خیلی خسته ام خستم از روزهای تکراری و دیدن صحنه هاس درد آلود تکراری و جتی شنیدن حرفای تکراری سر ساعت معین........![]()
سرمو میکنم تو بالشم و از ته دل میزنم زیر گریه
.دستامم پوست پوست شدن و می سوزن
گلیسیرین و آب لیمو رو ول میدم روشون و نیمی اش میریزه رو زمین
. از سر لجبازی با مادرم تمیزش نمیکنم.حالا بعد دو سه دقیقه سوزش و خارش دستامم شروع مشه
.دلم میخواد همه رو استفراغ کنم همه رو.
![]()
صبح بیدار که شدم بوی بارون میومد و تا صبح لای در پنجره باز بود و هوای اتاق چنان خیس و نمناک بود که انگار بارون داخل اتاق هم باریده
.با اکراه بلند میشم لباس می پوشم صورت میشورم مسواک میزنم با نخ دندون قسمتی از لثه ام رو جر میدم و دلم ضعف میره از درد
....خون میریزه کف دستشوری
دهنم شور میشه تمام نفرت و بغض و کینه و حرصمو نسبت به زندگی احمقانه ام تف میکنم و میریزم بیرون
.صبحانه شیر داغ می خورم که منو دچار تهوع میکنه و داغیش لثه مو می چزونه
.نمیتونم خوب سین رو تلفظ کنم مث ادمای لکنت دار حرف میزنم و همین مونده که روبه روی قسمت امور مالی که مسوول رایانه اش که ترکه به تته پته بیفتم و اونم ترک ... بمیرم تا حالیش بشه چی میگم
حوصله ندارم موهامو شونه بزنم یه مشت کاغذ و پرونده و مدارک میزنم زیر بغلم با دلپیچه میرم بیرون از خونه
.بارون میاد هوا بوی نم داره.درکمال خنگی ملتفت میشم پنجره اتاقمو نبستم و زیر بارونی که داره میشه تگرگ پدر مانیتورم و کامپ در میاد فوری میزنگم خونه از مادر خواهش میکنم بره در و ببنده
. و قطعا اگر ... اینجا بود می گفت دختر ایرونی خودت باید حواست جمع باشه واسه کارات نه مادرت...![]()
نمی دونم توی دانشگاه چی پیش میاد؟مسوول درست به وظیفه اش عمل میکنه یا وقتی ازش سوال میکنم بابت حرفیدنش باید مالیات هم عرض با قسط خونه اش بده
.نمی دونم وقتی محترمانه سلام میدم صبح بخیر میگم و مدارک رو با احترام جلوش میذارم مث حیوون رفتار میکنه یا میفهمه دارن بهش احترام میذارن.گاو تر از این حرفان که حالیشون شه
.دانشگاه ازاده دیگه.بی پدر ها وقتی میخوان ادمو بچاپن و پول بگیرن زل میزنن تو چشات با هرزگی تمام. وقتی ازشون کار میخوای مث گاو سرشونو پایین می اندازن و زیر لب فقط ونگه می کنن اونم برای اینکه بگن لال نیستن!!!البته اگرم بگ...نشانه اینه که زبون هست تو حلقشون
.
با تمام وجود ارزو میکنم شارلی و نبینم و خداروشکر نمیبینمش.از قبل با خونه هماهنگ کردم که سر ساعت معینی تا وقتی بیرونم بهم نزنگ خودم میزنگم و گوشیمو خاموش میکنم.لابه لای شلوغی و جمعیت دختر پسر که دارن تو سر و کله هم میزنن با دلپیچه مسخره و اضطراب که نکنه شارلی منو بینه کارمو تموم میکنم
.میام از راه پله ها پاین بیام که ...بنفشه رو میبینم. قبل از اینکه قیافه گ... به خودش بگیره مسیرمو عوش میکنم و حس ترش و شوری که از صبح بع خوردن شیر تو دلم اومده دلم میخواد برم تو دستشویی دانشگاه و استفراغش کنم... این حس رو بنفشه و النای کثیف نامرد رو...جامعه و دانشگاهی که ازش با بند بند وجودم بیذارم....در من ایجاد کردن.
فقط تصور کن جلودر مستراح کیو دیدم شارلی دقیقا زمانی که پایین پله ها ولو شدم و پله های مزائیکی دانشگاه رو مزین به استفراغی نارنجی رنگ کردم(چیه حالت بد میشه نخون....) دیدمش گوشام کیپ شده بودن و دستام یخ کرده بود.شارلی مو برد تو قسمت توالت دختران...فقط کافی بود ببینمون و دیگه خودتون میدونید هزار جور وصله و برچسب اخلاقی و غیر اخلاقی و ورزشکاری و ملی و سیاسی و هنری ببندن بهمون.
.دهنم و صورتمو میشورم و سرفه میکنم و مث تراکتور سرفه ادامه داره.شارلی با یه شونه مردونه که نمیدونم از کجاش دراورد تو اون لحظه
موهامو شونه میزنه و مقنعه ام رو سرم می کنه.مقنه ایی که ازش متنفرم و همیشه دلم میخواد آب دماغمو باهاش بگیرم... لپمو میبوسه م با هم بیرون میریم.مثلا میخواستم نبینمش. تو دلم بفشه و النا رو به فحش میگیرم.میایم خونه و طول مدت راه ساکت شدم و هیچی نمیگم.هی سوال میکنه و از بیلیارد حرف مینه و برج ایفل و .....
![]()
آخر شب ساعت راس دوازده موهامو شونه میزنم مسواک میکنم و مراقبم جای شاهکار صبح توی دهانم بیشتر زخم و زیلی نکنم.توی رختخواب دراز میکشم و با تمام وجودم متکا و پلنگ صورتی شارلی رو بغل یکنم و میزنم زیر گریه![]()
![]()
![]()
.
مابین گریه خوابم میبره....
قبل از گریه خدارو برای انجام کارم و داشتن اتاقی که توش احساس ارامش دارم شکر می کنم......
![]()
![]()
.
حتی از خدا هم ناامیدم....
قرار نبود یه مشت حرف غم آلود بکشونم و بیارمو بنویسم تو وبلاگم اما دیگه ظرفیتم پر شده دیگه نیاز دارم بریزم بیرون.به مرز انفجار رسیدم از غصه خشم ناامیدی .دارم تباه میشم.پترو همه آرزو هام بود که رفت اونم با نامردی تمام....به خاطر اون النای کثافت لجن...
سعی می کنم این اخرین پستی باشه که با عصبانیت نوشتم![]()
سردم میشه و درو میبندم.نوشتن.مینویسم مینویسم و مینویسم.نوشتن و این تنها چیزیه که آرومم میکنه.خیلی خستم خیلی تنهام.فیلمی دلم میخواد بخرم که تصادفی اریجینالشو پیدا کردم ولی خیلی گرونه.کپی شده اش هم گرونه ولی باز منصفانه تره تا اوریجینلش.فردا روز حموم عروسکاس.چقدر بی رمقم.چقدر بی حس و حالم چقدر خستم چقدر تنهام.دلم یه دل سیر گریه توام با جیغ می خواد...........
دلم برات خیلی تنگ میشه.....
چی بگم؟!!!!
اگه فهیم باشی میگیری چی نوشتم.......
چقدر سخته ابراز لطف دیدن کسی که دوسش نداری.حتی لیاقت این همه کوچیکی و محبت رو نداری ها ولی باز صبوره و میاد پیشت.خودش نشسته تو ناف امریکا یه عالمه دخترای خوشگل زیر دستش تازه رسیده بمنی که حتی مذهبم با اون یکی نیست.نمیدونم چه خصومتی با شارلی داشته که اینجوزی قضاوت داره راجع بهش.نمیدونم قضاوت خود شارلی در مورد این ادم چیه.ایا به خاطر عشق زیادی ام نسبت به شارلی شارلی ازش خواسته بیاد این حرفا رو بزنه و شارلی رو نامرد معرفی کنه.نمیدونم.
اگه با هم مشکل دارن و اختلاف دارن پس چرا تو لیست هم دیگه ان؟اخه اگه تو میگی نمیخوام قیافشو ببینم پس چرا تو لیست هم هستید؟اینه که منو مشکوک کرده به تو!!!!! دیگه نمیخوام باهات بحرفم.میشی شبیه کسی مثل محمد که خیلی پسر متین و با شخصیتیه و از اون جوونای کار درست کمیابه ولی من شارلی رو دارم و ونو نمی خوام از همه بدتر اینکه اون هم مسلکش با من کی نیست.چیزی که بازم منو به شک انداخت اینکه به محضی که براش آف زدم چون هم حال میکنه یکی دوسش داره هم نمیخواد شاید البته نمیخواد دل بشکنه این پسرکو انداخته جلو با من بحرفه.به حه ترتیب اگه روزی خود شارلی هم زبان به گلایه از این پسره باز کرد و اونو نامرد یا چیزی شبیه اون معرفی کرد پس نتیجه اش میشه حسادتی که این پسر دومیه داره نسبت به دوست داشتن من به شارلی.میگه فراموشش کن.این میتونه هم از حسادت اش نشات بگیره هم اینکه شارلی بهش گفته بگو.
اوففففففففف.خسته شدم.خیلی هم خسته شدم.دیگه باهاش چت نمیکنم.بیخیال.این احتمال که شارلی خواست منو ازمایش کنه که ایا دختر مناسبی براش هستم خیلی ضعیفه.مگر بچه باشم همچین فکری کنم.خیلی خستم.میرم یه دوش بگیرم عوسکای معصوممو بغل کنم و بخوابم.فقط دارم بگم که هیچوقت با این همه تلاشی که کردم اونی نشد که حقم بود و انتظار داشتمو . میخوام..........
خسته ام.....![]()
( تحمل میکنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم ... شاد و خوشبختی )
دلم میخواد تو تنهایی خودمو و اتاقم بمونم تار بتنم و لول بزنم... به حد کرم زدن و گندیدن تا وقتی که تو دوباره برگردی....
هر بار میایی دل مارو هوایی میکنی و میری بد جورم هوایی میکنی.اما باور کن برای ما خیلی سخت تره دوری تو....خیلی...خودتم میدونی چرا!!!!
خوشبختانه همه درسامو پاس شدم اما یکیش خیلی افتضاحه.استادش اعصابمو سرویس کرد بلکه از بس زر مفت زد و چرند گفت و منت گذاشت و اخرشم بهم داده ده و نیم![]()
![]()
.مردك انتر انگاري نمره ارث باباي قرمساقشه.عوضي.
شبه و داره بار.م ريز گرمي كيباره يه نمه البته.با شير پاك كن ريمل و سايه و خط چشمو از رو چشام پاك ميكنم و صورتمو ميشورم.مسواك حسابي مي زنم و يه ليوان شير گزم ميخورم و با نمايشنامه اون انتوان هري ميرم تو تختم.خيلي خستمو خيلي بي حوصلم.هفته پيش شارلي اومد دنبالم بريك باشگاه چون كمرم درد مبكرد نرفتم.اقا بهش برخورد.اين هفته هم ميخواست بره جشن تولد بهم تلفن كرد با هم بريم گفتم نميام.بي حوصلم.ميخوام تنها بمونم.گرايشمو زدم كارگرداني.نميدونم خوبه يا نه.هيچ انگيزه ايي ندارم واسه درس و انتخاب رشته و كوفت زهر مار.بابا بهم غر زد چرا ترم تابستوني نگرفتي.اصلا اعصاب درسو ندارم الان.ميخوام كمي استراخت كنم.

دستت درد نکنه شارلی جونم مقسی بکووووووووووووو![]()
حس میکنم خیلی بهترم. ورود یک آدم مهربون و خوش اخلاق انساسن و فهمیده واقعا میتونه تو روحیه آدم تاثیر مثبتی بذاره.اومدن یا بورام. یه دسته بزرگ رز صوزتی با پاپیون بنفش ... معطر و خشبو. شلوار لی با کت چرم مشکی و پیراهن سفیداوووووووووف عجب تیپی.شام خوردیم و کمی با ترانه های شاد اندی رقصیدیم. بعد اقایون مشغول کیم شدن و کمی تلوزیون دیدیم و بعد رفتند. شب با یورام کلی حرفیدیم.
خدا یا شکرت ممنونم خدایا مرسی شکرت.

راستی شارکی یه آویز موبایل و یه عظر خوشبو لورد ای خدا ازت ممنونم.
به چشمای خطرناکت نگاه میکنم و می ترسم. چرا عاشقت شدم؟چی بود مگه تو این چشما؟ چرا عاشقت شدم؟کاش نمی شدم.تو که نمی خواستی تو که یه نفر رو داشتی چرا گذاشتی؟خودمم نمیدونم از چیه تو خوشم اومد؟ کاش می دونستم... میدونم با بهم ریختن عالم و ادم هیچی رو نمی تونم عوض کنم. فقط منتظرم چیزی پیدا کنم واسه آرامش. چیزی واسه دلخوشی. میخوای یه دفر بردارم توش بنویسم الکی که منو تو خیلی خوشبختیم اگه افتاد دس کسی و خوندن و اینا چی؟اگه ارزوهامو نوشتم و هر بار با خوندنش بغض کردم چی؟ نه اینو نمی خوام.نمیتونم تو رویا هم زندگی کنم . تو رویا با تو بخوابم بخورم بشینم بخندم بیرون برم برقصم و ... زندگی کنم نمی تونم تو رویا وقتی میدونم میدونی میدونن و میدونیم زندگی واقعی تو یه چیز دیگه است.خیلی دلشکسته ام. یه دختر بی شعور بی شخصیت به اسم سوگند اومده زر مفت زده تو این وبلاگ. ناراحتی مجبور نیستی بیای بخونی. گاو عوضی!
هوا ابریه و همه اش باد سرد میاد. سردمه اما بام پنجره رو باز میذارم و هی اب خنک میخورم. صورتم خیس از اشگ داغ و تبداره و ملتهب و چشمام خسته. از بس گریه کردم و اشگ ریختم. دلم میخواد کسی باشه دوسش داشته باشم کسی باشه منو دوست بداره بغلم کنه و بغلش کنم و براش هدیه بخرم. دوست دارم عاشق باشم و عاشقم بشن. اما....
من تو رو میخوام.........![]()
فعلا حوصله خوندن نظرات فلانی رو هم ندارم بیش از حد درب و داغون و خسته ام. با مامان رفتیم بیرون با آنابل رفتیم تا آنی واسه عروسی تو عید دعوت شده لباس بخره. جنازمون رسید خونه.
دم یه عروسک فروشی بزرگ ایستادم و به چشمای شیشه ایی تک تک عروسکها خیره شدم.چشمام بدون اینکه بخوام خیس شدن.النا هر بار یادم میفته جیگزم آتیش میگیره. خرس آبی رنگ بزرگی رو لمس کردم یادم افتاد النا ازم پول گرفت تا یه همچین خرسی رو بخره واسه دوست پسرش که اگه مامانش اینا یفهمیدم چه خونی بپا می شد.
برگشتیم واسه داداشی فیلم زورو خریدم.بغلم کرد و منو بوسید و گفت فردا هر چی بخوای برات میخرم. افتخارمه داداشی رو دارم که وقتی ۴ تا آشغال لنگه پترو مزاحمم میشن اون هست ازم دفاع کنه. سر درد افتضاحی دارم و بدن درد خدا کنه مریض نشم تا خود ۲۶ کلاسا دایره. بمیرین الهی این روزای آخرم ول کن نیستن.
عسل و همه ی عروسکها رو بوسیدم چپیدم پای کامپیوتر اینا رو بگم برم مسواک و بعدشم لالا. خیلی سر درد دارم شام هم نمی تونم بخورم.
مامان ساندویچ بسته بود.توی هواس سرد و مرطوب شمال خیلی میچسبید توی جاده.رفتیم کنار سد عکس انداختیم.یه نقطه سیسیل و سیدنی رو هم آوردم تو عکس. بعد ناهار چایی داغ با شیرینی خیلی چسبید. سه روز شمال بودیم. شب قبل از حرکت تا صبح نم نم بارون بود.تا پنج صبح که قرار بود حرکت کنیم نخوابیدم و همه اش کنار پنجره مدونا گوش میکردم.بابا اومد در زد و آهسته در و باز کرد و پرسید بیداری؟ آروم آروم راه بیفت بریم .باید زود برسیم شمال.
از شمال یه عروسک چوبی گرفتم واسه خاله همه اش هوا ابری بود شمال. آلوی ترش میخواستم پیدا نکردیم.خیلی خوش گذشت شمال.فکر کنم واسه روحیم خوب بود اما دو روز بعدش اس ام اس پترو حالمو گرفت. مامان میگه می برم خط رو عوض کنیم.داد زدم جیغ کشیدم فحشش دادم که دست از سرم بردار. فکر نمیکنم غیرت داشته باشه و بفهمه.آخه چه جوری ببخشم و کوتاه بیام وقتی یاد کار کثیف النا میفتم......
نمی دونی تو دلم چی میگذره
هوا سرده و همه اش بارون می باره. یک فنجون نسکافه درست کردم و رفتم کنار پنجره اتاق عسل رو بغلم بود. سهیل تهرانی میخونه:
نمیتونم تو رو از یاد ببرم....نمیتونم دیگه از تو بگذرم..... چه بلایی بود آوردی به سرم.......
خیلی حالم رفته است خیلی یاد کار احمقانه پترو میفتم .....یعنی اینقدر فشار عشقش پایین افتاده باید بیاد از یه دختر گدایی عشق کنه. رفتم دانشگاه انتخاب واحد-ثبت نام واریز پول کل این کارا سه روز وقتمو گرفت.ماریوس تو انتخاب واحدم خیلی کمکم کرد.بعد هم آلبوم جدید سهیل تهرانی رو بهم داد گفت گوش کن حالتو کمی عوض میکنه حالت جا میاد....حالم بهم خورد چی بود این.....
این یه بیت رو هم عمدا نوشتم بدونی گوشش کردم......
شایدم چون لپای سهیل کمی شبیه پترو بود آلبوم به دلم ننشست......
عسلم خیره شدم تو چشماش کاش همه مث عروسکا بودن اگه لالند و بی زبون و بی احساس اذیت هم نمیکنن..........
برای درد دلهات دنبال من میگردی ........

پدرم خونه نبود و مادرم مانع از ورودش بعد بابا که اومد بهش گفته بود دخترم باید تنها باشه در ثانی مگه شما نامزد ندارین....
خیلی از حاظر جوابی بابا خوشم اومد/.
پسره احمق خوب با آبرو و احساس من بازی کردی بعد یادش اومد کادو ولنتاین بگیره. داشتم از پشت پنجره نگاه میکردم دست به سر شد و رفت اما عوضی از یه تلفن عمومی بهم زنگ زد واسه اینکه حرفاشو بزنه.
بغض داشت قسمم داد جون مادرت ...میدونه رو مادرم حساسم فقط سکوت کردم سکوت. شروع کرد به حرف زدن. النا منو واسه پولم و کادو هدیه میخواست اون منو دوسم نداشت فقط میخواست ببرمش بیرون شام بخوره و بالای شهر خرید کنه.فقط موقع تولدش تحویلم میگرفت....پوزخند زدم.
ادامه داد منو ببخش اشتباه کردم.خندیدم.خنده ی سرد و شور. زد زیر گریه ادامه داد تو روخدا قسمت دادم قسمت میدم نرو من اشتباه کردم.دلم نمیخواست حرف بزنم. سکوت کرده بودم. ته دلم برای حسش می سوت. میدونم چقدر النا اذیتش کرده بود به سلامتی دوست من بوده من بهتر میشناسمش!
دیگه حرف نمیزد و فقط گریه می کرد با بی تفاوتی گفتم تموم شد؟ گفت آنا... گفتم خب شنیدم. خداحافظ. و تلفنو قطع کردم. به بابا مامان و ابجی و داداشی سپردم جواب ندن. موب هم خاموش کردم.
پسره ی مسخره چرا نمیگی اون روزی که با شیرینی اومدین با مادرت شیرینی خوردیم و حلقه دسم کردین. دستمو بوسیدی گفتی من زندگی رو واسه صاحب این دستها می کم بهشت... دیدم چه بهشتی ساختی. دیدم....بگم همه میدونستن آنا نامزد کرد؟بگم چقدر زخم زبون و خرف مفت شنیم. من یه دخترم تو یه جامعه ایرانی نه مثل تو عوضی. بگم هدیه تولدت با هزار امید و عشق خردیم هنوز تو کمدمه... برو دیگه اسم منم نیار...بعد اینکه خوب حال کردی یادت اومده بگی آنا
چقدر دلشکسته ام....
من عروسک بازی نمی کنم. فقط با عروسکها زندگی میکنم.همین!
اینو نوشتم که ااینقدر همه تعجب نکنن.
اگر عروسکها عاری از عاطفه و حس اند نامرد و دغل باز و دروغگو هم نیستند....مثل
ذات پلید بعضی آدما..........مثل النا و یاسمن و بنفشه و ....همهی نامرد های
عالم....
فقط با عروسکها زندگی میکنم.همین!
شب رو خیلی دوست دارم. من توی شب راحت زیر پتو با عروسکها میخوابم.
هرچند که خوابای چرند همیشگی و کابوس اما بهر حال شبه و سکوت!
دلم میخواد هیچوقت صبح نشه هیچوقت بیدار نشم. هیچوقت
چی می شد شب ادامه پیدا میکرد نه واسه مردم فقط واسه من.............
شب....دوستت دارم![]()
شبها تا چهار و نیم پنج صبح بیدار بودم درس می خوندم.نیم ساعت می خوابیدم و بعد میرفتم دانشگاه خراب شده امتحان می دادم. هجده واحد تموم شد همین جوری.
مشغول به استراحت. استراحت که چی بگم همه اش فکر و فکر...... کمی نقاشی کشیدم و بعد اتاقمو مرتب و تمبز کردم. عسل رو بردم حموم......بعد همه ی عروسکها رو چیدم و براشون کمی ساز زدم.
فردا باید با آنابل بریم تئاتر شهر کارگاه نمایش کلافه کردم همه رو با انتخاب گرایشم. خدا کمکون کنه......
نمی دونم چند تا درس رو قبول می شم و چند تا رو میفتم. فقط میدونم که خیلی گند زدم.
دیروز یکی از دوستانم کتاب شعر حافظ رو بهم داد.کمی خوندم اما متنفرم.همه اش از عشق و... کدوم عشق؟ اگه عشق اونی بود که پترو بمن داشت که بوی تعفن می داد چنین عشقی....
مامان اینا دارن برنامه ریزی می کنند یک هفته برن شمال. چقدر دلم میخواد نرم بمونم خونه با عروشکهام....![]()
می خوام بشینم عکس تمام عروسکها رو بکشم. لازمه چنین کاری انجام بدم. به مادر گفتم خندید و گفت: اره شناسنامه اس...
خیلی خستم. ساعت ۵ صبح بارون می باره.... بارون....
مادر پرسید خوب دادی......من سکوت....چند شب پیشا عروسها رو زدم زیر بغل چپیدم زیر پتو به گریه....آنابل اومد تو اتاق پیشم . کلی برام حرف زد و دلداریم داد و منو با خودش برد بیرون.با اینکه اصلا حال نداشتم واسه اینکه ناراحت نشه قبول کردم .
رفتیم پارک جمشیدیه. صدای قارقار کلاغها آزارم میداد و اون نور احمقانه و دلگیر خورشید. برای شام منو برد کافی شاپ اول چای خوردیم که کمی بهتر شدم و بعد پیتزای داغ. همیشه از خوردن پیتزا لذت می بردم اما اندوه و بغضم اونق در زیاده که نمی تونستم امشب ازش لذت ببرم.
سعی میکنم مترمرکز شم رو درس. امسال تعیین ذشته دارم و با این وضع روحی و مشکلات خانواده و .....خدا به خیر کنه...
دلم میخواد لحظات خوبی رو طی کنم تو اتاقم اما فکر النا.داره دیوونم میکنه ای کاش هیچوقت با النا آشنا نمی شدم تا دوستیمون این طور احمقانه تموم شه....با نامردی تمام...!
النا به خاطر کدوم گناه ببخشمت اخه.کارم درسم عشقم سلامتی ام مادرم.....
اقای فلانی وقتی فهمید چه بیماری دارم گفت من اخیرا امریکا بودم از داروهایی که میخوری خارجی شو دارم دفعه بعد واست میارم. النا بهش گفته این دختره سالمه مریض تنیست عمدا این جوری گفته نمیخواد بهش دارو بدی..!
دو ماه پیش پترو به خونمون اومد با مادرش حلقه دستم کردن و شیرینی خوردیم بعد پترو سرد شد و دیگه خیلی پیشم نمیومد اخر سرم فهمیدم میخواد با النا ازدواج کنه. تازه فهمیدم علت دعوا و دوبهم زنی من و یاسمن النا بوده.اقای فلامی استاد دانشگاهمون هم بود.من شبها بیدار موندم و درس خوندم اما بمن نمره ایی که حقم بود نداد به النا فقط به خاطر خوشگلیش نمره کامل که حقش نبود داد.النای عوضی که همیشه من جور کثافتکاری هاتو میکشیدم.دوست پسرات بهت کادوهای انچنانی دادن میاوردی خونه ما می گفتی دونه دونه میام می برم مادرم اینا نفهمناینا رو پسرا برام خریدن. شب جمعه ایی بود و سرکار پارتی بودی با دوست پسر جدیدت. حال مادر بزرگت بهم خورد النا م رفتم خونه تون اورژانس خبر کردم و تا صبح تو بیمارستان سجاد بالای سر ماد بزرگت بودم. شبای که میخواستی بری با دوست پسرت شام بیرون من تو عالم رفاقت کمک مالی بهت کردم.برات هدیه های گرون خریدم سرشکسته نشی.
از کدوم یکی از اشتباهاتت چشم پوشی کنم کدوم یکی شونو ببخشم النا....
سلامتی ام شغلم درسم خانواده ام عشقم .کدوم یکی.....
کاری کردی حتی بنفشه هم از چشمم بیفته........
خیلی دلمو شکستی رسم رفاقت مون این بود؟
مادر لیوانی شیر اورد و هی دلداریم داد........
خیلی گریه کردم...گریه هامو بغضمو عروسکها دیدن و حرفامو اونا شنیدن.......
دلم خیلی شکسته خیلی .............
شب سیدنی وبغل کردم و خوابیدم...........هی حرفامو میخورم نمیتونم بنویسم
خدا از دماغش دربیاره.دختره لوس خودخواه ندید بدید.....
واسه ناهار رفتیم سلف و غذا خوردیم.
دو تا کلاس دیگه هم گذروندم و اومدم خونه تا برسم خونه حسابی برف همه جا رو سفید کرده بود.
اگه میدونستم برف میاد عسل رو با خوردم بیرون میاوردم.
عسل تنها عروسکیه که خیلی با خودم بیرون میارمش.
رسیدم خونه یخ بستم. مادر مثل همیشه نگران و دلواپسم بود که خودمو خوب پوشوندم یا نه.
با یه لیوان کافی میکس داغ اومدم تو اتاق.......جونم عروسکهام
مادر رفته بود شوفاژ رو باز کرده بود تا اتقا هوا بگیره.لباسامو کندم و دستامو شستم و سیسیلی رو بغل زدم و نشستم کنار شوفاژ...
نوشیدنی داغ رو تا ته سر کشیدم
کمی ارگ زدم و مشغول شدم به پاکنویسی اراجیف استاد.........
کمی درس خوندم و بعد شام و بعد دوباره بازم درس............![]()
شب دیر خوابیدم وقتی رفتم تو تختم چراغا خاموش بود و بیرون همه چی خاکستری و برف.............
امروزم نتونستم وقتی بذارم برای عروسکها......... هنزو دو دلم که برم کنسرت یا نرم...............
شب خوش فعلا بای.
امروز اومدم بیرون از دانشگاه یه بسته پفک خریدم و سریغ با مترو اومدم خونه ...هوا افتضاح سرد شده. یه موسیقی ملایم و دو لپی پفک خوردم و امروز وقت کردم جعبه رنگمو پیدا کنم و چند تا نقاشی بکشم.
بعدشم جمعیت عروسک ها رو چیدم کنار صندلی و نشستم پشت ارگ و ترانه قاصدک اریان رو براشون زدم.خوششون اومد فکر میکنید؟
بگو که تنگه د دیوونه بگو از اون که.....................
هفته دیگه کنسرت اریانه نمیدونم برم یا نه... نکه بعد یلداست و نزدیک کریسمس...
دوستم رفته نه تا بلیط رزرو کرده
. بهم اس ام اس داد که میایی؟ گفتم نمیدونم.
امیدوارم که بتونم برم. کاش میشد یکی دو تا از عروسکها رو ببرم با خودم.
مادرم میگه مگه بچه ایی اخه..... مامان میدونه من عاضق عروسکهامم......
کریسمس نزدیکه و خوشحالم خیلی......................
ایشالا سال خوبی باشه برای همه..........
![]()
رفتم دانشگاه سه زنگ کلاس.
دو زنگ اول گذشت و زنگ سوم دیر کردم کمی.
رسیدم خونه حسابی خیس اب بودم و هوا سرد.
یه چایی ریختم و اومدم تو اتاقم. پیش عروسکها....................
کامپیوتر روشن موسیقی شاد ترانه بارون از اریان با یه استکان چایی داغ..................
بعدشم درس و جزوه
پانزدهم امتحان دارم.
امروز نرسیدم بازم از عروسکها چیزی بنویسم ایشالا جبران می کنم پست بعدی.

