

حس میکنم خیلی بهترم. ورود یک آدم مهربون و خوش اخلاق انساسن و فهمیده واقعا میتونه تو روحیه آدم تاثیر مثبتی بذاره.اومدن یا بورام. یه دسته بزرگ رز صوزتی با پاپیون بنفش ... معطر و خشبو. شلوار لی با کت چرم مشکی و پیراهن سفیداوووووووووف عجب تیپی.شام خوردیم و کمی با ترانه های شاد اندی رقصیدیم. بعد اقایون مشغول کیم شدن و کمی تلوزیون دیدیم و بعد رفتند. شب با یورام کلی حرفیدیم.

خدا یا شکرت ممنونم خدایا مرسی شکرت.

راستی شارکی یه آویز موبایل و یه عظر خوشبو لورد ای خدا ازت ممنونم.

+ نوشته شده در ساعت 0:41 توسط آناشل |


به چشمای خطرناکت نگاه میکنم و می ترسم. چرا عاشقت شدم؟چی بود مگه تو این چشما؟ چرا عاشقت شدم؟کاش نمی شدم.تو که نمی خواستی تو که یه نفر رو داشتی چرا گذاشتی؟خودمم نمیدونم از چیه تو خوشم اومد؟ کاش می دونستم... میدونم با بهم ریختن عالم و ادم هیچی رو نمی تونم عوض کنم. فقط منتظرم چیزی پیدا کنم واسه آرامش. چیزی واسه دلخوشی. میخوای یه دفر بردارم توش بنویسم الکی که منو تو خیلی خوشبختیم اگه افتاد دس کسی و خوندن و اینا چی؟اگه ارزوهامو نوشتم و هر بار با خوندنش بغض کردم چی؟ نه اینو نمی خوام.نمیتونم تو رویا هم زندگی کنم . تو رویا با تو بخوابم بخورم بشینم بخندم بیرون برم برقصم و ... زندگی کنم نمی تونم تو رویا وقتی میدونم میدونی میدونن و میدونیم زندگی  واقعی تو یه چیز دیگه است.خیلی دلشکسته ام. یه دختر بی شعور بی شخصیت به اسم سوگند اومده زر مفت زده تو این وبلاگ. ناراحتی مجبور نیستی بیای بخونی. گاو عوضی!

هوا ابریه و همه اش باد سرد میاد. سردمه اما بام پنجره رو باز میذارم و هی اب خنک میخورم.  صورتم خیس از اشگ داغ و تبداره و ملتهب و چشمام خسته. از بس گریه کردم و اشگ ریختم. دلم میخواد کسی باشه دوسش داشته باشم کسی باشه منو دوست بداره بغلم کنه و بغلش کنم و براش هدیه بخرم. دوست دارم عاشق باشم و عاشقم بشن. اما....

من تو رو میخوام.........

+ نوشته شده در ساعت 12:26 توسط آناشل |


مردشور ریخت نحستو ببرن. حالم ازت بهم میخوره دختره فضول کثافت آرزو موند به دلم برم جایی.... بزنم ریخت گه تو رو نبینم فضول.پسر...

فعلا حوصله خوندن نظرات فلانی رو هم ندارم بیش از حد درب و داغون و خسته ام. با مامان رفتیم بیرون با آنابل رفتیم تا آنی واسه عروسی تو عید دعوت شده لباس بخره. جنازمون رسید خونه.

دم یه عروسک فروشی بزرگ ایستادم و به چشمای شیشه ایی تک تک عروسکها خیره شدم.چشمام بدون اینکه بخوام خیس شدن.النا هر بار یادم میفته جیگزم آتیش میگیره. خرس آبی رنگ بزرگی رو لمس کردم یادم افتاد النا ازم پول گرفت تا یه همچین خرسی رو بخره واسه دوست پسرش که اگه مامانش اینا یفهمیدم چه خونی بپا می شد.

برگشتیم واسه داداشی فیلم زورو خریدم.بغلم کرد و منو بوسید و گفت فردا هر چی بخوای برات میخرم. افتخارمه داداشی رو دارم که وقتی  ۴ تا آشغال لنگه پترو مزاحمم میشن اون هست ازم دفاع کنه. سر درد  افتضاحی دارم و بدن درد خدا کنه مریض نشم تا خود ۲۶ کلاسا دایره. بمیرین الهی این روزای آخرم ول کن نیستن.

عسل و همه ی عروسکها رو بوسیدم چپیدم پای کامپیوتر اینا رو بگم برم مسواک و بعدشم لالا. خیلی سر درد دارم شام هم نمی تونم بخورم.

+ نوشته شده در ساعت 23:51 توسط آناشل |


خیلی سرم شلوغ بود نرسیدم تند تند آپ کنم.رفتیم شمال هفته پیش.عسل و سیسیل و سیدنی رو با خودم بردم.از اینکه عروسکا رو مسافرت ببرم اصلا ناراحت نیستم و ناراحت نمیشم که در موردم چی فکر کنن!!!

مامان ساندویچ بسته بود.توی هواس سرد و مرطوب شمال خیلی میچسبید توی جاده.رفتیم کنار سد عکس انداختیم.یه نقطه سیسیل و سیدنی رو هم آوردم تو عکس. بعد ناهار چایی داغ با شیرینی خیلی چسبید. سه روز شمال بودیم. شب قبل از حرکت تا صبح نم نم بارون بود.تا پنج صبح که قرار بود حرکت کنیم نخوابیدم و همه اش کنار پنجره مدونا گوش میکردم.بابا اومد در زد و آهسته در و باز کرد و پرسید بیداری؟ آروم آروم راه بیفت بریم .باید زود برسیم شمال.

از شمال یه عروسک چوبی گرفتم واسه خاله همه اش هوا ابری بود شمال. آلوی ترش میخواستم پیدا نکردیم.خیلی خوش گذشت شمال.فکر کنم واسه روحیم خوب بود اما دو روز بعدش اس ام اس پترو حالمو گرفت. مامان میگه می برم خط رو عوض کنیم.داد زدم جیغ کشیدم فحشش دادم که دست از سرم بردار. فکر نمیکنم غیرت داشته باشه و بفهمه.آخه چه جوری ببخشم و کوتاه بیام وقتی یاد کار کثیف النا میفتم......

+ نوشته شده در ساعت 23:5 توسط آناشل |


دلت از چشمای من بی خبره 

                                                                  نمی دونی تو دلم چی میگذره

هوا سرده و همه اش بارون می باره. یک فنجون نسکافه درست کردم و رفتم کنار پنجره اتاق عسل رو بغلم بود. سهیل تهرانی میخونه:

نمیتونم تو رو از یاد ببرم....نمیتونم  دیگه از تو بگذرم..... چه بلایی بود آوردی به سرم.......

خیلی حالم رفته است خیلی یاد کار احمقانه پترو میفتم .....یعنی اینقدر فشار عشقش پایین افتاده باید بیاد از یه دختر گدایی عشق کنه. رفتم دانشگاه انتخاب واحد-ثبت نام واریز پول کل این کارا سه روز وقتمو گرفت.ماریوس تو انتخاب واحدم خیلی کمکم کرد.بعد هم آلبوم جدید سهیل تهرانی رو بهم داد گفت گوش کن حالتو کمی عوض میکنه حالت جا میاد....حالم بهم خورد چی بود این.....

این یه بیت رو هم عمدا نوشتم بدونی گوشش کردم......

شایدم چون لپای سهیل کمی شبیه پترو بود آلبوم به دلم ننشست......

عسلم خیره شدم تو چشماش کاش همه مث عروسکا بودن اگه لالند و بی زبون و بی احساس اذیت هم نمیکنن..........

 برای درد دلهات دنبال من میگردی ........

+ نوشته شده در ساعت 21:17 توسط آناشل |


حالم از ولنتایتن بهم میخوره.پترو عوضی فهمید بود النا چه جونوریه باهاش بهم زده بود رفته بود یه قلب قزمر گنده شمع و عطر و شکلات خریده بود و توی یک کادوی قرمز رنگ گذاشته بود با یک خرس خیلی بزرگ اومده بود خونمون.

پدرم خونه نبود و مادرم مانع از ورودش بعد بابا که اومد بهش گفته بود دخترم باید تنها باشه در ثانی مگه شما نامزد ندارین....

خیلی از حاظر جوابی بابا خوشم اومد/.

پسره احمق خوب با آبرو و احساس من بازی کردی بعد یادش اومد کادو ولنتاین بگیره. داشتم از پشت پنجره نگاه میکردم دست به سر شد و رفت اما عوضی از یه تلفن عمومی بهم زنگ زد واسه اینکه حرفاشو بزنه.

بغض داشت قسمم داد جون مادرت ...میدونه رو مادرم حساسم فقط سکوت کردم سکوت. شروع کرد به حرف زدن. النا منو واسه پولم و کادو هدیه میخواست اون منو دوسم نداشت فقط میخواست ببرمش بیرون شام بخوره و بالای شهر خرید کنه.فقط موقع تولدش تحویلم میگرفت....پوزخند زدم.

ادامه داد منو ببخش اشتباه کردم.خندیدم.خنده ی سرد و شور. زد زیر گریه ادامه داد تو روخدا قسمت دادم قسمت میدم نرو  من اشتباه کردم.دلم نمیخواست حرف بزنم. سکوت کرده بودم. ته دلم برای حسش می سوت. میدونم چقدر النا اذیتش کرده بود به سلامتی دوست من بوده من بهتر میشناسمش!

دیگه حرف نمیزد و فقط گریه می کرد با بی تفاوتی گفتم تموم شد؟ گفت آنا... گفتم خب شنیدم. خداحافظ. و تلفنو قطع کردم. به بابا مامان و ابجی و داداشی سپردم جواب ندن. موب هم خاموش کردم.

پسره ی مسخره چرا نمیگی اون روزی که با شیرینی اومدین با مادرت شیرینی خوردیم و حلقه دسم کردین. دستمو بوسیدی گفتی من  زندگی رو واسه صاحب این دستها می کم بهشت... دیدم چه بهشتی ساختی. دیدم....بگم همه میدونستن آنا نامزد کرد؟بگم چقدر زخم زبون و خرف مفت شنیم. من یه دخترم تو یه جامعه ایرانی نه مثل تو عوضی. بگم هدیه تولدت با هزار امید و عشق خردیم هنوز تو کمدمه... برو دیگه اسم منم نیار...بعد اینکه خوب حال کردی یادت اومده بگی آنا

چقدر دلشکسته ام....

 

+ نوشته شده در ساعت 22:58 توسط آناشل |


برای خیلی ها عجیبه یک دختر ۲۳ ساله ی دانشجو از عروسکهاش بنویسه. اما برای من مهم نیست دیگران چی فکر میکنن و یا می گن. فقط برام این مهمه که تو اتاقم با چند تا تیکه پارچه نرم که بهشون میگن عروسک آرامش دارم.یا حداقل اگرم ناراحتم اشگامو با اونا تقسیم میکنم. دلداری اگر نمیدن زخم زبونم نمی زنند.

من عروسک بازی نمی کنم. فقط با عروسکها زندگی میکنم.همین!

اینو نوشتم که ااینقدر همه تعجب نکنن.

اگر عروسکها عاری از عاطفه و حس اند نامرد و دغل باز و دروغگو هم نیستند....مثل

ذات پلید بعضی آدما..........مثل النا و یاسمن و بنفشه و ....همهی نامرد های

عالم....

فقط با عروسکها زندگی میکنم.همین!

 

شب رو خیلی دوست دارم. من توی شب راحت زیر پتو با عروسکها میخوابم.

هرچند که خوابای چرند همیشگی و کابوس اما بهر حال شبه و سکوت!

دلم میخواد هیچوقت صبح نشه هیچوقت بیدار نشم. هیچوقت

چی می شد شب ادامه پیدا میکرد نه واسه مردم فقط واسه من.............

شب....دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 22:39 توسط آناشل |


تموم شد امتحانام......

شبها تا چهار و نیم پنج صبح بیدار بودم درس می خوندم.نیم ساعت می خوابیدم و بعد میرفتم دانشگاه خراب شده امتحان می دادم. هجده واحد تموم شد همین جوری.

مشغول به استراحت. استراحت که چی بگم همه اش فکر و فکر...... کمی نقاشی کشیدم و بعد اتاقمو مرتب و تمبز کردم. عسل رو بردم حموم......بعد همه ی عروسکها رو چیدم و براشون کمی ساز زدم.

فردا باید با آنابل بریم تئاتر شهر کارگاه نمایش کلافه کردم همه رو با انتخاب گرایشم. خدا کمکون کنه......

نمی دونم چند تا درس رو قبول می شم و چند تا رو میفتم. فقط میدونم که خیلی گند زدم.

دیروز یکی از دوستانم کتاب شعر حافظ رو بهم داد.کمی خوندم اما متنفرم.همه اش از عشق و... کدوم عشق؟ اگه عشق اونی بود که پترو بمن داشت  که بوی تعفن می داد چنین عشقی....

مامان اینا دارن برنامه ریزی می کنند یک هفته برن شمال. چقدر دلم میخواد نرم بمونم خونه با عروشکهام....

می خوام بشینم عکس تمام عروسکها رو بکشم. لازمه چنین کاری انجام بدم. به مادر گفتم خندید و گفت: اره شناسنامه اس...

خیلی خستم. ساعت ۵ صبح بارون می باره.... بارون....

 

 

+ نوشته شده در ساعت 21:14 توسط آناشل |


خیلی دلم گرفته خیلی بعد اون همه ناراحتی تازه باید فرصتی پیدا کنم واسه امتحانام.شبها تا دیر وقت بیدارم و درس میخونم. امتحان اولمو خراب کردم

مادر پرسید خوب دادی......من سکوت....چند شب پیشا عروسها رو زدم زیر بغل چپیدم زیر پتو به گریه....آنابل اومد تو اتاق پیشم . کلی برام حرف زد و دلداریم داد و منو با خودش برد بیرون.با اینکه اصلا حال نداشتم واسه اینکه ناراحت نشه قبول کردم .

رفتیم پارک جمشیدیه. صدای قارقار کلاغها آزارم میداد و اون نور احمقانه و دلگیر خورشید. برای شام منو برد کافی شاپ اول چای خوردیم که کمی بهتر شدم و بعد پیتزای داغ. همیشه از خوردن پیتزا لذت می بردم اما اندوه و بغضم اونق در زیاده که نمی تونستم امشب ازش لذت ببرم.

سعی میکنم مترمرکز شم رو درس. امسال تعیین ذشته دارم و با این وضع روحی و مشکلات خانواده و .....خدا به خیر کنه...

دلم میخواد لحظات خوبی رو طی کنم تو اتاقم اما فکر النا.داره دیوونم میکنه ای کاش هیچوقت با النا آشنا نمی شدم تا دوستیمون این طور احمقانه تموم شه....با نامردی تمام...!

 

+ نوشته شده در ساعت 23:47 توسط آناشل |


من یه بازنده ام.تو همه چی تو هر کجابین همه کس تو هر شرایط و موقعیتی.النا و بنفشه ی کثافت بی آبرو حالم از بردن اسم جفتتون به هم میخوره.نذاشتن حتی یه هفته از نون و نمکی که به رسم رفاقت خوردیم بگذره.بعد نامردی کنین از پشت خنجر بکوبین.یکی پیدا شد به اسم اقای دکتر فلانی.... با وضع مالی توپ و زندگی آنچنانی. بهمون قول کار داد. النا و بنفشه اینقدر پیشش دلبری کردند و چنان نامردانه زیر آبمنو زدن که براحتی اونا رو برد سر کار.

النا به خاطر کدوم گناه ببخشمت اخه.کارم درسم عشقم سلامتی ام مادرم.....

اقای فلانی وقتی فهمید چه بیماری دارم گفت من اخیرا امریکا بودم از داروهایی که میخوری خارجی شو دارم دفعه بعد واست میارم. النا بهش گفته این دختره سالمه مریض تنیست عمدا این جوری گفته نمیخواد بهش دارو بدی..!

دو ماه پیش پترو به خونمون اومد با مادرش حلقه دستم کردن و شیرینی خوردیم بعد پترو سرد شد و دیگه خیلی پیشم نمیومد اخر سرم فهمیدم میخواد با النا ازدواج کنه. تازه فهمیدم علت دعوا و دوبهم زنی من و یاسمن النا بوده.اقای فلامی استاد دانشگاهمون هم بود.من شبها بیدار موندم و درس خوندم اما بمن نمره ایی که حقم بود نداد به النا فقط به خاطر خوشگلیش نمره کامل که حقش نبود داد.النای عوضی که همیشه من جور کثافتکاری هاتو میکشیدم.دوست پسرات بهت کادوهای انچنانی دادن میاوردی خونه ما می گفتی دونه دونه میام می برم مادرم اینا نفهمناینا رو پسرا برام خریدن. شب جمعه ایی بود و سرکار پارتی بودی با دوست پسر جدیدت. حال مادر بزرگت بهم خورد النا م رفتم خونه تون اورژانس خبر کردم و تا صبح تو بیمارستان سجاد بالای سر ماد بزرگت بودم. شبای که میخواستی بری با دوست پسرت شام بیرون من تو عالم رفاقت کمک مالی بهت کردم.برات هدیه های گرون خریدم سرشکسته نشی.

از کدوم یکی از اشتباهاتت چشم پوشی کنم کدوم یکی شونو ببخشم النا....

سلامتی ام شغلم درسم خانواده ام عشقم .کدوم یکی.....

کاری کردی حتی بنفشه هم از چشمم بیفته........

خیلی دلمو شکستی رسم رفاقت مون این بود؟

 

+ نوشته شده در ساعت 2:6 توسط آناشل |


شب لدا دو نفر از دوستان قرار بود به دیدنم بیان و بعد با والدین برگردند منزلشون.تصمیم گرفتم دستی به سر روی اتاق بکشم و نظافت کنم.از مادر خواستم اجازه بده با دوستام تنها باشم.با اینکه ته دلش راضی نبود اما قبول کرد.جارو کشیدم دستمال مرطوب.خاک .گرد گیری.اشغالها و جوراب و لباس چرک ها رو بیرون بردم و شیشه های اتاق رو حسابی برق انداختم.دستی م به سر روی عروسکها کشیدم و چند شاخه گل مریم و رز صورتی چیدم تو یه لیدان تا که اتاق بهتر بشه وضعش.یه بکگراند خوشگل انداختم پشت مانیتور و  روی میز یه بشقاب چیپس و پفک و بیسکوئیت و یه پارچ آب پرتقال.برای شام هم پیتزا سفارش دادم.از النا دوستم خواسته بودم خرس بزرگشو همراه خودش بیاره با نیم ساعت تاخیر هر دو رسیدند شب یلدای ما گذشت با خوردن تنقلات دیدن فیلم ساز زدن من کمی شعر خوندن و اس ام اس بازی.بعد شام رفتیم تو حیاط عکس گرفتیم.النا خرسشو نیاورده بد به جاش یه خرگوش چهار خونه گنده ی چرک آبی اورده بود که بغل گوشش پاره بود.به النا گفتم بذاره بمونه پیش من تا درستش کنم.......تو که بلد نیستی از یه عروسک مراقبت کنی.بعد رفتن دوستان رفتم پای نت تا با ماروس چت کنم. نیومده بود. این همه خط و نشون کشیده بود و سفارش کرده بود خودش نیومده بود.مرده دیگه زور گو و پر ادعا.شب خوبی بود خوش گذشت اما هنوز دلگیر رفتار یاسمن کثافت ام..نمی تونم بهش فکر نکنم نامرد عورضی آشغال..........آخر شب هدیه یلدای مادر رو بهش دادم. بوسیدمش و ازش تشکر کردم که اجازه داد امشب رو با دوستانم بگذرونم.
+ نوشته شده در ساعت 13:23 توسط آناشل |


اعصابم خرده.داغون شدم از دست این دخترک بی ادب بی شخصیت فکر کرده چون حالا دو هفته ایی سویس بوده دیگه اخر دنیا شده. نمیدونم چرا یه ذره حرمت و ادب و احترام بین ادما نیس انگار نه انگار شش سال از من کوچکتره........دهنش رو باز کرد و هر چی دلش میخواست گفت.داغون و منقلب رسیدم خونه جواب سلام هشکی رو نکه نخوام بدم بغض نذاشت .....یه راست رفتم تو اتاقم.اتاق محبوبم............عروسکامو بفل کردم رفتم زیر پتو به هق هق گریه.........الهی خدا دلتو بشکنه دختر.بی ادب بی شخصیت.................

مادر لیوانی شیر  اورد و هی دلداریم داد........

خیلی گریه کردم...گریه هامو بغضمو عروسکها دیدن و حرفامو اونا شنیدن.......

دلم خیلی شکسته خیلی .............

 شب سیدنی وبغل کردم و خوابیدم...........هی حرفامو میخورم نمیتونم بنویسم

خدا از دماغش دربیاره.دختره لوس خودخواه ندید بدید.....

 

 

+ نوشته شده در ساعت 15:4 توسط آناشل |


امروز برف اومد. صبح بلند شدم از خواب حسابی هوا سزد بود. یه لیوان شر خوردم با دو تا بیسکوئیت و لباس گرم پوشیدم و با عروسکها دا حافظی کردم و رفتم بیرون. توی دانشگاه همه اش لرزیدیم سر کلاس.

واسه ناهار رفتیم سلف و غذا خوردیم.

دو تا کلاس دیگه هم گذروندم و اومدم خونه تا برسم خونه حسابی برف همه جا رو سفید کرده بود.

اگه میدونستم برف میاد عسل رو با خوردم بیرون میاوردم.

عسل تنها عروسکیه که خیلی با خودم بیرون میارمش.

رسیدم خونه یخ بستم. مادر مثل همیشه نگران و دلواپسم بود که خودمو خوب پوشوندم یا نه.

با یه لیوان کافی میکس داغ اومدم تو اتاق.......جونم عروسکهام

مادر رفته بود شوفاژ رو باز کرده بود تا اتقا هوا بگیره.لباسامو کندم و دستامو شستم و سیسیلی رو بغل زدم و نشستم کنار شوفاژ...

نوشیدنی داغ رو تا ته سر کشیدم

کمی ارگ زدم و مشغول شدم به پاکنویسی اراجیف استاد.........

کمی درس خوندم و بعد شام و بعد دوباره بازم درس............

شب دیر خوابیدم وقتی رفتم تو تختم چراغا خاموش بود و بیرون همه چی خاکستری و برف.............

امروزم نتونستم وقتی بذارم برای عروسکها......... هنزو دو دلم که برم کنسرت یا نرم...............

شب خوش فعلا بای.

 

+ نوشته شده در ساعت 22:50 توسط آناشل |


دلم میخود یه قالب خوشگل عروسکی مشکی پیدا کنم

امروز اومدم بیرون از دانشگاه یه بسته پفک خریدم و سریغ با مترو اومدم خونه ...هوا افتضاح سرد شده. یه موسیقی ملایم و دو لپی پفک خوردم و امروز وقت کردم جعبه رنگمو پیدا کنم و چند تا نقاشی بکشم.

بعدشم جمعیت عروسک ها رو چیدم کنار صندلی و نشستم پشت ارگ و ترانه قاصدک اریان رو براشون زدم.خوششون اومد فکر میکنید؟

بگو که تنگه د دیوونه بگو از اون که.....................

هفته دیگه کنسرت اریانه نمیدونم برم یا نه... نکه بعد یلداست و نزدیک کریسمس...

دوستم رفته نه تا بلیط رزرو کرده . بهم اس ام اس داد که میایی؟ گفتم نمیدونم.

امیدوارم که بتونم برم. کاش میشد یکی دو تا از عروسکها رو ببرم با خودم.

مادرم میگه مگه بچه ایی اخه..... مامان میدونه من عاضق عروسکهامم......

کریسمس نزدیکه و خوشحالم خیلی......................

ایشالا سال خوبی باشه برای همه..........

+ نوشته شده در ساعت 21:57 توسط آناشل |


امروز صبح که بیدار شدم بارون می بارید.

رفتم دانشگاه سه زنگ کلاس.

دو زنگ اول گذشت و زنگ سوم دیر کردم کمی.

رسیدم خونه حسابی خیس اب بودم و هوا سرد.

یه چایی ریختم و اومدم تو اتاقم. پیش عروسکها....................

کامپیوتر روشن موسیقی شاد ترانه بارون از اریان با یه استکان چایی داغ..................

بعدشم درس و جزوه پانزدهم امتحان دارم.

امروز نرسیدم بازم از عروسکها چیزی بنویسم ایشالا جبران می کنم پست بعدی.

 

+ نوشته شده در ساعت 2:39 توسط آناشل |