
چرا ما ایرانی ها عادت داریم فورا در مورد زندگی دیگران قضاوت کنیم و برای زندگی دیگران نسخه بپیچیم؟بدون اینکه حتی مشکلی مشابه مشکل اونا رو داشته باشیم؟چرا عادت کردیم با اینکه از شرایط زندگی و مشکلات همدیگه شناخت کافی نداریم به خودمون اجازه میدیم بین چند نفر قاضی بشیم و طرف دیگری رو بگیریم و حتی برای هم تصمیم بگیریم و تعین تکلیف کنیم؟
مگر غیر از اینه که مشکلات و دردسرهامون مال خودمونه و خودمون باید حلشون کنیم؟مشکل مال ماست نه مال دیگران!حتی اگه سخت و لاینحل باشن و دوست نداشته باشیم همچین وضعیتی تو زندگیمون تحمل کنیم.این یک واقعیت بزرگه که همه گرفتارن درد و مشکل دارن و هر کس خودش میدونه چی میکشه و چه دردی داره.درد هر کس توی دل خودشه.فقط خودش لمس میکنه چه چه دردی داره نه دیگران.دیگران فقط شنونده اند یا یک بیننده موقتی و گذرا.هر کس خودش میدونه باید چه طوری با رنجش یا کنار بیاد یا حلشون کنه.وقتی تو یه جمع صمیمی یا خانوادگی درد دل پیش میاد و همه صحبت میکنن بعضی ها با قضاوت نادرستشون نه تنها ذره ایی از اندوه و استرسمونو کم نمیکنن بلکه با قضاوتهای نادرستشون به اندوه و تشویش آدم بشتر دامن میزنن. به خیال خودشونم خیلی دلجویی و همدردی کردن!حتی نمیتونن یک شنونده خوبی باشن!مادرم میگه گاهی در مورد درد دل دیگران بهتره ادم شنونده خوبی باشه.وقتی مشکل یکی رو میشنوی و نه تنها کاری ازت بر نمیاد حتی جمله ایی پیدا نمیکنی که با طرف همدردی کنی پس بهتره سکوت کنی.گاهی سکوت بهترین راه همدردی با دیگرانه.
خداوندا تو که قدرتمند مطلق هر دو چهانی تمام مشکلات و گرفتاری ها و رنجهامونو به دستهای امن تو میسپارم ایمان دارم فقط دستهای قوی تو میتونه گره از مشکلات لاینحل زندگی باز کنه.خدایا فقط به تو میشه امید بست.تو که مارو نا امید نمیکنی میکنی؟.......![]()
عروسک نوشت:گاهی که با کسی درد دل میکنم و نمیهمه چی میگم عروسکام بهترین همدمم میشن برای حرف زدن اونا بهترین دلجویی رو با سکوتشون ازم میکنن.امتحانش ضرر نداره..
ولنتاین امسال شارلی پیشم نبود خدا میدونه چقدر به یادش بودم اصلا هم به فکرم نرسید که میتونم براش چیزی پست کنم.پنجشنبه پستچی اومد در خونه و وقتی گفت یه بسته پستی از اتریش دارید خیلی ذوق مرگ شدم.
شارلی یه قلب گنده قرمز و یک بسته شکلات و یه کارت پستال خوشگل فرستاده بود.هم خیلی خوشحال شدم هم خیلی خجالت کشیدم خودم براش چیری نفرستادم.
سال نو رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم ایشالا سالی باشه که توش بیماری و رنج و غصه کم باشه و خدا برای همه اول سلامتی و بعد دلخوشی بخواد.آمین.دیروز رفتم رو ترازو ئیئم سه کیلو کمتر شدم اینم از مضرات ورزش زیاد.تمام کلاسهام تقریبا دارن تموم میشن و زبان فرانسه هم اردیبهشت ماه تموم میشه.فکر کنم بعد هشت ترم بتونم صحبت کنم یا کتاب بخونم.سال نوی همه مبارک.

شارلی ساعت چهار با خانواده اش پرواز دارن.ساعت یازده از خونه میایم بیرون.بهترین لباسمو با شال ارغوانی شارلی پوشیدم ارایش غلیظ و دلخواه شارلی رو کردم و عطر دلخواهشو زدم و میریم فرودگاه.برعکس من که خیلی اروم و عادی ایستادم.شارلی بیقرار افسرده رنگ بریده ست.چشاش خیس و قرمزه.گونه هاش قرمز شده و موهای فرفری تازه کوتاه کرده اش بهم ریخته و آشفته است.اصلا نمیتونم درکش کنم چرا باید گریه کنه.این رفتار به نظرم خیلی بچه گانه اس و اصلا برای یه پسر بزرگ بیست و چند ساله مناسب نیس.با این حال سعی میکنم محکم باشم و در عین حال مهربون
.امشب آخرین شبی که دارم شارلی رو میبینم و اینکه بعدا کی همو ببینیم فقط خدا میدونه.نه گل براش خریدم نه چیزی.شارلی سیدنی یکی از خوشگل ترین عروسکامو ازم گرفته تا با خودش ببرتش.وقتی دلیل این کار خنده دارو پرسیدم چیزی نگفت.خب رو صحنه بردن عروسک و کارگردانی یه تئاتر ارزوی من و شارلی و هر فارغ التحصیل شده این رشته است .شارلی از اون دسته مردایی بود که جلوی هر کسی افتخار گریه نمیدن چون غرورشون لگد مال میشه.مث شیر سماور گریه میکرد.هیچوقت اینقده غمگین و پر گریه ندیده بودمش.در آخرین لحظه سفت همو بغل میکنیم.(خاک بر سرم چرا گریه ام نمیاد؟)
میبوسمش و یگم هوایی دخترای خوشگل اتریش نشی.فقط نگاه میکنه.دستشو به زور از دستم جدا میکنم. و از خروجی میرن و ...رفت.رفت پی زندگی جدیدش.خدا کنه همه چیز درست بشه خدا کنه هم من هم شارلی به ارزوهامون برسیم.خدا کمک کنه.
یعنی خدا کمک میکنه؟


مادرم کاج و کلیه وسایل تزئین کاج رو نو و جدید خرید.و دستور داد:چون این اخرین کریسمسه که اینجا هستیم هر گونه بغض اندوه گریه و فین فین کردن در دستمال کاغذی ممنوع!
همه باید خوشحال باشن و بخندن ته دلم میگم خدا خیرت بده شارلی زودتر کنفرانس میذاشتی و این مشکلاتو حل میکردی.اینا چیزایی که کریمس امسال هدیه گرفتم:
۱-یک لبتاب اچ پی مشکی خوشگل از بابا
۲-یک کیف لبتاب سبک و قرمز رنگ و خوشگل دخترونه از مامان
۳-یک کولی پشتی طلایی رنگ از آنابل
۴-یک بسته کادو پیچی تزئین شده فوق العاده خوشگل از شارلی که توش اینها بودن:دستکش و کلاه و شال گردن ارغوانی رنگ+یک جفت چکمه مشکی براق+یک جلد کتاب شعر+یک سری کامل لوازم ارایش نیوا به همراه شیر پاک کن و کرم مرطوب کننده و کلی زیور الات رنگی و براق و خوشگل.
یواشکی گفتم شارلی الان نیازی نبود اینقدر خودتو تو خرج بندازی بیشتر منظورم این بود که نباید در حظور والدین این همه زیاد بمن کادو میدادی.توئی که میدونی حمایتمون نمیکنن و ممکنه وضعمون ازاین بدتر بشه.
شارلی گفت این اخرین سال نویی ک تو ایران با تو هستم بهتره حسابی خوش باشیم.بی خیال مامان باباها
اینا چیزایی که من هدیه دادم:۱-یک حوله حمام به بابا
۲-ژاکت و شال گرم برای مامان
۳-شلوار لی و ساعت مچی به انابل
۴-بارونی بلند چرم شکی و یک هدفون بی سیم سونی به شارلی
خیلی خوشحالم امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه.ایشالا تو این سال کمتر گرفتاری و غصهو بیمری و رنج و مرگ ومیر پیش بیاد.خدایا برای لین عید شاد و کادوهای قشنگ و از همه مهمتر سلامتی پدر و مادر خودم و شارلی ازت ممنونم.
نشستم تو اتاقم دارم مداد رنگیهامو میتراشم و به حرف اخر شارلی فکر میکنم که در اتاق باز میشه مادرم با عصبانیت میاد تو و میگه انا موبایلت چرا خاموشه؟میگم نه خاموش نیس بلند میشم نگای موبم میکنم میبینم انتن هام کلا رفته.مامان بیرون بوده و الان رسیده خونه و از بیرون کارم داشته و هر چی زنگیده خاموش بودم.
====================================================
دیگه اعصابم نمیکشه دیگه نمی تونم فکر کنم.مغزم شبیه یه ظرف پر از کرمهای ریز متعفن شده.ذهنم شکل یه کتری اب جوش به خودش گرفته مث موتور ماشین داغ کردم.نمیتونم دیگه فکر کنم.دیگه نمیکشم.به درک هر چی میشه بشه.به جهنم اصلا برام دیگه مهم نیس.دیگه بیخیال میشم و خودمو و زندگیمو شارلی و ایندمو میسپارم دست خدا اگه خیر باشه و خدا بخواد کمکم میکنه.مگه یه ازدواج چقدر میتونه سرنوشت ساز باشه که دو خانواده رو به مرز دیوونگی بکشونه.هیچ فریاد و سرزنش و غرغرها به سمت من نیس.سمت شارلیه.همه و همه میگن اون مقصره اون باعث این مشکلات شده.نود و نه درصد شارلی یک درصد انا مقصرن.چون شارلی میخواست.ماجرای اون شب زمستونی که لو دادیمش رو شارلی میخواست.حالا همه میگن تو مقصری تو باعث شدی انا بهت وابسته بشه.
یک هفته پیش شارلی به مادر پدرها تلفن زد و همه رو دعوت کرد خونه خودشون.تا حرفهای اخرشو بزنه و برای همیشه این جنجالو خاتمه بده.قبلش بهم گفته بود میخواد چی بگه.پیشنهاد داده بود همه رو رستوران نایب دعوت کنه و بعد صرف شام حرفاشو بزنه.من مخالفت کردم و گفتم نه جو سنگین و متشنجی داریم.این کار بهتره تو خونه باشه.میترسیدم.خیلی میترسیدم.میخواستم اگه سر هم داد زدیم اگه صدامون بالا رفت تو اتاق دربسته خونه شارلی اینا باشه نه توی رستوران!
مادر شارلی اخماش به هم بود.پدرش مث کوه اتشفشان سرسنگین و خشمناک بود. شامو خوردیم هر حرفی زده شد بجز حرف اصلی.هیشکی میل به غذا نداشت.شارلی مادرشو فرستاده بود کافی شاپ تا تو خونه نباشه. خودش خونه رو تمیز کرده بود و غذا سبزی پلو و ماکارانی درست کرده بود. طبق یک هماهنگی قبلی از لوید و نورا و یورام خواسته بود تو خونه یورام جمع بشن و بعد بهشون تلفن زد و تلفن رو روی آیفون گذاشت و با صدای رسا گفت با اینکه از ما دورن اما یورام لوید و نورا خواهر و برادرهای بزرگ ما هستن و باید در جریان زندگی ما قرار بگیرن!به این ترتیب حضور اونا هم غیر محسوس بود تو این شب.شارلی با صدای بلندی انگار امپلی فایر قورت داده باشه شروع به سخنرانی کرد:
من آنا رو دوست دارم اونم منو دوست داره.من میدونم کنار هم خوشبخت میشیم.من پای تمام مسولیتهام هستم و انا رو تنها میذارم لطفا کاری به کار ما نداشته باشید و اجازه بدید مثل سابق زندگی شادی داشته باشیم مث قدیما.من برای پدر مادرها احترام قائلم و هر برنامه ایی تو زندگی داشته باشیم و هر کاری بخواهیم انجام بدیم نظر شما والدین برای ما محترمه اما اجازه بدید با هم ازدواج کنیم.بذارید خوشبخت شیم و با خوشبختی زندگی کنیم.قول میدم که روی پای خودم بایستم و در هیچ موردی ازتون کمک مالی نخوام.انا هم این قول رو میده.من میدونم که میده.تنها خواهش من و آنا اینه بذارید با هم بمونیم و ازدواج کنیم و حرف اخرمم اینه که متاسفم اگه من و انا نمیتونیم شما والدین رو پدر بزرگ مادر بزرگ کنیم.
سکوت سنگینی همه جارو میگیره.پدر شارلی سرشو میگیره پایین کسی گریه شو نبینه.مادرم میخواد چیزی بگه اما سکوت میکنه.ته چشمای بابا برق میزه که برق خوشحالی نیس ته چشماش پر اشکه.مادر شارلی دستشو محکم بهم فشار میده و لبهاشو هی رو هم فشار میده.سکوت همجنان ادامه داره.نمیدونم لوید نورا و یورام هنوز دارن میشنون یا اینکه نکنه تلفن قطع شده باشه.دماغی از اونور خط تلفن بالا کشیده میشه.نمیتونم تشخیص بدم صدای کدومشونه. صدای لوید میاد:اقا شارلی جمله اخرت جیگر همه رو اتیش زده که الان همه دارن گریه میکنن.من اونجا میستم چیزی رو ببینم اما این سکوت یعنی مامانها و باباها در حال گریه ان.به خودم افتخار میکنم برادرشجاعی مث تو دارم که پای مسولیت کارهات وای میستی.یورام شروع میکنه به گفتن:من از پدرمادرها میخوام اجازه بدن انا و شارلی ازدواج کنن و وارد زندگی و بازهای اون بشن و مث اهن مقاومت کنن و با سختی ها کنار بیان.لطفا مخالفت نکنید.پدر شارلی میگه باشه قبوله اما خوب گوشاتونو باز کنید از این ساعت به بعد نه من نه مادر شارلی و نه والدین انا کوچکترین کمکی در ساختن زندگیتون به شماها نخواهیم کرد.اینقدر هردوتون کستاخ و پر رویید که حد خودتونو رعایت نکردید و الانم خودتون پای کاراتون می ایستید.ما کوچکترین کمکی نمیکنیم.....
=========================================================
نشستم تو اتاقم دارم مداد رنگیهامو میتراشم و به حرف اخر شارلی فکر میکنم که در اتاق باز میشه مادرم با عصبانیت میاد تو و میگه انا موبایلت چرا خاموشه؟میگم نه خاموش نیس بلند میشم نگای موبم میکنم میبینم انتن هام کلا رفته.مامان بیرون بوده و الان رسیده خونه و از بیرون کارم داشته و هر چی زنکیده خاموش بودم.
تو اتوبوس نشسته بودم و به این فکر می کردم رسیدم خونه از کدوی خوشگلمون یه عکس بگیرم و بذارم رو وبم اما وقتی رسیدم خونه دیدم مامان پاره اش کرده بود و باهاش سوپ درست کرده بود.کدو حلوایی رو برای هالوین دوست دارم ولی برای سوپ و کلوچه و غذا نه.اصولا غذاهایی که با کدو حلوایی پخته میشن بنظرم شیرین مزه اند.
شب هالوین مادر شارلی دعوتمون کرد خونه شون.امسال برخلاف پارسال اصلا خوشحال نبودم.برام مهم نبود کجا باشم و کدوم یک از لباسهای هالوین رو بپوشم.خیلی دلگیر و بیحال بودم.شارلی خودشو زده بود بی خیالی.لباس شوالیه بلندی پوشیده بود و از لذت خرت خرت جویدن چیپس سرکه نمکی سخن میراند.فقط تنها چیزی که حالمو خوب کرد این بود که مادر شارلی ساندویچ مرغ درست کرده بود.انگار حال همه رو خوب کرد.خیلی خوشمزه و چرب و نرم و خوش طعم بود.خیلی لذت بخش بود.مدتها بود همچین ساندویچ خوشمزه ایی نخورده بودم.نتونستم جلو خودمو بگیرم و از مادر شارلی پرسیدم چطور درستش کرده گفت:مرغ رو با زرد چوبه پخته بعد تو نوشیدنی سفید و سبزیجات معطر خوابونده و بعد با رب و سس قرمز تند فراون و ادویه سرخش کرده.با خیار شور دست ساز خونگی ساندویچ بسته.خوشحالم اگه هالوین شاذی نداشتم اقلا از شام هالوین لذت بردم
.
هزاران حرف و نظر و ایده های مضطرب و عجیب و غریب. روز شب در خونه و زندگی ما و شارلی بیشتر با گریه و اضطراب تنش و استرس میگذره.خدا خودش کمکمون کنه بغیر از خودش به هیچی امید ندارم فقط خودش.
صحبت و مشاوره با مشاور هم هیچ فایده ایی نداشت.خیلی ناراحتم.خدایا کمکم کن.لوید و نورا با شارلی حرف زدن و از شارلی حمایت کردنپدرش هم تا متوجه شد کسی برخلاف ایده اش صحبت میکنه ازشون خواست تودر ارتباط با دسته گل کاشته شده ی پسر ته تغاری اش دخالت نکنن.
خدایا تنهام نذار کمکمون کن![]()
.

دیروز چهارشنبه اولین جلسه کلاس زبان فرانسه ام بود.تصمیم گرفتم حالا که درسم تموم شده و از کار متناسب با رشته ام خبری نیست روزهامو بی خودی نگذرونم و نهایت استفاده از این زمان را ببرم.کلاس زبان فرانسه ثبت نام کردم و توی یک باشگاه ورزشی برای والیبال و شنا عضو شدم.اخیرا دارم سعی میکنم بافتنی بافتن رو یاد بگیرم و در این فکرم چند عروسک بسازم.عروسکهایی که دلخواه خودم باشن و خوشگل باشن.هفته پیش از یه فروشگاه اینترنتی چند تا کارتون قدیمی و کتاب خریدم.کارتونهای بنر سنجاب ممول حنا و زنان کوچک.عاشق این کارتونهام و همینطور کتابهای زانا کوچ مردان کوچک همسران خوب هایدی و بابا لنگ دراز.دیروز اولین جلسه کلاس ام بود.رفتم حموم و وسط کار دیدم اب هم فشارش کمه هم داره سرد میشه.با سختی و مکافات از حموم بیرون اومدم.و فهمیدیم دارن شوفاژهارو راه می اندازن.
سردم بود و میلرزیدم و وقتی هم رفتم بیرون بارون تند میبارید.اولین جلسه کلاسم تشکیل شد و خیلی خوب برگذار شد.خوشم اومد از این زبان.خیس تلیس چیک چیک اب رسیدم خونه.مطمئن بودم سرما میخورم.مادرم به مسول ساختمونمون غرغر کرد چرا بدون اطلاع قبلی اب رو قطع میکنید؟شاید تو خونه ایی کسی موم یا توالت بود یا ادم مسن سالمند و بچه کوچیک تو حموم بود!به نظرم حق با مادرمه.چقدر مردم میتونن بی فکر باشن .
بعضی شبا شارلی میاد دنبالمو با هم میریم اسکیت بازی میکنیم.راجع به مشکلاتمون کمتر حرف میزنیم.هر بار صحبت میکنیم من بغضمو قورت میدم و سعی میکنم به خودم مسلط باشم
.
عروسک نوشت:شارلی میگه خیلی خوشحاله من سرم با ورزش و درس گرمه چون کمتر غصه میخورمو به مشکلات فکر میکنم
.دلم میخواد مثل گذشته روزهای خوبی رو با شارلی بگذرونم اما نمیشه...دیگه نمیشه...![]()
این روزا بیشتر از هر موقع دیگه ایی نیاز به صحبت و راهنمایی دیران دارم. وقتی از اتاقم بیرون میام میرم پیش مادرم گاهی میبینم دور از نگاه من گریه کرده.مردشور منو ببرن که باعث رنج و ناراحتی والدینم شدم.پریشب اینقدر سیگار کشیدم و بستنی خوردم که صبحش صدام در نمیومد.گلوم میسوخت.از دو تا مشاور (ترجیحا مرد)وقت گرفته بودم.هر دوشون یه قسمت از نظراتشون مثبت بود و شبیه بهم قسمتی ضد ه.ولی هردوشون موافق بودن این ازدواج سرانجام خوبی نخواهد داشت.
دلم میخواست یورام پیشم بود و با هم فکر میکردیم و چاره ایی پیدا می کردیم.
عروسک نوشت:وضعیت کامپیوترم خیلی بیریخته! هر آن احتمال داره بترکه خدایا اطلاعاتمو حفظشون کن برام تا برم سی دی بخرم هاردمو خالی کنم
.
شارلی زیاد مشروب میخوره و بازم شروع کرده به سیگار کشیدن.کارشم از دست داده.اینم مژده شیرینی بود که بیشتر متهم بشیم.
نزدیک به یک ساعت و نیمه دارم اشک میریزم.برای ارزوهای سوخته و زندگی سیاهم و اینده ایی که دارم رو حباب میسازمش.من شارلی رو دوست دارم خیلی دوستش دارم سه باراز نظر اخلاقی امتحانش کردم .میخواستم ببینم با اینکه خیلی جوون و شیطونه وقتی چشمش به دخترای خوشگل و پولدار یفته چه طوری رفتار میکنه هر سه بار سرافراز بیرون اومد.البته خودش نمیدونه من ازمایشش کردم دوبارم پدرم این کارو کرد.از امتحان پدرمم قبول شد اما چرا بابا این پیشنهادو مطرح کرد پس؟
میدونم نیت والدین خیره میدونم هدفشون خوبی ماست و متنفرم برخلافشون نظر بدم و ناراحتشو کنم و گستاخی کنیم.اما...شارلی رو خیلی دوستش دارم.
بعد یک ساعت و نیم گریه کردن با چند مشت اب خنک صورتمو میشورم.کمی عطر به خودم میزنم تا حواسم متمرکز شه یه لیوان اب خنک بر میدارم با چند تا سیگار روی یه کاغذ دو تا ستون میکشم خصوصیات مثبت و منفی شارلی رو مینویسم.خصوصیات منفی و مثبت خودمو مینویسم.کارایی که برای هم کردیم اشتباهاتی که انجام دادیم تعداد روزهای خوب و تعداد خاطرات بد و دعواهامون و بحثهای جدیمون.و هیچوقت قهر جدی نکردیم.شدید ترین دعوامون سر سیگار کشیدن من بوده و اینکه با سامان حرف زدمو و اینکه رفتم اون ارایشگاهه که شارلی میگفت زناش خرابن و درست هم گفته بود.خشن ترین رفتارهای شارلی وقتی بود که سر این ماجرا ساندویچشو پرت کرد تو چمنا و سه روز با هم قهر کردیم.دومین و اخرین رفتار خشنش هم تو توالت پارک قیطریه بود که بازومو گرفت کشید و بعدش فورا معذرت خواهی کرد.
هیچوقت دهنش به فحش باز نشد.هیچوقت سرم داد نزده بود.منو برای همه اشتباهام بخشیده بود.
شب اتفاق لب تاپ الناز پیشم اوده بود و خیلی کارای دیگه برام انجام داده بود.همیشه نگران سلامتیم و نقطه عملم بود.و...سعی میکنم بادیدی منطقی و بدور از احساس خصلتهای خوب و بد شارلی رو بررسی کنم.تا اینجاش با هم خوب بودیم و تو عشق سعی کردیم منطقی باشیم.گذشت کردیم کوتاه اومدیم و بخشیدیم گاهیم...چرا دعوا کردیم و یک بار قهر کردیم.
حالا که قضیه رفتن شارلی و خانواده اش جدی تر شدطی جریاناتی فهمیدیم نمیتونیم با هم ازدواج کنیم. این در حالیه که ما شدن بین ما اتفاق افتاده.تو یه شب سرد زمستونی.وقتی شارلی پیش من بود.توی همین اتاق خواب قشنگ.اون شب بیشتر بهم وابسته شدیم و حس کردیم صد برار بیشتر همو دوست داری.شبی شیرین و لذتبخش و اروم بود.شبی هوس انگیز و شهوتی نبود.شبی کثافت نبود.جدی میگم.با نگاهی منطقی و عمیق اینو میگم.اون شب شارلی قسم خورد پای کارش میمونه و مسوولیتشو به عهد میگیره.با هم ازدواج میکنیم و کلی درمورد اینده صحبت کردیم.از اون روز به بعد بیشتر با هم حرف میزدیم بیشتر همو میدیدیم مکالمه تلفنی مون طولانی تر شدوابستگی و علاقه مون بیشتر.
تصمیم میگیرم پیش چند مشاور برم و حرف بزنم.شاید بتونن کمکم کنن.هرچند ممکنه خیلی مزخرف بگن و وقت تلف کنن و یه چیزی رو ده بار تکرار کنن تا فقط زمان مشاوره بگذره و پولشونو بگیرن ولی بالاخره تیری که تو تاریکی زدم شاید راه منطقی جلو پام گذاشتن.
شارلی رو با خصوصیت مثبت و مفی و خوب و بد اخلاقی و شخصیتیش دوست دارم و باورش میکنم و پذیرفتمش. اما ته دلم از چیزی میترسم.اون یه پسر پر انرژی و جوون و ایرانیه.تو جامعه ایران با فرهنگ ایران بار اومده برزگ شده.اگه زندگیمون قرار بود تو ایران شکل بگیره چندان تردیدی نداشتم ولی...هیچی تو اینده معلوم نیس.نکنه بعدا بزنه زیر کاراشو و منو نخواد.اون یه پسر جوون و پر هیاهو و شیطونه.هیچوقت نباید به ارامش پسرها اطمینان کرد هیچوقت!

همین حرکت شنیع از دو جوان تحصیل کرده موجب میشه پدرم مثل بمب منفجر بشه.حتی بلد نیستن از در یه اتاق بیان تو (رو به مادرم)اینا فردا چطوری میخوان یه زندگی رو بچرخونن؟مثل بچه ادم میشینیم رو مبل ترجیحا دور از هم.
پدرم اول از همه شروع میکنه و بعد پدر شارلی.دوباره پدرم برافروخته میشه و مادر شارلی با عصبانیت پسر عاقل!!! خودش رو توبیخ میکنه.از اونور مادر من حسابی با جدیت و خشم صحبت میکنه.دلم خیلی گرفته است.بغضم هی بالا پایین میره تو گلوم.دستام یخ کرده و میدونم حتما رنگم پریده.
شارلی داره با دسته کلیدش بازی میکنه.عصبی و ناراحته حالی بهتر از من نداره.
بحث اوج میگیره کوتاه نمیان.عموی شارلی مداخله میکنه و همه رو اروم میکنه.دوباره سرو صدا و بحث بالا میگیره.هنوز به من و شارلی اجازه داده نشده حرف بزنیم.از من خواسته شده دهنمو ببندم و محکومم به خاطر رعایت نکردن خیلی چیزا.از اونور شارلی محکوم تر از منه به خیلی چیزا.انگار قضیه ماشین و موبایلی که من داغونشون کردم بکلی از یادها پاک شده.
شارلی شروع به صحبت میکنه.قسم میخوره و قول مردونه میده پای کاری که کرده بایسته حتی اگه اینجا نباشه.یکی از والدین با تحکم ساکتش میکنه و بازم محکوم میشه.ایکاش انابل اینجا بود.بیشتر شارلی محکوم میشه تا من.همه یه جورایی سر ما شدن اونو مقصر میدونن.
شارلی باز با التماس و در عین حال جدیت و قاطعیت میگه که منو دوست داره و منو میخواد به دختر دیگه ایی فکر نمیکنه و پای مسوولیت کارهاش وای میسته.مادرم میگه از کجا معلوم پای حرفات بایستی.شارلی جواب میده که مردونه قول میدم و به جون انا قسم میخورم.بحث بالا میگیره.دلم میخواد فرار کنم.حالم خیلی بده. ایکاش لوید و نورا و یورام اینجا بودن.کاش این جلسه خانوادگی وقتی اونا ایران بودن شکل میگیرفت.
بالاخره باز هم من و شارلی متهم میشیم.حرف اخر پدرم پشت همه رو میلرزونه.
پدرم با صدایی بلند و رسا و با تحکم و قاطعیت میگه.علی رغم اینکه شارلی رو مثل پسر خودم با همه وجودم دوست دارم و برای خانواده اش خیلی احترام قائلم.اما بهترین راه اینه که همین جا دختر من و شارلی همدیگر رو ببوسن و خداحافظی کنن برای همیشه! ما والدین هم دست میدیم اخرین شام رو میخوریم و همو فراموش میکنیم.این منطقی ترین راه ممکنه.پدر . مادر شارلی فورا موافقت میکنن مادرم هم با پیشنهادی عجیب موافقتشو با پدرم اعلام میکنه.
کوچکترین ارتباطی با هم نداشته باشید نه بهم تلفن کنید نه اس بدین و نه همو ببینین خانواده شارلی که دارن از اینجا میرن یه جای دیگه تهران ما هم خونه رو عوض میکنیم و جوونا باید همه چیزو به فراموشی بسپرن.حتی شماره خونه و خط موبایلهاتونم عوض میکنید.
بله به همین راحتی این نتیجه گیری مهم والدین بود.من تقریبا از حال میرم یخ میکنم و هیچی نمیشنوم.حال تهوع شدیدی بهم دست میده.عموی شارلی یخ زده اتاق تو سکوت سنگینی فرو میره.دیگه نمیشنوم چی میگن...شارلی فکر کنم داره حرف میزنه.یکی طرفم میاد عموی شارلیه فکر کنم.بالا میارم همه چی تمومه یعنی؟به همین راحتی؟

قبل رفتنشون رفتیم خونه عمو شارلی.علی رغم اینکه بازم با کلی دختر پسر جوون استخر رفتیم بستنی دست ساز و کباب بوقلمون خوردیم و عموی شارلی برامون ساز زد و کلی خوش گذشت اخر شب پدرم مشکل من و شارلی رو با عمو در جریان گذاشت و ...این مسئوله باعث شد پدر شارلی مارو دعوت کنه خونشون و حرفایی زده شد صحبتهایی کردیم نتیجه گیری هایی رسیدیم و واقعیت هایی برملا شد که فشار خونم شد بیست.انابل فقط بغضشو قورت میداد مادرم عصبی بود بابا بعد مدتها سیگار روشن کرد یورام با حالتی عصبی قدم میزد.مادر شارلی افسردگی مزمن گرفت و شارلی با بغض و صدای بلندی که هیچوقت ازش نشنیده بودم گفت میخوام تو اتاقم تنها باشم و در اتاقشو چنان بهم کوبید که چند تکه باریک و ظریف گچ از دیوا پایین در اهسته به زمین ریخت.شارلی دوباره مضطرب و عصبی بیرون اومد و از خونشون رفت بیرون و در پاسخ به این سوال که کجا میری گفت میرم گم بشم ولم کنین!
با بغض و التماس از لوید و یورام خواستم زودتر بگردیم خونه خودمون.وقتی رسیدم خونه دوش اب گرم گرفتم و اینقدر زیر اب گریه کردم و خیالم راحت بود صدای شرشر اب نمیذاره کسی صدای ریز گریمو بشنوه یا هوس کنه دلداریم بده.
از حموم اومدم کسی مزاحمم نشد خدا روشکر.با یه بطری اب خنک و چند تا سیگار نشستم لب پنجره و ساعت چهار و نیم صبح بود.شارلی بهم اس داد بیداری؟ داشتم جواب مینوشتم که زنگ زد به زور میتونستم اروم حرف بزنم.گفت فردا رو کامل فکر میکنیم و پس فردا با هم حرف میزنیم.
همینطورم شد.من تو سکوت و ارامش کامل فکر کردم.منطقی بدور از احساس خیلی کم چاشنی احساسو دخیل دادم.به بدبختی ها نکات منفی مثبت روزهای سیاه و ..همه و مه فکر کردم و درنهایت به این باور رسیدم کاری رو کردم و تصمیمی رو گرفتم که به نظرم درست بوده.این فکر زمانی قوت بیشتری گرفت که حرف سه روز بعد شارلی بعد فکر کردنش همونایی بود که در لحظه عصبانیت و هیجانش در حظور مادر پدرامون زده بود.
ذهنم خیلی شلوغه افکار سمی مث کرم دارن مغذمو میخورن...
چند شب دیگه شارلی با مادر پدرش میان خونمون تا حرف اخر زده بشه.خدا مرگ منو زودتر برسون![]()

مدتها بود که دوستم نهال اصلا شاد و راضی نبود و چهره اش رنگ پریده و افسرده بود و خیلی کم با همه حرف میزد و برای نامزدی انابل که نیومد دلواپسش شدم که اتفاقی براش افتاده باشه. به مادرش زنگ زدم و با اجازه مادرش دعوتش کردم خونمون و قرار شد شب بمونه پیشم.نهال اول اول همه چیز بدون مقدمه گفت میخواد باهام حرف بزنه.منم سراپا گوش شدمو و
نهال برام تعریف کرد و گفت اخیرا با پسری مسلمون به اسم مهیار اشنا شده.که خیلی خوشگل و مهربون بوده پسره براش کلی کادو و گل میخریه و حرفای عاشقانه میزده و خلاصه نهال رو به خودش علاقه مند کرده بعضی پسرا اول دوستی از همین کارا برای خر کردن دخترا استفاده میکنن دیگه.به نهال گفتم تا اینجاش خوبه باقیش؟گفت چند باز با هم بیرون رفتیم و چند تا مهمونی میدیدم تو مهمونیا بهم گیر میده که ارایش نکن لباس تنگ کوتاه نپوش و ...اوایل به حرفش گوش میدادم.مادرم تعجب کرده بود چرا یهو تغییر کردم.اما بهعدش دیدم داره ازدیمو میگیره ازم.اذیتم میکرد مدام منو کنترل میکرد خیلی اذیتم میکرد.منم دو شب مونده به عید با داد بیداد و دعوا بهش گفتم نمیخوام باهات بمونم.نهال بغضش ترکید.گریه اش به خاطر مهیار نبود.گفت به خاطر خودم دارم گریه میکنم.وقت مفیدی که میتونستم با دوستام بگذرونم و درس بخونم و کتاب بخونم و فیلمهای اموزشی ببینم با این پسره مسلمون تعصبی به بطالت گذشت.نهال دختر مهربونی بود خیلی مهربون هیچوقت دروغ نمیگفت.به دینش خیلی پایبند بود.به هر کس که میتونست محبت میکرد و خوشرفتار بود و با همه کس سازگاری داشت.بچه درسخونی هم بود و اصلا اهل زیراب زنیو تقلب و ریا نبود.مادر اون هم بدتر از مادر من حساسیت داشت که نهال با دخترای مسلمون و ...دوست نشه.خاطره خوبی نداشت.تا دو نیم شب با هم حرف زدیم و دلداریش دادم.گفتم میتونه سینما بره پارک بره کتاب بخونه نقاشی بکشه ساز بزنه و هرکاری که دوست داشت انجام به تا روحیه اش عوض شه و ازادی شو بدست بیاره.باید خوشحال می بود که از الان پی به اخلاق مهیار برده نه بعدها که براش دردسر درست شه.نهال حالش خیلی بهتر شده بود.کمی جک و اس ام اس خوندیم و خوابیدیم. به فکر شارلی بودم.هیچوقت به سر و وضع من لباس پوشیدنم و ارایش کردنم گیری نداده.اینکه بخوام موهامو رنگ کنم مشروب بخورم یا با کسی تلفنی حر بزنم یا با کسی غیر شارلی بیرون برم .شارلی هیچوقات اذیتم نکرده.فقط تنها باری که بهم گیر داده بود سامان بود و اون ارایشگاه.هیچوقت زنگ نمیزد منو کنترل کنه کجام و چیکار میکنم.خودشم سیگار میکشید اما الان بیشتر از یکساله لبش به سیگار نخورده.بعد از عملم هم وقتی سیگار میکشم نگرانم میشه.یه بار با یکی از دوستام به اسم مایکل که ارمنی بود رفتم کافی شاپ.مایکل فرداش میخواست بره اتریش.از دوستامون بود.وقتی تو کافی شاپ بودم پیش مایکل شارلی بهم زنگ زد و وقتی فهمید با یه پسر تو کافی شاپ هستم هیچی نگفت.فقط طبق معمول سفارش کرد گفت مراقب خودت باش.افکارش خیلی باز تر از این حرفا بود.
هیچوقت به اینترنتم مشکوک نشده بود و وقتی قضیه پترو رو شنیده بود فقط لبخند زد و گفت خوشحالم بی تجربه نیستی و پسرا رو شناختی.منم هاج و واج نگاهش کردم یعنی اصلا ناراحت نبود از اینکه من قبلا کس دیگه ایی رو دوست داشتم.هیچوقت گوشیمو و اس ام اس هام و شماره هامو چک نکرده بود و حتی به کامپیوترم بدون اجازه ام دست نزده بود.اون فقط از سیگار کشیدنم ناراحت میشه.
عاشق اینه وقتی باهم جایی مهمونی میریم دامن کوتاه و لباس یقه باز بپوشم.با اینکه بعضی جاها معذب میشم اما اینکارو میکنم اون راضی باشه.چقدر مهربونه.چقدر احساس میکنم دوستش دارم.از ته دلم خدارو شکر میکنم شارلی هرچند انسان کاملی نیست و کمی هم شیطونه و بی خیال و سر به هوا اما بزرگترین حسنش اینه افکار بازی داره.وای اگه غیر از این بود.اصلا نمیشد زیر بار تفکرش رفت و دوستش داشت و حتی شنونده حرفاش بود.
حالم از مردای الکی غیرتی بهم میخوره مهیار رو ندیده ازش متنفر شدم.
خدا کمک کنه نسل این گونه مردان با این تفکر منقرض بشه.نهال اولین دختر اقلیتی نبود که تورش به یه بچه مسلمون با غیرت خورده بود.خیلی از اشنایان و فامیلامون ایجور بودن که با پسر مسلمون اشنا شده بودن و پسره اصلا زیر بار فرهنگ ما نرفته بود و با هم نساخته بودن.خدارو شکر شارلی سر راهم قرا گرفت.واقعا خدارو شکر.
خونه مون توسط من آنابل لوید نورا شارلی و یورام نظافت شد.هر کی مسوولیت کاری رو به عهده گرفت.یکی جارو زد یکی طی کشید یکی شیشه شست و دستشویی شستن افتاد به نام من بیچاره
.
پسرا رفتن مواد غذایی و میوه خریدن مامان شارلی و نورا شیرینی آلبالویی پختن و تزئین کردن من و آنابل میوه چیدیم و یه سبد پر شکوفه و گل برای حلقه ها تزئین شد. پدرم به کلهم فامیل زنگ زد و شب جمعه ساعت پنج اومدن.آنابل پیراهن ساده صورتی رنگی پوشید و موهاشو خودش ارایش داد و ارایش صورتی کرد.پدرم به اصرار خودش خودش قهوه درست کرد و مهمونا با قهوه و بستنی و بعد با میوه و شیرینی هایی که مادر شارلی و نورا پخته بودن پذیرایی شدن.کمی موزیک شاد و شیطنت و شلوغ کاری های پسرای فامیل با اتیش سوزوندنای یورام و سارلی و عموی شارلی.سه تایی دست به دست هم داده بودن و فقط تو خونه صدای هارت و پورت و خنده اینا شنیده میشد
.
مامان شام پیراشکی سوسیس درست کرد با خوراک مرغ.هر چی من و انابل اصرار کردیم بذاره ما اشپزی کنیم قبول نکرد.روی هم رفته همه با به به و چه چه شام خوردن.
آخر شب آنابل با نامزدش رفتن دربند.من یورام و شارلی با لوید و نورا مث گوسفند تا ساعت چهار خونه رو تمیز کردیم.یورام گفت بریم تو اتاق آنا یه لیوان قهوه غلیظ بخوریمو و گپ بزنیم من اینقدر خسته بودم قط لباس عوض کردمو وآرایشمو تمیز کردمو رو مبل خوابم برد.وسطای خوابم بود که دیدم دستهای قوی جنازه مو از رو مبل بلند کرد و غرغر کنان گفت مثلا میخواستیم با این شاسکول حرف بزنیم.با چشای نیمه باز دیدم یورامه.خب خسته بودم خوابم میومد
.
صبح که بیدار شدیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده تو خونه انگار نه انگارشب قبل مراسمی برقرار بوده و خونه شلوغ بوده.با اینکه ته دلم بهترین هارو برای خواهرم ارزو کردم اما ته ته دلم خیلی ناراحتم از وضعیت پا در هوایی که با شارلی دارمو و با اینده مبهمی و سیاهی که روبه رومه...خدایا کمک کن آنابل خوشبخت و شاد زندگی کنه.
آمین![]()
![]()
.

گفت از همه ضعیف تر و مردنی تر شدی و بی حال تر.اصلا مث عکسایی که برام میفرستادی خوشگل و سر حال نیستی.گفتم الان خسته ایی حالا صحبت میکنیم باهم.پرسید شارلی باهات خوب نیست اذیتت میکنه؟گفتم اصلا اذیتم نمیکنه خیلی هم مهربونه ولی مشکلات چیز دیگه ایی...
کفت دورادور شنیدم....
پس مامان بالاخره بهش گفته بود
...
کسی اهسته به در زد و صدای اروم شارلی شنیده شد اجازه دارم بیام تو.گفتم بیاااااا.شارلی درو باز کرد و بدون توجه به من با یورام پریدن بغل هم با هم گرم شوخی و صحبت شدن اصلا انگار من اونجا نیستم.هیچی نگفتم و رفتم بیرون اونام پشت سر من داشتن میومدن بیرون که یهو یورام با صدای بلند گفت بهم گفتن ماشین خوشگلی هدیه گرفتی ترسیدی بخوریمت باهاش نیومدی دنبالمون؟من این حرفا حالیم نیس باید ماشین تورو گل بزنن واسه عروسی انابل.قلبم ریخت پایین ترس همه دلمو پر کرد.زل میزنم به شارلی که الان میخواد چی جواب بده؟شارلی گفت ماشین چیه دادا فدای سرمون اصلا متروی تهران کرج رو گل میزنیم عروس دوماد بشینن جلوی جلو قسمت راننده باقی فامیلم مسافران قطار تو هم بشو ساقدوش!
یورام گفت تو چی میشی اونوقت؟ شارلی گفت عروسیه منو انا رو هم بگیرین تو مترو.بلند بلند دوتایی با هم میخندن.دارم از خجالت اب میشم.دویست شش خوشگل و موبایل شارلی میاد جلو چشمم.حرکت خشن شارلی وقتی بازومو گرفت کشید و رفتیم بیرون توالت.صدای اون تصادف احمقانه تو خیابون عباس اباد.خشکم زده سر جام نگاهم میفته رو صورت پدر و مدر شارلی که به قاه قاه بلند و مردونه پسرا اونام دارن لبخند میزنن.نگاه معنا داری به مامان بابام میکنن و هیچی به روی خودشون نمیارن و انابل مسیر حرفو عوض میکنه.چرا شارلی نمیگه یورام خواهر گلدسته تو گند زده به ماشینم و موبایلم.گوشی گرونو با دست پاچلفتی بازیش انداخته تو دستشویی پارکو و ماشین به اون خوشگلی و تمیزی رو داغون کرده؟
آخر شب که مامان بابای شارلی میخوات برن شارلی به یورام میگه بریم دربند دوتایی تنها؟یورام قبول میکنه.
گفتم نخیر نباید برید یورام امشب پیش من میمونه کارش دارم میدونم واسه چی میخوای ببریش حرفای مردونه!!!!! من باید زودتر از تو با یورام حرف بزنم.شارلی اخماشو بهم کرد و گفت من کار خصوصی دارم با یورام. با عصبانیت داد زدم اگه یورام بره با هیچکدومتون حرف نمیزنم.
شارلی گفت آنا منطقی باش.میخوام جواب شارلی رو بدم یورام نمیذاره و میگه
امشب شب اولیه اومدم میخوام پیش مامان بابا باشم فردا با هم میریم سه تایی شاید بهتر باشه سه تایی حرف بزنیم.
نگاه سرزنش بار شارلی روی صورت من میفته پشتشو میکنه و میره.میرم از بابا مامانش و لوی و نورا خداحافظی میکنم و اصلا با شرلی حرف نمیزنم و برمیگردم و اتاقم.صبر میکنم وقتی رفتن با آنابل و یورام مشغول نظافت آشپزخونه میشیم.اخر شب با یه پاکت یورام میاد پیش انابل و شب اونجا پیش هم میخوابن.ته دلم شور میفته نه به خاطر بچه بازیهای شارلی و اینکه خلاف عقیده اش انجاک شده اینکه شارلی بار اولش نیست وقتی چشمش به عزیزانش میفته کمی از من غافل میشه.پارشالم که لوید و نورا اومده بودن همینجوری بود.در مدتی که اونا ایران بودن بیشتر با اونا میرفت بیرون کمتر بهم زنگ میزد خیلی حالمو نمیپرسید و خیلی به اس ام اسهام جواب نمیداد.وقتی باید عمل میکردم یهو براش عزیز شدم.میشینم رو تختم و سعی میکنم عاقل و منطقی باشم نباید لوس و احساستی بشم.تلاش میکنم مثل مردها با منطق با قضیه کنار بیام.خب شارلی حق داره قسمتی از روحیه و احساساتشو و وقتشو به عزیزانش و حتی دوستای پسرش اختصاص بده.چون منو داره که نباید دیگه تام الاختیار من باشه که.حق مسلمشه.این ماجرا ناراحتی نداره.منم نباید اینقدر لوس و وابسته بهش باشم که بخوام همه اش توجه و حواسش معطوف من باشه اینجوری خسته کننده و لوسه رابطمون. اما یه یه چیزی هست که ناراحتم کرده.بیشتر تو قضیه متمرکز میشم.مشکل اصلا بگو مگوی امشب نیس خب شاید شارلی نیاز داشه با یورام که همسنن تنها باشه و گپ پسرونه بزنن و دو تا جوک سکسی و حرف پسرونه هم بگن و بخندن و مشکلاتی که داریم از نگاه خودشون بررسی کنن .این حق مسلمشونه و من نباید اعتراضی داشته باشم.اما چیزی که ناراحتم کرده الان نیس آینده اس اگه در اینده شارلی با من خوب باشه اما تا چشمش به غریبه ها بیفته منو بذاره زیر پا و اهمیتی بمن نده این دیگه اصلا قابل تحمل نیست.تصمیم میگیرم منطقی و در این مورد با شارلی حرف بزنم.چون چند بار جاهای دیگه هم این رفتارو ازش دیدم.

ساعت شش عصره و فقط بیست دقیقه وقت دارم اومدم بیاپانمو و برم.باید نه توی فرودگاه امام باشیم حادثه قشنگی در حال اتفاقه لوید نورا و یورام داداش گلم تو راهنو و نه و نیم شب میشینن ایران.همه جای خونه برق برق و تمیزه یخچال پر از میوه های تازه فصل و روی اجاق گاز چلو خورش قورمه سبزی و توی ماکروفر یه ظرف بزرگ پر از ژامبون پنیر و چیپس متنظرن تا مهمونامون بیان و باخوشحالی بخورنشون. تو قهوه جوش قهوه خوش رنگی در حال جوشیدنه که کار منه و توی یخچال دسر لیمو و خامه و بادام زمینی چشمکای سکسی میزنه!
بابا اصرار داره باید یک ساعت زودتر توی فرودگاه باشیم.از خونه ما تا فرودگاه سه ساعت راهه.نفس ادم گرفته میشه توی گرما و ترافیک و...بابا یه ریز غر میزنه زود باشین.دیره.باید زودتر کامپیوترو خاموش کنم و لباس بپوشم.دلم برای دیدن عزیزانمون پر پر میزنه مخصوصا یورام.داداشیمو دو ساله ندیدمش.در تاق باز شد شارلی اومد تو بجنب انا داری چی کار میکنی.و نزدیک مانیتور نشد تا اینجا رو بخونه .گفتم اومدم شارلی با موبایلش سرگرم شده تا منم کامپیوترمو خاموش کنمو و لباس بپوشم و بریم.فعلا خداحافظ.
خسته کوفته چرک کثیف بهم ریخته نامرتب و دانشگاه رسیدم خونه کوله پشتی و بار سنگین دانشگاهیمو با احترام کامل پرت کردم ته اتاق و داد کشیدم تموم شد اینم چهار سال سگ دو زدن تو دانشگاه حالا یه لیسانسی میگوزن تو دستمون که نیم کیلو سبزی هم باهاش نمیدن!!!!
یه لیوان آب خنک خوردم رفتم زیر دوش آب سرد حموم تا همه رخوت خستگی و شب نخوابیها و دلهره ها و اضطرابامو بشورم هم از جسمم و ایکاش اگر میتونستم از روحم....با یه لیوان کاپوچینوی داغ خوشبو و معطر میام ولو میشم پای کامپیوتر.میام رو وبم میخوام دست به کار شم بنویسم که بابا صدام میزنه.میرم پیشش.تمام مسیر راهو تو مترو به این فکر میکردم با روزای اینده چی کار کنم.میتونم کار پیدا کنم اصلا باید کار کنم؟ما که هیچی تو وضع زندگیمون مشخص نیس.بابا به این سوالم جواب میده.حرفاش تلخه سوزناکه گزنده اس.دلم میگیره.واقعیتو میگه.حالا که درست تموم شده باید بجنبی یه هفته استراحت میکنی و به خورد و خوراکو خوابت میرسی اونوقت....باید بدونی این اخرین سالیه که.... هر کاری که باید انجام بشه میگه این آخرین سالیه که...میگم بابا نمیشه کمی دیگه صبرکنیم.میگه نه من که دیگه تحمل ندارم.میدونم منم خسته شدم و دیگه تحمل ندارم ولی... فقط سرمو تکون میدم و میگم چشم بابا میگردم تو اتاقم.کاپوچینو یخ کرده.به صفحه مانیتور زل میزنم و چشام پر اشک میشه.دستهای ظریف انابل از پشت رو شونه هام میشینه در گوشم پچ پچ میکنه منکه خیلی خوشحالم تو چی؟برای اینکه خوشحال بشه میگم منم از خوشحالی دارم گریه میکنم
.دو هفته دیگه شایدم سه هفته نامزدی آنابل با کسی که مدتهاست دوستش داره.کاش منم میتونستم مثل انابل خوشحال باشمو و به اینده امیدوار باشم.زندگی حالا حالا ها روی خوشش رو بمن نشون نمیده.دلم خیلی میگیره.مادر و پدر شارلی از اول خرداد ترتیب همه چیزو دادن.ورد زبون همه اینه خدا کنه درست شه خدا کنه همه چی درست پیش بره.
خیلی دلم گرفته....





صدای بوق و داد . بیداد و شکستن شیشه جلو ماشینو.وحشت کرده بودم.ماشین خوشگل شارلی عشقش ماشینی که هدیه عزیزتریناش بود.هدیه نوئل مامان باباش بود این ماشین.پژوی خوشگل براقش که شارلی هر روز با کیف روش دست میکشید و میگفت ایشالا واسه عروسیمون گلش میزنم.خاک بر سرم.حوصله ندارم توضیح بدم چقدر ترسیدم.کمرم ساف نمی شد از پشت و ازجلو یکدفعه دو تا ضربه محکم خورده بودم.شارلی اونور خیابون تصادفو دیده بود.اون صدای دحشتناک پیچیده بود تو خیابون.افسر اومدو ....جرثقیل جنازه آش و لاش ماشینو برد پارکینگ بیهقی.شارلی هیچی بمن نگفت.من فقط گریه میکردم و شارلی یه تاکسی گرفت منو رسوند خونه.گفت میام میبینمت.مث سگ میلرزیدمو گریه میکردم.مامان خیلی عصبانی شد.شارلی دست ممانمو کشید بردش تو اشپزخونه پچ پچ کرد در گوشش.انابل خونه نبود سر کار بود.رفتم تو اتاقم همه گریه و بغضم رو تن نرم عسل خالی کردم.با مانتوم ولو شده بودم رو کاناپه.مامان اومد تو اتاق خیلی ناراحت بود پنج دقیقه نگام کرد.گفتم من چی کار کنم؟گفت خجالت بکش.در و کوبید بهم رفت بیرون.دل پیچه تهوع و استفراع تا شب یه لحظه راحتم نذاشت.شب بابا اومد و قشقرق اساسی با من بپا کرد.مامان شارلی تلفن زد به گوشیم و فقط قربون صدقه ام میرفت.یه ساغت بعدشم با شارلی اومدن پیشمون.شارلی اومد تو اتاقم در و قفل کرد.بغلم کرد زد زیر گریه.بهتر بود من خفه شم هیچی نگم.شارلی گفت میدونی تا حالا کجا بودم؟گفتم دنبال خرابکاری من بیشعور.گفت نخیر زنگ زدم بابام بره دنبال مارای تصادف من کلیسا بودم.تا حالا داشتم دعا میکردم خدارو شکر کردم و تشکر کردم ازش که تو طوریت نشد.ماشین جبران میشه اما ادما اگه تو تصاذف بمیرن هیچوت جبران نمیشنویا عضوی از دست بدن هیچی جای سلامتیشونو پر نمیکنه..یک ساعت تو بغل هم گریه کردیم.چیزی که بیشتر باعث شرمندگی و خجالتم میشه اینه بابا و مامان شارلی خم به ابرو نیاوردن.هیچی نگفتن.پدرش گفت شارلی و انا هر دو جوونن.وقت دارن کار کنن و زندگیشونو خودشون بسازن.شارلی خودت با دوست دخترت حساب کتاب کن من نه گله ایی دارم نه حرفی.چشام شده بود هشت تا این بابای شارلی بود که همیشه لغز و متلک ابدار میپروند حالا اینطوری مهربون شده بود.مامانشم همین حرفا رو زد.بعدشم با بی خیالی شب جمعه دعوتمون کردن رستوران آ.اس .پ.
بعدشم رفتن.شارلی شب پیشم موند.تا صبح پلک نردیم.همه اش برم حرفزد.بین حرفاش جمله ایی که جیگرمو سوزوند این بود که گفت خودتم میدونی که ما حالا حالا ها نمیتونستیم با لباس عروسی و کت شلوار دامادی تو ۲۰۶ گل زده بشینیم!!!بهش فکر نکن.فکر درست باش و زبانتو خوب بخون.بعدشم هی شوخی کرد.باورم نمیشد شارلی به خاطر ماشینش گریه و ناراجتی نکرده باشه.اون فقط به خاطر من که ترسیده بودم ناراحت بود.
تا چند روز اصلا نمیخواست با شارلی حرف بزنم.خیلی اعصابم خورده.خیلی ترسیدم.ایکاش هیچوقت دنبال شارلی نمیرفتم.کاش عذ و هانه میاوردمو و نمیرفتم.خیلی غصه دارم خیلی ناراحتم.خدا کمکم کنه بتونه این خسارت و زیانی که برای شارلی ببار اوردم جبران بکنم![]()
.


شب ولنتاین شارلی با عموی مهربونش بلیط دبی داشتن.میخواستن برای کاری که عمو ازش حرف زده بود برن دبی.من و شارلی تنها بودیم چون والدین رفتن مهمونی و آنابل ام با دوستاش رفت بیرون و چون به مهمونی نرفت حسابی بابا و مامانو کفری کرد
.البته من بهش حق می دادم شب ولنتاین با دوستاش بیرون خوش باشه.مهمونی میخواد چیکار.دو شب مونده به ولنتاین شارلی اومد خونه پیشم.همبرگر درست کردم با سیب زمینی سرخ کرده.صدو بیست عدد بادکنک قرمز شکل قلب باد کردم که معده برام نموند اینقدر دلم درد گرفت.
.صدو بیست عدد هم شمع قرمز و سفید راه راه روشن کردم که ایکاش نمیکردم. .مامان خیلی سفارش کرده بود مراقب شمع ها باشمو و اتاقو با شمعهای روشن خالی نذارم تا آتیش سوزی نشه یه وقت.شارلی با اینکه سرش خیلی خیلی شلوغ بود و باید تا صبح بیدار میموند کاراشو بکنه و آماده رفتن بشه اما پشت تلفن بهم قول داد که اونشب وقتش تماما مال منه
.تو اتاقم با هم شام خوردیم و با چراغای خاموش زیر نور شمعها عکس گکرفتیم اما عکسامون خیلی خوب نشد چون نور کافی نبود
.بعد شارلی پیشنهاد داد برای اینکه خیالمون راحت شه زودتر شمعهارو خاموش کنیم.اول صدو بیست عدد بادکنک و ترکوندیم و پشت بندش صدو بیست عدد شمعو فوت کردیم که اینکار منو به غلط کردن انداخت
.این چه فکر احمقانه ایی بود به سر من زد کل هوای اتاقو دود گرفته بود.ر و پنجره رو باز کردیم بو گند شمعا بره بیرون.
.واسه شارلی یه کراوات و یه کیف پول طوسی خریدم.خوشش اومده بود و اونم یه دستبند ظریف طلا گرفته بود.ازم خواست دستبندم همیشه به دستم باشه و هیچوقت درش نیارم..بهش قول دادم که درش نمیارم.الان یه هفته و نیم از اون شب قشنگ گذشته و شارلی با عموش رفتن دبی.صبحا که میرم دانشگاه خیلی احساس دلتنگی میکنم.تو مترو هم دیگه دونات نمیخرم بدون شارلی مزه نمیده.دلم براش خیلی تنگ شده.یک هفته مونده به عید برمیگردن ایران.دلم برای دیدنش داره پر میکشه.خدای مهربون پشت و پناه شارلی عموش و همه مسافران باشه
.
ساعت دوازده و نیمه شبه.توی تختخوابم دراز کشیدموعسلو سفت به سینم چسبوندموزیر لحافم فرو رفتم.دارم به روز پر استرس و ناامیدکننده ایی که گذروندم فکر میکنم.چه روز خسته کننده ایی بود.چه انتخاب واحد چرتی انجام دادم.اینقدر گریه کردمو اشک ریختمو التماس کردم که فکر می کنم حداقل دو کیلو ازم کم شد.چهار سال و هفت ترمه داریم با فلان فلان شده خانم......مسوول اموزش سر و کله میزنیم.زنیکه پتیاره سراپا عقده که فکر میکنی چون پشت میز نشستی میتونی به همه کس و همه چیز حکومت کنی. مگه کجای دنیای رو گرفتی تو؟چرا از زجر دادن دانشجوها خوشت میاد؟چرا ارضا میشی وقتی به پات میفتن و التماست میکنن؟امروز چند نفر مثل من بدون اینکه بخوان غرورشونو شکستنو و جلوی همه- همه ها- همه که میگم از رئیس اموزش تا مسئول گروه تا استاد و همکلاسیا بگیر تا فروشنده های بوفه اشکشون دراوردی؟
چرا از اشک ریختن بچه ها خوشت میاد.همیشه وقتی ازت سوال پرسیدیم مث سگ پاچمونو گرفتی و بی احترامی کردی و چون خودت احترام خودتو نگه نداشتی دانشجوهارو مجبور کردی بهت بی احترامی بکنن.کاری که وظیفه ات بوده و چون مسوول اون کار بودی تورو تمرگوندن پشت اون میز. هیچوقت درست انجامش ندادی.یعنی مسوول بودی و وظیفه ات این بوده کار دانشجوهارو راه بندازی نه قمپز درکنی و فخر بفروشی که پشت میز نشستی.زورت میاد تو صورت دانشجوهای مستاصلی که نگاهشون پر از خواهش و التماسه نگاه کنی و سرتو بلند کنی و جواب بدی.اگرم دانشجویی صدای نحستو تو اولین جوابت نشنیده باشه و برای بار دوم چیزی رو بپرسه صدات مث سگ پاسبون یهو بلند شه بره هوا که مگه نمیبینی کار دارم؟کارت چیه اس ام اس خوندن و هرو کر با میز بغلیو درمورد ریختن ترشی حرف زدن.اس ام اس زدن و خوردن چایی بیسکوئیتت که الهی کوفتت نشه واجب تر از کاردانشجوهاس.
بعد میگن چرا دانشجوها و دانش اموزابا تنبلی و کسلی و دل شکسته وخاطری ازرده و یک مشت خاطرات تحقیر امیز و پر اهانت از مسولین اموزشگاه مدرسه و دانشگاه مربوطه ترم تحصیلی رو شروع میکنن.صدای جیغ دو تا گربه رشته افکارمو بهم ریخت.اه...سعی میکنم دوباره ذهنمو جمع کنم متمرکز شم رو اتفاقات امروز.چقدر امروز گریه کردم.چشمام خیلی میسوزن و پلکام ورم کردن.فردا آخرین روز تعطیلاتمه.نمیدونم این روزو چه طوری بگذرونم.ساز بزنم نقاشی بکشم.کار دستی درست کنم.یا پیراشکی بپزم.شایدم یه هدیه نقلی کوچولو گرفتمو به دیدن نهال رفتم یا هر کس دیگه تا دلشو شاد کنم.خیلی خستم ذهنم اشفته اس که فقط دلم میخواد اول دعا بخونم و بعد با یاد خدا بخوابم.
خونه عموی شارلی خیلی خوش گذشت.چهل نفر مهمون دعوت کرده بود و خودشم لباس بابانوئل پوشید بهمون شیرینی و عیدی داد.استخر رو تا نصفه اب کرده بودند دورشو با تزئینات خاص کریسمس و بطریهای آب جو ترئین کرده بودند.یه بوقلمون درسته رو سرخ کرده بودن و تو شکمش پر از سس و الوی ترش بود.عموی شارلی ارکستر اورده بود و فضایی برای رقص درست کرده بود که همه اش با چراغای رنگی ریز تزئین داده شده بود.عیب کار فقط سرما بود چون محوطه خونه اش و استخر باز بود.پدرم نگران صدای ارکستر بود.درخت کاج بزرگی که واقعا زیبا تزئین شده بود کنار چراغا گذاشته بودن.اینقدر خوشگل بود این درخت هر کس وارد میشد توجه اش جلب میشد به این درخت خوشگل.همه میرفتن چه تکی چه دست جمعی با این درخت کاج عکس میگرفتن.همونشب عموی شارلی وقتی فهمید شارلی داره درسشو تموم میکنه پیشنهاد کاری تو دبی رو داد.شارلی خیلی هیجان زده کرد.متقاعدش کرده بود درامد خوبی دارن.قرار گذاشتن فردای مهمونی تلفنی درموردش بیشتر حرف بزنن.عمو از ماشین شارلی تعریف کرد و گفت در جریان خریدش بوده و اینکه ارزو کرد ایشالا برای دامادی گلش بزنن
.اما شارلی زیر چشمی بمن نگاهی کرد و چشمک زد و خندید.یه دختر پسر جوونی تقزیبا همسن و سال منو شارلی تا قبل نوروز میخوان عروسی کنن.اخر مهمونی عموی شارلی با مادر پدر شون صحبت کرد و بهشون قول داد که خونه شو در اختیارشون بذاره برای عروسی.من خیلی تعجب کردم اخه خونه ممکن بود برای مهمونی های تولد خوب باشه اما برای عروس خیلی کوچیک بود.خودشونم به این قضی اشاره کردن و نهایتا تصمیم گرفتن جشن نامزدی رو اونجا برگذار کنن.
عمو خیلی مهربونه.خیلی به فکر جوونا و مشکلاتشونه.با اینکه خودش سنی داره ازش میگذره اما شاد و قبراقه و سرحال و میگه دوست داره زندگی کنه و زنده بمونه فقط برای خوشحال کردن دیگران.مرد خوشقلبیه.وقتی پدر شارلی شوع میکنه تیکه های کلفت پروندن اون با اینکه برادر کوچکتره اما همه اش با شوی و اشاره به داداش بزرگش تذکر میده که بس کن.همیشه به شارلی گفتم خوش به حالش با این عموی شوخ شیطون باحال پر انرژی مهربون.خود عمو میگه دلیل خوشبختی و جوونی روحش اینه که ازداج نکرده
.خوشحالم اخلاقیات شارلی به پدرش نبرده بیشتر شبیه مادرشه.مثل باباش حروم لقمه نیس با پنبه سر مردمو ببره.فقط ایکاش کمی جدی تر بود توی زندگی.
با ابنکه قبل سال نو خیلی خسته و کرخت و بی حوصله بودم اما اتفاقات تازه حسابی منو خوشحال و سرحال کرد.ازهمه چیز مهم تر اینکه شارلی برای کاپشن چرمش اینقدر ذوق کرد و خوشحال شد که قلبا احساس شادی و ارامش کردم
.کاپشنش فیت استیل بدنش بود خوشگل و نانازش کرده بود
.
پدرو مادر شارلی براش یه ۲۰۶ مشکی براق خوشگل برای هدیه کریسمس خریدن.رانندگی عشق بیشتر پسراس.چون تا اونشب اینقدر شارلی رو خوشحال ندیده بودم.مادر شارلی برام یه اتوی مو خرید.اما مادرم تاکید میکنه که مصرف برقش بالاست
.و از همه مهمتر خود شارلی یه بچه گربه سفید پشمالو ناناز خوشگل بهم هدیه داد.واقعا جز بهترین کادوهای کریسمس امسالم شده.من که یادم نمیاد اما شارلی میگفت یک ماه بود با هم دوست شده بودیم یه گربه سفید دیدی و گفتی چه خوشگله.منم چون دلت میخواسته امسال برات گرفتم.گربه تمیز کوچولویی که فقط سه هفته است اومده دنیا.طفلکی غریبیش میاد چون از مامانش جداش کردن.مکافاتی هم داریم با غذا خوردنش و شیر خوردنش.
شب کریسمس خونه پدر مادر شارلی بودیم.جای لوید و نورا خیلی خالی بود.همون شب لوید تلفن کرد.و نصیحتهای برادرانه ایی به شارلی کرد که با ماشین با احتیاط رانندگی کنه
.
عموی شارلی مارو با خانواده شارلی برای شب سال نو منزلش دعوت کرده.اولش ذوقمرگ شدیم با شارلی که ماشین دار شده اما عیب کار اینه دیگه با هم کنار هم صبح های زود دوش به دوش هم تو خیابون نزدیک دانشگاه راه نمیریم.شارلی دست منو نمیگیره فرو کنه تو جیب کاپشنش تا گرم بشه.دیگه بلیط مترو ده سفره نمیخره.دیگه از مترو دونات نمیخریم و با شیر گرم تو دانشگاه بخوریم.شارلی گفت خوشحالم با ماشین میرم سر کار و مسیر طولانیه دانشگاه به سر کار رو زودتر طی میکنم.گفتم اما دیگه زیاد کنار هم نیستی مگفت خودم میام میبرمت صبح ها.ناخوداگاه دلتنگی شدیدی احساس کردم.حس کردم این پژو ۲۰۶ داره صمیمیت و نزدیکی روزهای ساده دانشجویی و دوستی من و شارلی رو بهم میزنه.احساسمو به شارلی گفتم.مثل همیشه ساده خندید و اطمینان دادد چیزی تو قلبش عوض نمیشه.بعدش به شوخی گفت دارم به ماشینش حسودی میکنم.حالا از شب کریسمس بیشتر بهم اس میده و زنگ میزنه که ناراحت نباشم
.مدام تاکید میکنه هیچی عوض نمیشه و ماشین باعث میشه از شلوغی و ازار مردم در مترو راحت باشیم و تو یه خلوت دو نفره تو ماشین پیش هم باشیم.
امیدوارم پدر شارلی تو خونه عمو کمتر متلک بپرونه و اذیت بکنه.شارلی میگه بعد امتحانات میخواد با ماشین بریم شمال تا اب بندی شه.اما من دوست ندارم تو ماشینش بشینم.خدا کنه این قضیه منجر به جر و بحثی بین من و شارلی نشه
.
.



