تبليغاتX
اتاق خواب من و تمام عروسکهای اتاق
با موهای صاف شده با یه تاپ آبی رز لب قرمز غلیظ و لاک قرمز در حالیکه تاپ آبی مورد علاقه شارلی رو پوشیدم پشت میزم نشستم و مشغول نقاشی ابرنگ ام.احساس خوشگلی دارم.پک محکمی به سیگارم میزنم و جای رز لبم روش میمونه و هربار نگاش میکنم احساس خوبی بهم دست میده.یه جرعه قهوه داغ می خورم و حین نقاشی تو تلاطم فکریم غرق میشم.چند وقت دیگه عروسیه آنابل و بعدش بابا میخواد خونه رو بفروشیم.به گوشه گوشه اتاقم که زل میزنم همه اش برام خاطره اس.اتاقمو از همه جای خونمون بیشتر دوست دارم.یعنی کی خونمونو میخره و کی اتاقمو تصاحب میکنه یه دختر خوش سلیقه تمیز مرتب یا یه پسر شلخته کثیف پرخور!په دکوری میچینه؟پرده موکت و وسایل اتاق رو چه رنگی می خره؟ چه عکسایی به دیوار میزنه دلم میگیره و فکرم غمگین میشه...احساس میکنم خدا دلش نمیخواد بهم کمک کنه و مشکلاتمونو حل کنه.فکر کنم خیلی سخته براش.


+ نوشته شده در ساعت 2:24 توسط آناشل |


چرا ما ایرانی ها عادت داریم فورا در مورد زندگی دیگران قضاوت کنیم و برای زندگی دیگران نسخه بپیچیم؟بدون اینکه حتی مشکلی مشابه مشکل اونا رو داشته باشیم؟چرا عادت کردیم با اینکه از شرایط زندگی و مشکلات همدیگه شناخت کافی نداریم به خودمون اجازه میدیم بین چند نفر قاضی بشیم و طرف دیگری رو بگیریم و حتی برای هم تصمیم بگیریم و تعین تکلیف کنیم؟

مگر غیر از اینه که مشکلات و دردسرهامون مال خودمونه و خودمون باید حلشون کنیم؟مشکل مال ماست نه مال دیگران!حتی اگه سخت و لاینحل باشن و دوست نداشته باشیم همچین وضعیتی تو زندگیمون تحمل کنیم.این یک واقعیت بزرگه که همه گرفتارن درد و مشکل دارن و هر کس خودش میدونه چی میکشه و چه دردی داره.درد هر کس توی دل خودشه.فقط خودش لمس میکنه چه چه دردی داره نه دیگران.دیگران فقط شنونده اند یا یک بیننده موقتی و گذرا.هر کس خودش میدونه باید چه طوری با رنجش یا کنار بیاد یا حلشون کنه.وقتی تو یه جمع صمیمی یا خانوادگی درد دل پیش میاد و همه صحبت میکنن بعضی ها با قضاوت نادرستشون نه تنها ذره ایی از اندوه و استرسمونو کم نمیکنن بلکه با قضاوتهای نادرستشون به اندوه و تشویش  آدم بشتر دامن میزنن. به خیال خودشونم خیلی دلجویی و همدردی کردن!حتی نمیتونن یک شنونده خوبی باشن!مادرم میگه گاهی در مورد درد دل دیگران بهتره ادم شنونده خوبی باشه.وقتی مشکل یکی رو میشنوی و نه تنها کاری ازت بر نمیاد حتی جمله ایی پیدا نمیکنی که با طرف همدردی کنی پس بهتره سکوت کنی.گاهی سکوت بهترین راه همدردی با دیگرانه.

خداوندا تو که قدرتمند مطلق هر دو چهانی تمام مشکلات و گرفتاری ها و رنجهامونو به دستهای امن تو میسپارم ایمان دارم فقط دستهای قوی تو میتونه گره از مشکلات لاینحل زندگی باز کنه.خدایا فقط به تو میشه امید بست.تو که مارو نا امید نمیکنی میکنی؟.......

عروسک نوشت:گاهی که با کسی درد دل میکنم و نمیهمه چی میگم عروسکام بهترین همدمم میشن برای حرف زدن اونا بهترین دلجویی رو با سکوتشون ازم میکنن.امتحانش ضرر نداره..

 

+ نوشته شده در ساعت 22:2 توسط آناشل |


ولنتاین امسال شارلی پیشم نبود خدا میدونه چقدر به یادش بودم اصلا هم به فکرم نرسید که میتونم براش چیزی پست کنم.پنجشنبه پستچی اومد در خونه و وقتی گفت یه بسته پستی از اتریش دارید خیلی ذوق مرگ شدم.

شارلی یه قلب گنده قرمز و یک بسته شکلات و یه کارت پستال خوشگل فرستاده بود.هم خیلی خوشحال شدم هم خیلی خجالت کشیدم خودم براش چیری نفرستادم.

سال نو رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم ایشالا سالی باشه که توش بیماری و رنج و غصه کم باشه و خدا برای همه اول سلامتی و بعد دلخوشی بخواد.آمین.دیروز رفتم رو ترازو ئیئم سه کیلو کمتر شدم اینم از مضرات ورزش زیاد.تمام کلاسهام تقریبا دارن تموم میشن و زبان فرانسه هم اردیبهشت ماه تموم میشه.فکر کنم بعد هشت ترم بتونم صحبت کنم یا کتاب بخونم.سال نوی همه مبارک.


+ نوشته شده در ساعت 19:27 توسط آناشل |


یک هفته از رفتن شارلی میگذره.به محض رسیدن به اتریش ترتیب همه چیو داده بودن.وقتی شارلی زنگ زد صداش از هیجان می لرزید.دیگه از دلتنگی و گریه توی فرودگاه خبری نبود.خوشحال بودم روحیه اش خوب شده.گاهی تو خلوت خودم فکر میکردم زمانی که شارلی بره خیلی دلتنگ و ناراحت میشم وقتی خدارو شکر این طوری نبود.شایدم من زیادی منطقی ام و اهل افکار عاشقانه و رمانتیک و این چرندیات نیستم.اینقدر مشغول کلاسام ورزش و زبان خوندم هستم که شاید وقت نکنم به دوری شارلی فکر کنم.خیلی خوشحالم که رفته.فکر ساختن یه خرس پشمالوی خوشگل ذهنمو خیلی قلقلک میده باید برم وسایل مورد نیازمو بخرم.

+ نوشته شده در ساعت 22:24 توسط آناشل |


شارلی ساعت چهار با خانواده اش پرواز دارن.ساعت یازده از خونه میایم بیرون.بهترین لباسمو با شال ارغوانی شارلی پوشیدم ارایش غلیظ و دلخواه شارلی رو کردم و عطر دلخواهشو زدم و میریم فرودگاه.برعکس من که خیلی اروم و عادی ایستادم.شارلی بیقرار افسرده رنگ بریده ست.چشاش خیس و قرمزه.گونه هاش قرمز شده و موهای فرفری تازه کوتاه کرده اش بهم ریخته و آشفته است.اصلا نمیتونم درکش کنم چرا باید گریه کنه.این رفتار به نظرم خیلی بچه گانه اس و اصلا برای یه پسر بزرگ بیست و چند ساله مناسب نیس.با این حال سعی میکنم محکم باشم و در عین حال مهربون

.امشب آخرین شبی که دارم شارلی رو میبینم و اینکه بعدا کی همو ببینیم فقط خدا میدونه.نه گل براش خریدم نه چیزی.شارلی سیدنی یکی از خوشگل ترین عروسکامو ازم گرفته تا با خودش ببرتش.وقتی دلیل این کار خنده دارو پرسیدم چیزی نگفت.خب رو صحنه بردن عروسک و کارگردانی یه تئاتر ارزوی من و شارلی و هر فارغ التحصیل شده این رشته است .شارلی از اون دسته مردایی بود که جلوی هر کسی افتخار گریه نمیدن چون غرورشون لگد مال میشه.مث شیر سماور گریه میکرد.هیچوقت اینقده غمگین و پر گریه ندیده بودمش.در آخرین لحظه سفت همو بغل میکنیم.(خاک بر سرم چرا گریه ام نمیاد؟)

میبوسمش و یگم هوایی دخترای خوشگل اتریش نشی.فقط نگاه میکنه.دستشو به زور از دستم جدا میکنم. و از خروجی میرن و ...رفت.رفت پی زندگی جدیدش.خدا کنه همه چیز درست بشه خدا کنه هم من هم شارلی به ارزوهامون برسیم.خدا کمک کنه.

یعنی  خدا کمک میکنه؟

+ نوشته شده در ساعت 22:12 توسط آناشل |


سلام سال نو مبارک.امسال اخرین کریسمسی و ژانویه ایی هست که تو این خونه و این اتاق هستیم.نصمیم گرفتم بی خیال همه چیز و همه چی بشم و کریسمس حسابی خوش بگذرونم و اصلا به گرفتاری هامون فکر نکنم.هر روز که سال نو نیس سال نو فقط یک بار در سال اتفاق میفته.رفتم خرید و کلی خرت و پرت چیزایی که لازم داشتم خریدم.برای شارلی از چرم مشهد یه بارونی چرم مشکی خریدم که در هوای سرد اتریش حتما به دردش میخوره.رفتم ارایشگاه و موهامو کوتاه کردم و ناخنهامو درست کردم.برای پدرم مادرم و انابل و همه دوستانم کادو خریدم.خونه مون امسال خیلی خوشگل تر از سالهای پیش شده بود.تمیز و مرتب و خوشگل و اراسته دلم نیومد عکسشو نذارم ببینین خوشگله؟اینجا پذیرایی و اتاق نشیمنه.

 

مادرم کاج و کلیه وسایل تزئین کاج رو نو و جدید خرید.و دستور داد:چون این اخرین کریسمسه که اینجا هستیم هر گونه بغض اندوه گریه و فین فین کردن در دستمال کاغذی ممنوع!

همه باید خوشحال باشن و بخندن ته دلم میگم خدا خیرت بده شارلی زودتر کنفرانس میذاشتی و این مشکلاتو حل میکردی.اینا چیزایی که کریمس امسال هدیه گرفتم:

۱-یک لبتاب اچ پی مشکی خوشگل از بابا

۲-یک کیف لبتاب سبک و قرمز رنگ و خوشگل دخترونه از مامان

۳-یک کولی پشتی طلایی رنگ از آنابل

۴-یک بسته کادو پیچی تزئین شده فوق العاده خوشگل از شارلی که توش اینها بودن:دستکش و کلاه و شال گردن ارغوانی رنگ+یک جفت چکمه مشکی براق+یک جلد کتاب شعر+یک سری کامل لوازم ارایش نیوا به همراه شیر پاک کن و کرم مرطوب کننده و کلی زیور الات رنگی و براق و خوشگل.

 یواشکی گفتم شارلی الان نیازی نبود اینقدر خودتو تو خرج بندازی بیشتر منظورم این بود که نباید در حظور والدین این همه زیاد بمن کادو میدادی.توئی که میدونی حمایتمون نمیکنن و ممکنه وضعمون ازاین بدتر بشه.

شارلی گفت این اخرین سال نویی ک تو ایران با تو هستم بهتره حسابی خوش باشیم.بی خیال مامان باباها

اینا چیزایی که من هدیه دادم:۱-یک حوله حمام به بابا

۲-ژاکت و شال گرم برای مامان

۳-شلوار لی و ساعت مچی به انابل

۴-بارونی بلند چرم شکی و یک هدفون بی سیم سونی به شارلی

خیلی خوشحالم امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه.ایشالا تو این سال کمتر گرفتاری و غصهو بیمری و رنج و مرگ ومیر پیش بیاد.خدایا برای لین عید شاد و کادوهای قشنگ و از همه مهمتر سلامتی پدر و مادر خودم و شارلی ازت ممنونم.

+ نوشته شده در ساعت 0:10 توسط آناشل |


نشستم تو اتاقم دارم مداد رنگیهامو میتراشم و به حرف اخر شارلی فکر میکنم که در اتاق باز میشه مادرم با عصبانیت میاد تو و میگه انا موبایلت چرا خاموشه؟میگم نه خاموش نیس بلند میشم نگای موبم میکنم میبینم انتن هام کلا رفته.مامان بیرون بوده و الان رسیده خونه و از بیرون کارم داشته و هر چی زنگیده خاموش بودم.

====================================================

دیگه اعصابم نمیکشه دیگه نمی تونم فکر کنم.مغزم شبیه یه ظرف پر از کرمهای ریز متعفن شده.ذهنم شکل یه کتری اب جوش به خودش گرفته مث موتور ماشین داغ کردم.نمیتونم دیگه فکر کنم.دیگه نمیکشم.به درک هر چی میشه بشه.به جهنم اصلا برام دیگه مهم نیس.دیگه بیخیال میشم و خودمو و زندگیمو شارلی و ایندمو میسپارم دست خدا اگه خیر باشه و خدا بخواد کمکم میکنه.مگه یه ازدواج چقدر میتونه سرنوشت ساز باشه که دو خانواده رو به مرز دیوونگی بکشونه.هیچ فریاد و سرزنش و غرغرها به سمت من نیس.سمت شارلیه.همه و همه میگن اون مقصره اون باعث این مشکلات شده.نود و نه درصد شارلی یک درصد انا مقصرن.چون شارلی میخواست.ماجرای اون شب زمستونی که لو دادیمش رو شارلی میخواست.حالا همه میگن تو مقصری تو باعث شدی انا بهت وابسته بشه.

یک هفته پیش شارلی به مادر پدرها تلفن زد و همه رو دعوت کرد خونه خودشون.تا حرفهای اخرشو بزنه و برای همیشه این جنجالو خاتمه بده.قبلش بهم گفته بود میخواد چی بگه.پیشنهاد داده بود همه رو رستوران نایب دعوت کنه و بعد صرف شام حرفاشو بزنه.من مخالفت کردم و گفتم نه جو سنگین و متشنجی داریم.این کار بهتره تو خونه باشه.میترسیدم.خیلی میترسیدم.میخواستم اگه سر هم داد زدیم اگه صدامون بالا رفت تو اتاق دربسته خونه شارلی اینا باشه نه توی رستوران!

مادر شارلی اخماش به هم بود.پدرش مث کوه اتشفشان سرسنگین و خشمناک بود. شامو خوردیم هر حرفی زده شد بجز حرف اصلی.هیشکی میل به غذا نداشت.شارلی مادرشو فرستاده بود کافی شاپ تا تو خونه نباشه. خودش خونه رو تمیز کرده بود و غذا سبزی پلو و ماکارانی درست کرده بود. طبق یک هماهنگی قبلی از لوید و نورا و یورام خواسته بود تو خونه یورام جمع بشن و بعد بهشون تلفن زد و تلفن رو روی آیفون گذاشت و با صدای رسا گفت با اینکه از ما دورن اما یورام لوید و نورا خواهر و برادرهای بزرگ ما هستن و باید در جریان زندگی ما قرار بگیرن!به این ترتیب حضور اونا هم غیر محسوس بود تو این شب.شارلی با صدای بلندی انگار امپلی فایر قورت داده باشه شروع به سخنرانی کرد:

من آنا رو دوست دارم اونم منو دوست داره.من میدونم کنار هم خوشبخت میشیم.من پای تمام مسولیتهام هستم و انا رو تنها میذارم لطفا کاری به کار ما نداشته باشید و اجازه بدید مثل سابق زندگی شادی داشته باشیم مث قدیما.من برای پدر مادرها احترام قائلم و هر برنامه ایی تو زندگی داشته باشیم و هر کاری بخواهیم انجام بدیم نظر شما والدین برای ما محترمه اما اجازه بدید با هم ازدواج کنیم.بذارید خوشبخت شیم و با خوشبختی زندگی کنیم.قول میدم که روی پای خودم بایستم و در هیچ موردی ازتون کمک مالی نخوام.انا هم این قول رو میده.من میدونم که میده.تنها خواهش من و آنا اینه بذارید با هم بمونیم و ازدواج کنیم و حرف اخرمم اینه که متاسفم اگه من و انا نمیتونیم شما والدین رو پدر بزرگ مادر بزرگ کنیم.

سکوت سنگینی همه جارو میگیره.پدر شارلی سرشو میگیره پایین کسی گریه شو نبینه.مادرم میخواد چیزی بگه اما سکوت میکنه.ته چشمای بابا برق میزه که برق خوشحالی نیس ته چشماش پر اشکه.مادر شارلی دستشو محکم بهم فشار میده و لبهاشو هی رو هم فشار میده.سکوت همجنان ادامه داره.نمیدونم لوید نورا و یورام هنوز دارن میشنون یا اینکه نکنه تلفن قطع شده باشه.دماغی از اونور خط تلفن بالا کشیده میشه.نمیتونم تشخیص بدم صدای کدومشونه. صدای لوید میاد:اقا شارلی جمله اخرت جیگر همه رو اتیش زده که الان همه دارن گریه میکنن.من اونجا میستم  چیزی رو ببینم اما این سکوت یعنی مامانها و باباها در حال گریه ان.به خودم افتخار میکنم برادرشجاعی مث تو دارم که پای مسولیت کارهات وای میستی.یورام شروع میکنه به گفتن:من از پدرمادرها میخوام اجازه بدن انا و شارلی ازدواج کنن و وارد زندگی و بازهای اون بشن و مث اهن مقاومت کنن و با سختی ها کنار بیان.لطفا مخالفت نکنید.پدر شارلی میگه باشه قبوله اما خوب گوشاتونو باز کنید از این ساعت به بعد نه من نه مادر شارلی و نه والدین انا کوچکترین کمکی در ساختن زندگیتون به شماها نخواهیم کرد.اینقدر هردوتون کستاخ و پر رویید که حد خودتونو رعایت نکردید و الانم خودتون پای کاراتون می ایستید.ما کوچکترین کمکی نمیکنیم.....

=========================================================

نشستم تو اتاقم دارم مداد رنگیهامو میتراشم و به حرف اخر شارلی فکر میکنم که در اتاق باز میشه مادرم با عصبانیت میاد تو و میگه انا موبایلت چرا خاموشه؟میگم نه خاموش نیس بلند میشم نگای موبم میکنم میبینم انتن هام کلا رفته.مامان بیرون بوده و الان رسیده خونه و از بیرون کارم داشته و هر چی زنکیده خاموش بودم.

+ نوشته شده در ساعت 18:13 توسط آناشل |


تو اتوبوس نشسته بودم و به این فکر می کردم رسیدم خونه از کدوی خوشگلمون یه عکس بگیرم و بذارم رو وبم اما وقتی رسیدم خونه دیدم مامان پاره اش کرده بود و باهاش سوپ درست کرده بود.کدو حلوایی رو برای هالوین دوست دارم ولی برای سوپ و کلوچه و غذا نه.اصولا غذاهایی که با کدو حلوایی پخته میشن بنظرم شیرین مزه اند.

شب هالوین مادر شارلی دعوتمون کرد خونه شون.امسال برخلاف پارسال اصلا خوشحال نبودم.برام مهم نبود کجا باشم و کدوم یک از لباسهای هالوین رو بپوشم.خیلی دلگیر و بیحال بودم.شارلی خودشو زده بود بی خیالی.لباس شوالیه بلندی پوشیده بود و از لذت خرت خرت جویدن چیپس سرکه نمکی سخن میراند.فقط تنها چیزی که حالمو خوب کرد این بود که مادر شارلی ساندویچ مرغ درست کرده بود.انگار حال همه رو خوب کرد.خیلی خوشمزه و چرب و نرم و خوش طعم بود.خیلی لذت بخش بود.مدتها بود همچین ساندویچ خوشمزه ایی نخورده بودم.نتونستم جلو خودمو بگیرم و از مادر شارلی پرسیدم چطور درستش کرده گفت:مرغ رو با زرد چوبه پخته بعد تو نوشیدنی سفید و سبزیجات معطر خوابونده و بعد با رب و سس قرمز تند فراون و ادویه سرخش کرده.با خیار شور دست ساز خونگی ساندویچ بسته.خوشحالم اگه هالوین شاذی نداشتم اقلا از شام هالوین لذت بردم.

+ نوشته شده در ساعت 18:10 توسط آناشل |


شارلی با خانواده اش خیلی درگیره.هیچ موقعی پدر مادرشو اینقدر مشغول سردرگم و غمگین و گرفتار ندیده بودم.گاهی با خودم میگم ای کاش هیچوقت سر راه شارلی قرار نگرفته بودم تا از من خوشش بیاد و اینجوری خودش و والدینش یه گرفتاری و غصه بیفتن.پدر شارلی مث بابای خودم مریض و مسنه و دلم نمی خواد رنج و دعوای شارلی رو تحمل کنه.شارلی سارلی بیشتر با پدرش درگیر میشه تا مادرش.حرف باباش اینه که میگه دوست داره از پسر ته تغاری اش نوه داشته باشه.من از بچه بدم میاد و شارلی بیشتر از من از بچه متنفره و با این شرایط فعلی اگر ازدواجی هم صورت بیگره نمیتونیم صاحب بچه شیم.شارلی میگه خوشبختی زندگی تو بچه داشتن نیست.از اونطرف پدرش میگه الان افسارتو دادی دست احساست نه دست عقلت.پس فردا دلت بچه میخواد میبینی نمیتونیو .......

هزاران حرف و نظر و ایده های مضطرب و عجیب و غریب. روز شب در خونه و زندگی ما و شارلی بیشتر با گریه و اضطراب تنش و استرس میگذره.خدا خودش کمکمون کنه بغیر از خودش به هیچی امید ندارم فقط خودش.

صحبت و مشاوره با مشاور هم هیچ فایده ایی نداشت.خیلی ناراحتم.خدایا کمکم کن.لوید و نورا با شارلی حرف زدن و از شارلی حمایت کردنپدرش هم تا متوجه شد کسی برخلاف ایده اش صحبت میکنه ازشون خواست تودر ارتباط با دسته گل کاشته شده ی پسر ته تغاری اش دخالت نکنن.

خدایا تنهام نذار کمکمون کن.

+ نوشته شده در ساعت 17:59 توسط آناشل |


دیروز چهارشنبه اولین جلسه کلاس زبان فرانسه ام بود.تصمیم گرفتم حالا که درسم تموم شده و از کار متناسب با رشته ام خبری نیست روزهامو بی خودی نگذرونم و نهایت استفاده از این زمان را ببرم.کلاس زبان فرانسه ثبت نام کردم و توی یک باشگاه ورزشی برای والیبال و شنا عضو شدم.اخیرا دارم سعی میکنم بافتنی بافتن رو یاد بگیرم و در این فکرم چند عروسک بسازم.عروسکهایی که دلخواه خودم باشن و خوشگل باشن.هفته پیش از یه فروشگاه اینترنتی چند تا کارتون قدیمی و کتاب خریدم.کارتونهای بنر سنجاب ممول حنا و زنان کوچک.عاشق این کارتونهام و همینطور کتابهای زانا کوچ مردان کوچک همسران خوب هایدی و بابا لنگ دراز.دیروز اولین جلسه کلاس ام بود.رفتم حموم و وسط کار دیدم اب هم فشارش کمه هم داره سرد میشه.با سختی و مکافات از حموم بیرون اومدم.و فهمیدیم دارن شوفاژهارو راه می اندازن.

سردم بود و میلرزیدم  و وقتی هم رفتم بیرون بارون تند میبارید.اولین جلسه کلاسم تشکیل شد و خیلی خوب برگذار شد.خوشم اومد از این زبان.خیس تلیس چیک چیک اب رسیدم خونه.مطمئن بودم سرما میخورم.مادرم به مسول ساختمونمون غرغر کرد چرا بدون اطلاع قبلی اب رو قطع میکنید؟شاید تو خونه ایی کسی موم یا توالت بود یا ادم مسن سالمند و بچه کوچیک تو حموم بود!به نظرم حق با مادرمه.چقدر مردم میتونن بی فکر باشن .

بعضی شبا شارلی میاد دنبالمو با هم میریم اسکیت بازی میکنیم.راجع به مشکلاتمون کمتر حرف میزنیم.هر بار صحبت میکنیم من بغضمو قورت میدم و سعی میکنم به خودم مسلط باشم.

عروسک نوشت:شارلی میگه خیلی خوشحاله من سرم با ورزش و درس گرمه چون کمتر غصه میخورمو به مشکلات فکر میکنم.دلم میخواد مثل گذشته روزهای خوبی رو با شارلی بگذرونم اما نمیشه...دیگه نمیشه...

 

+ نوشته شده در ساعت 3:17 توسط آناشل |


این روزا بیشتر از هر موقع دیگه ایی نیاز به صحبت و راهنمایی دیران دارم. وقتی از اتاقم بیرون میام میرم پیش مادرم گاهی میبینم دور از نگاه من گریه کرده.مردشور منو ببرن که باعث رنج و ناراحتی والدینم شدم.پریشب اینقدر سیگار کشیدم و بستنی خوردم که صبحش صدام در نمیومد.گلوم میسوخت.از دو تا مشاور (ترجیحا مرد)وقت گرفته بودم.هر دوشون یه قسمت از نظراتشون مثبت بود و شبیه بهم قسمتی ضد ه.ولی هردوشون موافق بودن این ازدواج سرانجام خوبی نخواهد داشت.

دلم میخواست یورام پیشم بود و با هم فکر میکردیم و چاره ایی پیدا می کردیم.

عروسک نوشت:وضعیت کامپیوترم خیلی بیریخته! هر آن احتمال داره بترکه خدایا اطلاعاتمو حفظشون کن برام تا برم سی دی بخرم هاردمو خالی کنم.

+ نوشته شده در ساعت 4:2 توسط آناشل |


خیلی بهم ریخته و ناراحتم.خیلی داغونم.کار خانواده شارلی درست شده و تا چند ماه دیگه میرن.خونه شونم قول نامه کردن و میرن تو ی خونه کوچیکتر که اجاره کردن.هم من هم شارلی سفت و سخت پای حرفامون ایستادیم و گفتیم همو میخوایم.خودمو از منظر بیرون برانداز میکنم.یعنی این منم که دارم برای یک عشق  مبارزه میکنم؟

شارلی زیاد مشروب میخوره و بازم شروع کرده به سیگار کشیدن.کارشم از دست داده.اینم مژده شیرینی بود که بیشتر متهم بشیم.

نزدیک به یک ساعت و نیمه دارم اشک میریزم.برای ارزوهای سوخته و زندگی سیاهم و اینده ایی که دارم رو حباب میسازمش.من شارلی رو دوست دارم خیلی دوستش دارم سه باراز نظر اخلاقی  امتحانش کردم .میخواستم ببینم با اینکه خیلی جوون و شیطونه وقتی چشمش به دخترای خوشگل و پولدار یفته چه طوری رفتار میکنه هر سه بار سرافراز بیرون اومد.البته خودش نمیدونه من ازمایشش کردم دوبارم پدرم این کارو کرد.از امتحان پدرمم قبول شد اما چرا بابا این پیشنهادو مطرح کرد پس؟

میدونم نیت والدین خیره میدونم هدفشون خوبی ماست و متنفرم برخلافشون نظر بدم و ناراحتشو کنم و گستاخی کنیم.اما...شارلی رو خیلی دوستش دارم.

بعد یک ساعت و نیم گریه کردن با چند مشت اب خنک صورتمو میشورم.کمی عطر به خودم میزنم تا حواسم متمرکز شه یه لیوان اب خنک بر میدارم با چند تا سیگار روی یه کاغذ دو تا ستون میکشم خصوصیات مثبت و منفی شارلی رو مینویسم.خصوصیات منفی و مثبت خودمو مینویسم.کارایی که برای هم کردیم اشتباهاتی که انجام دادیم تعداد روزهای خوب و تعداد خاطرات بد و دعواهامون و بحثهای جدیمون.و هیچوقت قهر جدی نکردیم.شدید ترین دعوامون سر سیگار کشیدن من بوده و اینکه با سامان حرف زدمو و اینکه رفتم اون ارایشگاهه که شارلی میگفت زناش خرابن و درست هم گفته بود.خشن ترین رفتارهای شارلی وقتی بود که سر این ماجرا ساندویچشو پرت کرد تو چمنا و سه روز با هم قهر کردیم.دومین و اخرین رفتار خشنش هم تو توالت پارک قیطریه بود که بازومو گرفت کشید و بعدش فورا معذرت خواهی کرد.

هیچوقت دهنش به فحش باز نشد.هیچوقت سرم داد نزده بود.منو برای همه اشتباهام بخشیده بود.

شب اتفاق لب تاپ الناز پیشم اوده بود و خیلی کارای دیگه برام انجام داده بود.همیشه نگران سلامتیم و نقطه عملم بود.و...سعی میکنم بادیدی منطقی و بدور از احساس خصلتهای خوب و بد شارلی رو بررسی کنم.تا اینجاش با هم خوب بودیم و تو عشق سعی کردیم منطقی باشیم.گذشت کردیم کوتاه اومدیم و بخشیدیم گاهیم...چرا دعوا کردیم و یک بار قهر کردیم.

حالا که قضیه رفتن شارلی و خانواده اش جدی تر شدطی جریاناتی فهمیدیم نمیتونیم با هم ازدواج کنیم. این در حالیه که ما شدن بین ما اتفاق افتاده.تو یه شب سرد زمستونی.وقتی شارلی پیش من بود.توی همین اتاق خواب قشنگ.اون شب بیشتر بهم وابسته شدیم و حس کردیم صد برار بیشتر همو دوست داری.شبی شیرین و لذتبخش و اروم بود.شبی هوس انگیز و شهوتی نبود.شبی کثافت نبود.جدی میگم.با نگاهی منطقی و عمیق اینو میگم.اون شب شارلی قسم خورد پای کارش میمونه و مسوولیتشو به عهد میگیره.با هم ازدواج میکنیم و کلی درمورد اینده صحبت کردیم.از اون روز به بعد بیشتر با هم حرف میزدیم بیشتر همو میدیدیم مکالمه تلفنی مون طولانی تر شدوابستگی و علاقه مون بیشتر.

تصمیم میگیرم پیش چند مشاور برم و حرف بزنم.شاید بتونن کمکم کنن.هرچند ممکنه خیلی مزخرف بگن و وقت تلف کنن و یه چیزی رو ده بار تکرار کنن تا فقط زمان مشاوره بگذره و پولشونو بگیرن ولی بالاخره تیری که تو تاریکی زدم شاید راه منطقی جلو پام گذاشتن.

شارلی رو با خصوصیت مثبت و مفی و خوب و بد اخلاقی و شخصیتیش دوست دارم و باورش میکنم و پذیرفتمش.  اما ته دلم از چیزی میترسم.اون یه پسر پر انرژی و جوون و ایرانیه.تو جامعه ایران با فرهنگ ایران بار اومده برزگ شده.اگه زندگیمون قرار بود تو ایران شکل بگیره چندان تردیدی نداشتم ولی...هیچی تو اینده معلوم نیس.نکنه بعدا بزنه زیر کاراشو و منو نخواد.اون یه پسر جوون و پر هیاهو و شیطونه.هیچوقت نباید به ارامش پسرها اطمینان کرد هیچوقت!

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 3:27 توسط آناشل |


همه جمع  شدن تو اتاق پذیرایی.مادر من و شارلی پدر من و شارلی عموی شارلی که مطمئنم شارلی بهش زنگ زده بیاد که اگه بحث بالا گرفت اون با چرب زبونی خاص خودش با مهارت جو رو عوض کنه و نذاره طرفین حرفای قلمبه بار هم کنن.من کنار شارلی ایستادم و داریم از راهروی باریک خونه شون وارد پذیرایی میشیم.من فکر کردم شارلی میذاره من اول برم تو .اونم فکر کرد من میذارم اون اول بره تو .با این فکر دوتایی از در اتاق وارد میشیم تو چارچوب در جامون نمیگیره فشرده میشیم و در نهایت با مغز پرت میشیم تو اتاق!

همین حرکت شنیع از دو جوان تحصیل کرده موجب میشه پدرم مثل بمب منفجر بشه.حتی بلد نیستن از در یه اتاق بیان تو (رو به مادرم)اینا فردا چطوری میخوان یه زندگی رو بچرخونن؟مثل بچه ادم میشینیم رو مبل ترجیحا دور از هم.

پدرم اول از همه شروع میکنه و بعد پدر شارلی.دوباره پدرم برافروخته میشه و مادر شارلی با عصبانیت پسر عاقل!!! خودش رو توبیخ میکنه.از اونور مادر من حسابی با جدیت و خشم صحبت میکنه.دلم خیلی گرفته است.بغضم هی بالا پایین میره تو گلوم.دستام یخ کرده و میدونم حتما رنگم پریده.

شارلی داره با دسته کلیدش بازی میکنه.عصبی و ناراحته حالی بهتر از من نداره.

بحث اوج میگیره کوتاه نمیان.عموی شارلی مداخله میکنه و همه رو اروم میکنه.دوباره سرو صدا و بحث بالا میگیره.هنوز به من و شارلی اجازه داده نشده حرف بزنیم.از من خواسته شده دهنمو ببندم و محکومم به خاطر رعایت نکردن خیلی چیزا.از اونور شارلی محکوم تر از منه به خیلی چیزا.انگار قضیه ماشین و موبایلی که من داغونشون کردم بکلی از یادها پاک شده.

شارلی شروع به صحبت میکنه.قسم میخوره و قول مردونه میده پای کاری که کرده بایسته حتی اگه اینجا نباشه.یکی از والدین با تحکم ساکتش میکنه و بازم محکوم میشه.ایکاش انابل اینجا بود.بیشتر شارلی محکوم میشه تا من.همه یه جورایی سر ما شدن اونو مقصر میدونن.

شارلی باز با التماس و در عین حال جدیت و قاطعیت میگه که منو دوست داره و منو میخواد به دختر دیگه ایی فکر نمیکنه و پای مسوولیت کارهاش وای میسته.مادرم میگه از کجا معلوم پای حرفات بایستی.شارلی جواب میده که مردونه قول میدم و به جون انا قسم میخورم.بحث بالا میگیره.دلم میخواد فرار کنم.حالم خیلی بده. ایکاش لوید و نورا و یورام اینجا بودن.کاش این جلسه خانوادگی وقتی اونا ایران بودن شکل میگیرفت.

بالاخره باز هم من و شارلی متهم میشیم.حرف اخر پدرم پشت همه رو میلرزونه.

پدرم با صدایی بلند و رسا و با تحکم و قاطعیت میگه.علی رغم اینکه شارلی رو مثل پسر خودم با همه وجودم دوست دارم و برای خانواده اش خیلی احترام قائلم.اما بهترین راه اینه که همین جا دختر من و شارلی همدیگر رو ببوسن و خداحافظی کنن برای همیشه! ما والدین هم دست میدیم اخرین شام رو میخوریم و همو فراموش میکنیم.این منطقی ترین راه ممکنه.پدر . مادر شارلی  فورا موافقت میکنن مادرم هم با پیشنهادی عجیب موافقتشو با پدرم اعلام میکنه.

کوچکترین ارتباطی با هم نداشته باشید نه بهم تلفن کنید نه اس بدین و نه همو ببینین خانواده شارلی که دارن از اینجا میرن یه جای دیگه تهران ما هم خونه رو عوض میکنیم و جوونا باید همه چیزو به فراموشی بسپرن.حتی شماره خونه و خط موبایلهاتونم عوض میکنید. 

بله به همین راحتی این نتیجه گیری مهم والدین بود.من تقریبا از حال میرم یخ میکنم و هیچی نمیشنوم.حال تهوع شدیدی بهم دست میده.عموی شارلی یخ زده اتاق تو سکوت سنگینی فرو میره.دیگه نمیشنوم  چی میگن...شارلی فکر کنم داره حرف میزنه.یکی طرفم میاد عموی شارلیه فکر کنم.بالا میارم  همه چی تمومه یعنی؟به همین راحتی؟

+ نوشته شده در ساعت 2:33 توسط آناشل |


چون لوید و نورا و یوارم هفته دیگه میخوان برن تولدمون رو شب جمعه گرفتیم.اولین باری بود تولد منو و با شارلی با هم میگرفتن.با کمک یورام یه گوشی مشکی نوکیا خوشکل برای شارلی خریدم با یک دست کت شلوار ایکات.خیلی خوشگل میشه وقتی میپوشتش.کیک تولدمون شکل یه قارچ بود.خیلی خوشگل بود ولی خوشمزه نبود.همه اش خامه بود و بستنی که ادمو چاق میکنه.لویدنورا و یورام ۲۶ رفتن و لوید ۲۸ رفت.برگشتن امریکا.

قبل رفتنشون رفتیم خونه عمو شارلی.علی رغم اینکه بازم با کلی دختر پسر جوون استخر رفتیم بستنی دست ساز و کباب بوقلمون خوردیم و عموی شارلی برامون ساز زد و کلی خوش گذشت اخر  شب پدرم مشکل من و شارلی رو با عمو در جریان گذاشت و ...این مسئوله باعث شد پدر شارلی مارو دعوت کنه خونشون و حرفایی زده شد صحبتهایی کردیم نتیجه گیری هایی رسیدیم و واقعیت هایی برملا شد که فشار خونم شد بیست.انابل فقط بغضشو قورت میداد مادرم عصبی بود بابا بعد مدتها سیگار روشن کرد یورام با حالتی عصبی قدم میزد.مادر شارلی افسردگی مزمن گرفت و شارلی با بغض و صدای بلندی که هیچوقت ازش نشنیده بودم گفت میخوام تو اتاقم تنها باشم و در اتاقشو چنان بهم کوبید که چند تکه باریک و ظریف گچ از دیوا پایین در اهسته به زمین ریخت.شارلی دوباره مضطرب و عصبی بیرون اومد و از خونشون رفت بیرون و در پاسخ به این سوال که کجا میری گفت میرم گم بشم ولم کنین!

با بغض و التماس از لوید و یورام خواستم زودتر بگردیم خونه خودمون.وقتی رسیدم خونه دوش اب گرم گرفتم و اینقدر زیر اب گریه کردم و خیالم راحت بود صدای شرشر اب نمیذاره کسی صدای ریز گریمو بشنوه یا هوس کنه دلداریم بده.

از حموم اومدم کسی مزاحمم نشد خدا روشکر.با یه بطری اب خنک و چند تا سیگار نشستم لب پنجره و ساعت چهار و نیم صبح بود.شارلی بهم اس داد بیداری؟ داشتم جواب مینوشتم که زنگ زد به زور میتونستم اروم حرف بزنم.گفت فردا رو کامل فکر میکنیم و پس فردا با هم حرف میزنیم.

همینطورم شد.من تو سکوت و ارامش کامل فکر کردم.منطقی بدور از احساس خیلی کم چاشنی احساسو دخیل دادم.به بدبختی ها نکات منفی مثبت روزهای سیاه و ..همه و مه فکر کردم و درنهایت به این باور رسیدم کاری رو کردم و تصمیمی رو گرفتم که به نظرم درست بوده.این فکر زمانی قوت بیشتری گرفت که حرف سه روز بعد شارلی بعد فکر کردنش همونایی بود که در لحظه عصبانیت و هیجانش در حظور مادر پدرامون زده بود.

ذهنم خیلی شلوغه افکار سمی مث کرم دارن مغذمو میخورن...

چند شب دیگه شارلی با مادر پدرش میان خونمون تا حرف اخر زده بشه.خدا مرگ منو زودتر برسون

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 2:10 توسط آناشل |


مدتها بود که دوستم نهال اصلا شاد و راضی نبود و چهره اش رنگ پریده و افسرده بود و خیلی کم با همه حرف میزد و برای نامزدی انابل که نیومد دلواپسش شدم که اتفاقی براش افتاده باشه. به مادرش زنگ زدم و با اجازه مادرش دعوتش کردم خونمون و قرار شد شب بمونه پیشم.نهال اول اول همه چیز بدون مقدمه گفت میخواد باهام حرف بزنه.منم سراپا گوش شدمو  و

نهال برام تعریف کرد و گفت اخیرا با پسری مسلمون به اسم مهیار اشنا شده.که خیلی خوشگل و مهربون بوده پسره براش کلی کادو و گل میخریه و حرفای عاشقانه میزده و خلاصه نهال رو به خودش علاقه مند کرده بعضی پسرا اول دوستی  از همین کارا برای خر کردن دخترا استفاده میکنن دیگه.به نهال گفتم تا اینجاش خوبه باقیش؟گفت چند باز با هم بیرون رفتیم و چند تا مهمونی میدیدم تو مهمونیا بهم گیر میده که ارایش نکن لباس تنگ کوتاه نپوش و ...اوایل به حرفش گوش میدادم.مادرم تعجب کرده بود چرا یهو تغییر کردم.اما بهعدش دیدم داره ازدیمو میگیره ازم.اذیتم میکرد مدام منو کنترل میکرد خیلی اذیتم میکرد.منم دو شب مونده به عید با داد بیداد و دعوا بهش گفتم نمیخوام باهات بمونم.نهال بغضش ترکید.گریه اش به خاطر مهیار نبود.گفت به خاطر خودم دارم گریه میکنم.وقت مفیدی که میتونستم با دوستام بگذرونم و درس بخونم و کتاب بخونم و فیلمهای اموزشی ببینم با این پسره مسلمون تعصبی به بطالت گذشت.نهال دختر مهربونی بود خیلی مهربون هیچوقت دروغ نمیگفت.به دینش خیلی پایبند بود.به هر کس که میتونست محبت میکرد و خوشرفتار بود و با همه کس سازگاری داشت.بچه درسخونی هم بود و اصلا اهل زیراب زنیو تقلب و ریا نبود.مادر اون هم بدتر از مادر من حساسیت داشت که نهال با دخترای مسلمون و ...دوست نشه.خاطره خوبی نداشت.تا دو نیم شب با هم حرف زدیم و دلداریش دادم.گفتم میتونه سینما بره پارک بره کتاب بخونه نقاشی بکشه ساز بزنه و هرکاری که دوست داشت انجام به تا روحیه اش عوض شه و ازادی شو بدست بیاره.باید خوشحال می بود که از الان پی به اخلاق مهیار برده نه بعدها که براش دردسر درست شه.نهال حالش خیلی بهتر شده بود.کمی جک و اس ام اس خوندیم و خوابیدیم. به فکر شارلی بودم.هیچوقت به سر و وضع من لباس پوشیدنم و ارایش کردنم گیری نداده.اینکه بخوام موهامو رنگ کنم مشروب بخورم یا با کسی تلفنی حر بزنم یا با کسی غیر شارلی بیرون برم .شارلی هیچوقات اذیتم نکرده.فقط تنها باری که بهم گیر داده بود سامان بود و اون ارایشگاه.هیچوقت زنگ نمیزد منو کنترل کنه کجام و چیکار میکنم.خودشم سیگار میکشید اما الان بیشتر از یکساله لبش به سیگار نخورده.بعد از عملم هم وقتی سیگار میکشم نگرانم میشه.یه بار با یکی از دوستام به اسم مایکل که ارمنی بود رفتم کافی شاپ.مایکل فرداش میخواست بره اتریش.از دوستامون بود.وقتی تو کافی شاپ بودم پیش مایکل شارلی بهم زنگ زد و وقتی فهمید با یه پسر تو کافی شاپ هستم هیچی نگفت.فقط طبق معمول سفارش کرد گفت مراقب خودت باش.افکارش خیلی باز تر از این حرفا بود.

هیچوقت به اینترنتم مشکوک نشده بود و وقتی قضیه پترو رو شنیده بود فقط لبخند زد و گفت خوشحالم بی تجربه نیستی و پسرا رو شناختی.منم هاج و واج نگاهش کردم یعنی اصلا ناراحت نبود از اینکه من قبلا کس دیگه ایی رو دوست داشتم.هیچوقت گوشیمو و اس ام اس هام و شماره هامو چک نکرده بود و حتی به کامپیوترم بدون اجازه ام دست نزده بود.اون فقط از سیگار کشیدنم ناراحت میشه.

عاشق اینه وقتی باهم جایی مهمونی میریم دامن کوتاه و لباس یقه باز بپوشم.با اینکه بعضی جاها معذب میشم اما اینکارو میکنم اون راضی باشه.چقدر مهربونه.چقدر احساس میکنم دوستش دارم.از ته دلم خدارو شکر میکنم شارلی هرچند انسان کاملی نیست و کمی هم شیطونه و بی خیال و سر به هوا اما بزرگترین حسنش اینه افکار بازی داره.وای اگه غیر از این بود.اصلا نمیشد زیر بار تفکرش رفت و دوستش داشت و حتی شنونده حرفاش بود.

حالم از مردای الکی غیرتی بهم میخوره مهیار رو ندیده ازش متنفر شدم.

خدا کمک کنه نسل این گونه مردان با این تفکر  منقرض بشه.نهال اولین دختر اقلیتی نبود که تورش به یه بچه مسلمون با غیرت خورده بود.خیلی از اشنایان و فامیلامون ایجور بودن که با پسر مسلمون اشنا شده بودن و پسره اصلا زیر بار فرهنگ ما نرفته بود و با هم نساخته بودن.خدارو شکر شارلی سر راهم قرا گرفت.واقعا خدارو شکر.

+ نوشته شده در ساعت 1:14 توسط آناشل |


فکر میکردم شارلی خیلی رنجیده باشه ولی چند شب بعد که دوباره شام رفتیم خونه شون شارلی اصلا ناراحت نبود و عادی عادی مث همیشه برخورد کرد.اون شب در مورد نامزدی انابل صحبت شد. پیشنهاد و نظر داده شد.خواهرم همه اش فکر جیب بابا بود و دلش نمیخواست  مراسم پر خرجی گرفته بشه.

خونه مون توسط من آنابل لوید نورا شارلی و یورام نظافت شد.هر کی مسوولیت کاری رو به عهده گرفت.یکی جارو زد یکی طی کشید یکی شیشه شست و دستشویی شستن افتاد به نام من بیچاره.

پسرا رفتن مواد غذایی و میوه خریدن مامان شارلی و نورا شیرینی آلبالویی  پختن و تزئین کردن من و آنابل میوه چیدیم و یه سبد پر شکوفه  و گل برای حلقه ها تزئین شد. پدرم به کلهم فامیل زنگ زد و شب جمعه ساعت پنج اومدن.آنابل پیراهن ساده صورتی رنگی پوشید و موهاشو خودش ارایش داد و ارایش صورتی کرد.پدرم به اصرار خودش  خودش قهوه درست کرد و مهمونا با قهوه و بستنی و بعد با میوه و شیرینی هایی که مادر شارلی و نورا پخته بودن پذیرایی شدن.کمی موزیک شاد و شیطنت و شلوغ کاری های پسرای فامیل با اتیش سوزوندنای یورام و سارلی و عموی شارلی.سه تایی دست به دست هم داده بودن و فقط تو خونه صدای هارت و پورت و خنده اینا شنیده میشد.

مامان شام پیراشکی سوسیس درست کرد با خوراک مرغ.هر چی من و انابل اصرار کردیم بذاره ما اشپزی کنیم قبول نکرد.روی هم رفته همه با به به و چه چه شام خوردن.

 آخر شب آنابل با نامزدش رفتن دربند.من یورام و شارلی با لوید و نورا مث گوسفند تا ساعت چهار خونه رو تمیز کردیم.یورام گفت بریم تو اتاق آنا یه لیوان قهوه غلیظ بخوریمو و گپ بزنیم من اینقدر خسته بودم قط لباس عوض کردمو وآرایشمو تمیز کردمو رو مبل خوابم برد.وسطای خوابم بود که دیدم دستهای قوی جنازه مو از رو مبل بلند کرد و غرغر کنان گفت مثلا میخواستیم با این شاسکول حرف بزنیم.با چشای نیمه باز دیدم یورامه.خب خسته بودم خوابم میومد.

صبح که بیدار شدیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده تو خونه انگار نه انگارشب قبل مراسمی برقرار بوده و خونه شلوغ بوده.با اینکه ته دلم بهترین هارو برای خواهرم ارزو کردم اما ته ته دلم خیلی ناراحتم از وضعیت پا در هوایی که با شارلی دارمو و با اینده مبهمی و سیاهی که روبه رومه...خدایا کمک کن آنابل خوشبخت و شاد زندگی کنه.

آمین.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 23:18 توسط آناشل |


وقتی رسیدیم فرودگاه نیم ساعت فقط وقت داشتیم.چقدر از فرودگاه متنفرم چقدر بدم میاد از اینجا.عده ایی با رنگهای سرخ و چشمای قزمر عزیزانشونو بدرقه میکنن.گروهی به عکاس مشغولن.گروهی با دسته های گل منتظر اومدن عزیزانشونن و گروهیم بی تابن برای رفتن و عده ایی غمگینن از اینکه باید برن و از خانواده جدا بشن.دوازده شاخه گل رز زرد و صورتی با روبان و تور معطرش به دست آنابل داده شد.چقدر لحظات پایانی دیر میگذرن.اومدن بالاخره اومدن. شارلی و مامان باباش فراموشم شد پریدم تو بغل یورام.داداشم همونطوری مثل سابق بود.با قد بلند و چشمای مهربونش و اغوش گرمش.دو ساله از ایران رفته چهره اش اندازه ده سال شکسته تر شده.یورام لوید و نورا دست به دست تو بغلها میچرخن و ماچ مالی میشن.شارلی و یورام کاملا منو از یاد برده بودن.سه دقیقه تو بغل هم گریه کردن ده دقیقه چرت  پرت بهم گفتنو خندیدن.رسیدیم خونه ما و شامو خوردیمو و از هر دری سخنی و حرفی.یورام یک لحظه چشم از منو و انابل برنمیداشت.اومد همه جای خونه حتی حمام و دستشویی رو نگاه کرد و چشماشو پاک کرد و دماغشو فین فین کرد تو دستمال.وقتی اومد تو اتاقم در و پشتش بست و گفت اتاقت همونجوریه که دیدم موقع رفتنم همینطوری بود.همه چی همونجوریه که دیدم مامانم بابام انابل و شارلی و همه اما فقط تویی که تغییر کردی.گفتم من؟؟من چه تغییری کردم؟؟

گفت از همه ضعیف تر و مردنی تر شدی و بی حال تر.اصلا مث عکسایی که برام میفرستادی خوشگل و سر حال نیستی.گفتم الان خسته ایی حالا صحبت میکنیم باهم.پرسید شارلی باهات خوب نیست اذیتت میکنه؟گفتم اصلا اذیتم نمیکنه خیلی هم مهربونه ولی مشکلات چیز دیگه ایی... 

کفت دورادور شنیدم....پس مامان بالاخره بهش گفته بود...

کسی اهسته به در زد و صدای اروم شارلی شنیده شد اجازه دارم بیام تو.گفتم بیاااااا.شارلی درو باز کرد و بدون توجه به من با یورام پریدن بغل هم با هم گرم شوخی و صحبت شدن اصلا انگار من اونجا نیستم.هیچی نگفتم و رفتم بیرون اونام پشت سر من داشتن میومدن بیرون که یهو یورام با صدای بلند گفت بهم گفتن ماشین خوشگلی هدیه گرفتی ترسیدی بخوریمت باهاش نیومدی دنبالمون؟من این حرفا حالیم نیس باید ماشین تورو گل بزنن واسه عروسی انابل.قلبم ریخت پایین ترس همه دلمو پر کرد.زل میزنم به شارلی که الان میخواد چی جواب بده؟شارلی گفت ماشین چیه دادا فدای سرمون اصلا متروی تهران کرج رو گل میزنیم عروس دوماد بشینن جلوی جلو قسمت راننده باقی فامیلم مسافران قطار تو هم بشو ساقدوش!

یورام گفت تو چی میشی اونوقت؟ شارلی گفت عروسیه منو انا رو هم بگیرین تو مترو.بلند بلند دوتایی با هم میخندن.دارم از خجالت اب میشم.دویست شش خوشگل و موبایل شارلی میاد جلو چشمم.حرکت خشن شارلی وقتی بازومو گرفت کشید و رفتیم بیرون توالت.صدای اون تصادف احمقانه تو خیابون عباس اباد.خشکم زده سر جام نگاهم میفته رو صورت پدر و مدر شارلی که به قاه قاه بلند و مردونه پسرا اونام دارن لبخند میزنن.نگاه معنا داری به مامان بابام میکنن و هیچی به روی خودشون نمیارن و انابل مسیر حرفو عوض میکنه.چرا شارلی نمیگه یورام خواهر گلدسته تو گند زده به ماشینم و موبایلم.گوشی گرونو با دست پاچلفتی بازیش انداخته تو دستشویی پارکو و ماشین به اون خوشگلی و تمیزی رو داغون کرده؟

آخر شب که مامان بابای شارلی میخوات برن شارلی به یورام میگه بریم دربند دوتایی تنها؟یورام قبول میکنه.

گفتم نخیر نباید برید یورام امشب پیش من میمونه کارش دارم میدونم واسه چی میخوای ببریش حرفای مردونه!!!!! من باید زودتر از تو با یورام حرف بزنم.شارلی اخماشو بهم کرد و گفت من کار خصوصی دارم با یورام. با عصبانیت داد زدم اگه یورام بره با هیچکدومتون حرف نمیزنم.

شارلی گفت آنا منطقی باش.میخوام جواب شارلی رو بدم یورام نمیذاره و میگه

امشب شب اولیه اومدم میخوام پیش مامان بابا باشم فردا با هم میریم سه تایی شاید بهتر باشه سه تایی حرف بزنیم. 

نگاه سرزنش بار شارلی روی صورت من میفته پشتشو میکنه و میره.میرم از بابا مامانش و لوی و نورا خداحافظی میکنم و اصلا با شرلی حرف نمیزنم و برمیگردم و اتاقم.صبر میکنم وقتی رفتن با آنابل و یورام مشغول نظافت آشپزخونه میشیم.اخر شب با یه پاکت یورام میاد پیش انابل و شب اونجا پیش هم میخوابن.ته دلم شور میفته نه به خاطر بچه بازیهای شارلی و اینکه خلاف عقیده اش انجاک شده اینکه شارلی بار اولش نیست وقتی چشمش به عزیزانش میفته کمی از من غافل میشه.پارشالم که لوید و نورا اومده بودن همینجوری بود.در مدتی که اونا ایران بودن بیشتر با اونا میرفت بیرون کمتر بهم زنگ میزد خیلی حالمو نمیپرسید و خیلی به اس ام اسهام جواب نمیداد.وقتی باید عمل میکردم یهو براش عزیز شدم.میشینم رو تختم و سعی میکنم عاقل و منطقی باشم نباید لوس و احساستی بشم.تلاش میکنم مثل مردها با منطق با قضیه کنار بیام.خب شارلی حق داره قسمتی از روحیه و احساساتشو و وقتشو به عزیزانش و حتی دوستای پسرش اختصاص بده.چون منو داره که نباید دیگه تام الاختیار من باشه که.حق مسلمشه.این ماجرا ناراحتی نداره.منم نباید اینقدر لوس و وابسته بهش باشم که بخوام همه اش توجه و حواسش معطوف من باشه اینجوری خسته کننده و لوسه رابطمون. اما یه یه چیزی هست که ناراحتم کرده.بیشتر تو قضیه متمرکز میشم.مشکل اصلا بگو مگوی امشب نیس خب شاید شارلی نیاز داشه با یورام که همسنن تنها باشه و گپ پسرونه بزنن و  دو تا جوک سکسی و حرف پسرونه هم بگن و بخندن و مشکلاتی که داریم از نگاه خودشون بررسی کنن .این حق مسلمشونه و من نباید اعتراضی داشته باشم.اما چیزی که ناراحتم کرده الان نیس آینده اس اگه در اینده شارلی با من خوب باشه اما تا چشمش به غریبه ها بیفته منو بذاره زیر پا و اهمیتی بمن نده این دیگه اصلا قابل تحمل نیست.تصمیم میگیرم منطقی و در این مورد با شارلی حرف بزنم.چون چند بار جاهای دیگه هم این رفتارو ازش دیدم.

+ نوشته شده در ساعت 2:36 توسط آناشل |


ساعت شش عصره و فقط بیست دقیقه وقت دارم اومدم بیاپانمو و برم.باید نه توی فرودگاه امام باشیم حادثه قشنگی در حال اتفاقه لوید نورا و یورام داداش گلم تو راهنو و نه و نیم شب میشینن ایران.همه جای خونه برق برق و تمیزه یخچال پر از میوه های تازه فصل و روی اجاق گاز چلو خورش قورمه سبزی و توی ماکروفر یه ظرف بزرگ پر از ژامبون پنیر و چیپس متنظرن تا مهمونامون بیان و باخوشحالی بخورنشون. تو قهوه جوش قهوه خوش رنگی در حال جوشیدنه که کار منه و توی یخچال دسر لیمو و خامه و بادام زمینی چشمکای سکسی میزنه!

بابا اصرار داره باید یک ساعت زودتر توی فرودگاه باشیم.از خونه ما تا فرودگاه سه ساعت راهه.نفس ادم گرفته میشه توی گرما و ترافیک و...بابا یه ریز غر میزنه زود باشین.دیره.باید زودتر کامپیوترو خاموش کنم و لباس بپوشم.دلم برای دیدن عزیزانمون پر پر میزنه مخصوصا یورام.داداشیمو دو ساله ندیدمش.در تاق باز شد شارلی اومد تو بجنب انا داری چی کار میکنی.و نزدیک مانیتور نشد تا اینجا رو بخونه .گفتم اومدم شارلی با موبایلش سرگرم شده تا منم کامپیوترمو خاموش کنمو و لباس بپوشم و بریم.فعلا خداحافظ. 

+ نوشته شده در ساعت 2:47 توسط آناشل |


امتحانای کسل کننده طولانی و کشدار و مزخرف و خسته کننده نوزدهم تموم شد.پیر شدیم سر درس و امتحان و پروژه و کار عملی و ارائه به استاد و کوفت و مرگ و زهر مارو....

خسته کوفته چرک کثیف بهم ریخته نامرتب و  دانشگاه رسیدم خونه کوله پشتی و بار سنگین دانشگاهیمو با احترام کامل پرت کردم ته اتاق و داد کشیدم تموم شد اینم چهار سال سگ دو زدن تو دانشگاه حالا یه لیسانسی میگوزن تو دستمون که نیم کیلو سبزی هم باهاش نمیدن!!!!

یه لیوان آب خنک خوردم رفتم زیر دوش آب سرد حموم تا همه رخوت خستگی و شب نخوابیها و دلهره ها و اضطرابامو بشورم هم از جسمم و ایکاش اگر میتونستم از روحم....با یه لیوان کاپوچینوی داغ خوشبو و معطر میام ولو میشم پای کامپیوتر.میام رو وبم میخوام دست  به کار شم بنویسم که بابا صدام میزنه.میرم پیشش.تمام مسیر راهو تو مترو به این فکر میکردم با روزای اینده چی کار کنم.میتونم کار پیدا کنم اصلا باید کار کنم؟ما که هیچی تو وضع زندگیمون مشخص نیس.بابا به این سوالم جواب میده.حرفاش تلخه سوزناکه گزنده اس.دلم میگیره.واقعیتو میگه.حالا که درست تموم شده باید بجنبی یه هفته استراحت میکنی و به خورد و خوراکو خوابت میرسی اونوقت....باید بدونی این اخرین سالیه که.... هر کاری که باید انجام بشه میگه این آخرین سالیه که...میگم بابا نمیشه کمی دیگه صبرکنیم.میگه نه من که دیگه تحمل ندارم.میدونم منم خسته شدم و دیگه تحمل ندارم ولی... فقط سرمو تکون میدم و میگم چشم بابا میگردم تو اتاقم.کاپوچینو یخ کرده.به صفحه مانیتور زل میزنم و چشام پر اشک میشه.دستهای ظریف انابل از پشت رو شونه هام میشینه در گوشم پچ پچ میکنه منکه خیلی خوشحالم تو چی؟برای اینکه خوشحال بشه میگم منم از خوشحالی دارم گریه میکنم.دو هفته دیگه شایدم سه هفته نامزدی آنابل با کسی که مدتهاست دوستش داره.کاش منم میتونستم مثل انابل خوشحال باشمو و به اینده امیدوار باشم.زندگی حالا حالا ها روی خوشش رو بمن نشون نمیده.دلم خیلی میگیره.مادر و پدر شارلی از اول خرداد ترتیب همه چیزو دادن.ورد زبون همه اینه خدا کنه درست شه خدا کنه همه چی درست پیش بره.

خیلی دلم گرفته....

+ نوشته شده در ساعت 2:46 توسط آناشل |


فرجه هامون شروع شده.یک هفته و نیم قبل امتحانا وقت دارم درس بخونم و رو پروژه هام کار کنم.سه روز تمام مشغول ساخت عروسک بودم.یه خرس قهوه ایی ساختم با یه عروسک کاموایی سفید و قرمز.واسه درس خوندن برنامه ریزی نکردم چون اینقدر گرفتاری و بدبختیهای زندگیمون زیاده میدونم طبق روال برنامه پیش نمیرم.اما به طور منظم روزی چهار پنج ساعت مشغول درسم.هوس لواشک گوجه سبز کرده بودم.بابا رفت هفت کیلو گوجه سبز خرید اورد داد دستم گفت باقی اش با خودت.گفتم بابا من درس دارم...گفت کسی که هوس لواشک میکنه زحمتشم میکشه.مادرتو اذینت نکن تنبلی رو بذار کنار درست کن.نیم ساعت فقط سه استخر اب ریختم تا شستمشون!!!بعد بذار جلو پنکه خشک شن بعد بپزشون و صاف کن و....مرگ بخوری آناشل به جای لواشک الان تو این موقعیت درس و بدبختی وقت لواشک خوردنه؟تا ظهر بعد ناهار طول کشید.ظهر داشتم میمردم از بی خوابی  ولی رفتم نشستم پای جزوه بی صاحب سکوت در صحنهچهار شاعت خوندنش طول کشیدعصر ساعت هفت دیدم دیگه نمیکشم.رفتم حموم.بوی عطر سوسیس سرخ شده زانوی ادمو تا میکنه.از حموم اومدم اول غذای گربمو دادم.این روزا وقت نمیکنم دست بکشم روسرش نازش کنم.شام خوردم و اومدم نت و حالام با یه استکان چایی میخوام برم سر درس بعدی تاریخ نمایش.ملحفه هامو هاله زده و خشبو پهن کردم بدجوری چشمک میزنن برای خواب.اما نمیتونم باید بیدار بشینمو و تاریخ نمایشو تموم کنم.حد اقل تا ساعت چهار-چهارنیم صبح طول میکشه.انابل میگه حالا که وقت دارید شبا زود بخواب. میخوام اینکارو بکنم ولی وقتم کم میاد.شارلی ازم قول گرفته این ترم که ترم اخرم مثل ترم پیش معدلم بالا بش و نمراتم خوب بشه.تو این روزای گرم داغ لعنتی جهنمی خرداد(وای چقدر بیزارم از این ماه)من که مث اسب فرو رفتم تو درسام شارلی هم بدجوری مشغول کاره.سه روز سه روز وقت نمیکنیم حال همو حتی با اس ام اس بپرسیم.برای همه دانش اموزان مخصوصا دبیرستانی ها و پیش دانشگاهیا و هنرستانی ها دعا میکنم تو امتحاناشون موفق شن و خدا یاریشون بده آمین.

+ نوشته شده در ساعت 2:35 توسط آناشل |


دیشب ساعت سه خوابیدم.تا این ساعت درس میخوندم.صبح ساعت پنج و نیم بلند میشم.سر کلاسم تو دانشگاه ناهار از سلف آش می گیرم.دوباره سر کلاسم و بعدش سریع خودمو میرسونم به کلاس زبان.دارم میام خونه مامان زنگ میزنه نون باگت بگیر.هیچوقت زنگ نمیزنه بگه کجایی؟مث همه مامانهای ایرانی که دلواپس دختراشونن.اون هیچوقت اینکارو نمیکنه.میرسم خونه. جنازه ام.تازه کلی هم درس دارم.لباسامو درمیارم دستامو میشورم و با نهال و دوست انابل قرار نمایشگاه فردارو میذارم.مامان ساندویچ درست کرده.بوی عطر ساندویچ تازه خونه رو پر میکنه.اما هنوز بابا نیومده که شام بخوریم میشینم پای جزوه هام مرتبشون میکنم.یه صفحه ایی هم ا کلیات رو میخونم.مروری به تاریخ نمایش ایران می اندازمو و بعد اینقدر سر درد دارم سرفه میکنم طرف راست سرم میخواد از دهنم بیاد بیرون.میرم دستشویی ارایشمو با دستمال مرطوب پاک میکنم.چه کیفی داره وقتی دستمال خیس مرطوبو میکشم رو پوست داغ صورتم.احساس ارامش خاصی بهم میده.صورتمو که با آب سرد میشورم بهتر میشم.میام بابا هم اومده شام میخوریم و دوباره با خستگی زیاد میرم سراغ درسم تاریخ نمایشو تموم میکنم و میرم سر زبان دو تا مکالمه حفظ میکنم با یادگیری زورکی  دیکته یه سری لغات جدید.دارم از خستگی میمیرم.ساعت سه شبه.وای خدا بازم مثل دیشب همین ساعت باید برم تو تختم.میرم مسواک میزنم و دلم پر میشه از نگرانی درسام که با خستگی خوندمشون و نتونستم با فکر باز و انرژی زیاد بخونمشون.بدبختی چقدرم تعطیلی کم داریم تو این دوماه اردیبهشت و خرداد.وسایلمو جمع میکنم و لباسای فردا رو اماده مکنم و میرم تو رختخوابم.اشگام جاری میشن.جرات اعتراض ندارم.حق اعتراضم ندارم.مامان حکم کرده رفتی تو این رشته باید تا اخرش بدون هیچ شکواییه ایی تمومش کنی.چون خودت خواستی!!!غیر از این رشته ام بود باز وضعم همین بود.دانشجوهای ترم اخر همینن همشون همینن.گربه سفیدخوشگلمو ناز میکنم و چشمامو میبندم و با استرس امتحانای خرداد و تیر خوابم میبره.

+ نوشته شده در ساعت 1:48 توسط آناشل |


حالم خیلی بده.دلم خیلی گرفته.فکر ماشین شارلی یه دقیقه ولم نمیکنه.سر کلاس دستمو میزنم زیر چونم زل میزنم به گه خوری های استاد.شارلی چند بار باهام اومده دانشگاه واسه کارای خودش.منم این ترم اخرمه و حسابی سرم شلوغه.ایکاش نمیرفتم دنبال شارلی اگه نمیزفتم الان ماشینش دویست شیش براق خوشگلش نو و ترتمیز نشسته بود تو پارکینگ خونه شون.از صبح که میرم دانشگاه همه اش دعا میکنم تو کلاس بالا نیارم.وای نمیشه تصور کرد چه ابرو ریزی میشه.خدا اینقدر دوستم داره میدونم نمیذاره این اتفاق بیفته.دلم میخواد شارلیو نبینم.کاش میرفت مسافرت.کاش عموش دوباره ببرتش دبی.یه مدتی نبینمش.حال تهوع دارم دهنم ترش و شور و جمع میشه و جلو چشمم سیاه و همه احشام(احشام؟احشام میکن)حالا هرچی.میاد بالا تو گلوم به توالت نمیرسم و جلو در اتاق میارم بالا.....

+ نوشته شده در ساعت 4:16 توسط آناشل |


پنج دقیقه اس رو مبل نیمه نشسته ام وبه خودم سقلمه میزنم پاشو کاغذاتو از تو کمد بکش بیرون.دلم نقاشی با آبرنگ میخواد.خیلی وقته باآبرنگ نقاشی نکشیدم.رنگ طوسی رو برمیدارم یه آسمون میکشم.دلم نمیخواد آسمونم خورشید داشته باشه.دوست دارم ابری باشه.یه آبگیر یا دریاچه میکشم با دو تا اردک زرد کرکی.نوک اردکارو نارنجی میکنم.یه چمنزار سبز میکشم و به تقاشی که مثل بچه های پنجم دبستان کثیف بهم ریخته و شلخته اس خیره میشم.اخییییییییییش چه احساس خوبیه چه حالی میده .دراز میکشم ک زمین اتاقم رو موکت ارنجم میخوره به لیوان کاپوچینو و بر میگرده رو زمین.بلند میشم تکیه میزنم به دیوار.بیرون داره بارون میاد.اونروزی هم که موبایل شارلی رفت تو چاه فاضلاب هوا ابری  و خیس بود.از یاداوری این اتفاق غم انگیز چشمام خیس میشه.نگاهم میفته رو سینه های برهنه زنی که شارلی طرحشو برام کشیده و زدمش به دیوار.حتی به این طراحی هم دوست ندارم نگاه کنم.احساس میکنم چشمای شارلی توش نشسته و منو نگاه میکنه.به دستبندظریفی که شارلی خریده دست میکشم.سه روزه دلپیچه و اسهال و استفراع ناجوری دارم.رفتم دکتر گفت یه چیز کثیفی خوردی.ناراحتی ممکنه مال روده باشه.ممکنه!!! این عادت دکترای ایرانیه که بگن ممکنه شاید اختمالا.اونا هیچوقت نمیگن حتما اینهمه سال درس میخونن و پول خرج میکنن اخرشم میگن احتمالا.حال تهوع بدی میگیرم.یهو یادم میفته باید کاپوچینو مخلوط با شکر رو که ریخت کف اتاقم تمیزش کنم.داره فرو میره تو منافذ موکت.خم میشم تمیزش کنم استفراع منم اضافه میشه به طرح کثیفیه موکت.

+ نوشته شده در ساعت 4:11 توسط آناشل |


متنفرم از خودم متنفرم .از خودم بیزارم.از خودم بدم میاد.واسه مردن خوبم.چهار شنبه هفته پبش یکی از گه ترین روزای عمرمو گذروندم.هر باز یادش میفتم میخوام از خجالت بمیرم.اینقدر طی این چند روز گریه کردم چشمام به زور باز میشن.حتی روم نمیشه تو صورت شارلیو نگاه کنم.ازش فراری شدم.حاضر نیستم اصلا دلم نمیخواد چشام تو چشاش بیفته.چقدر دلم میخواست دو تا میخوابوند تو گوشم.فحشم میداد.داد میکشید.اما هیچکدوم از این کارارو نکرد.با چشمای درشت  و نگرانش فقط زل زد تو چشمام.دلم می خواد تا مدتها چشمم تو صورت بابا مامان و خود شارلی نیفته.دوشنبه هفته پبش عصرش رفتم پیش شارلی زبان بخونیم با هم.یکی دو ساعت درس خوندیم و شارلی گفت دلم شیر موز میخواد.مامانش گفت پاشو درست كن براي آنا هم درست كن.شارلي گفت نه بريم بيرون بخوريم.مامانش گفت اينقدر تنبل نباش حاضري بري بيرون پول بدي اما خودتو به زحمت ننداري بري درست كني.شارلي گير داد فقط شير موز بيرون.رفتيم قيطريه. و رفتيم دو ليوان بكش شير موز خريديم رفتيم تو پارك.كاش من مرگ خورده بودم به جاي شير موز.تنگ غروب بود .رفتيم توالت.وقتي شارلي خواست بره دستشويي گوشي و سوييچ ماشينشو با كيفش داد دستم.اومد بيرون رفتيم توالت زنانه ديدم يه هزار پا دراز زشت كثيف افتاده رو زمين.خودمو ان كردم گفتم شارلي بيا تو وايسا دم در.كيف منم بگير.خوشبختانه تو توالت كسي نبود شارلي اومد تو.گفت انا اگه منو ببينن تو دستشويي زنونه. از پشت درگفتم هيچي نميشه......داشتم شلوارمو ميكشيدم بالا كه...واي خداي من گوشي شارلي گوشي خوشگلش هموني كه من براي تولدش خريده بودم عين قالب صابون از تو جيب شلوارم ليز خورد پريد هوا افتاد تو سوراخ پت پهن مستراحوااااااااااااااااااااااااااااااااااي خدا هنوز صداي افتادنش تو گوشمه.شارلي گفت اين صداي چي بود؟لال شده بودم.نفسم در نميومد خشكم زده بود گفتم شارلي....عين ان زدم زير گريه با لگد درو باز كردم.شارلي صبر نكرد بيام بيرون خودش اومد تو خم شدرو زمين خيس و پر كثافت توالت.سرشو بلند كرد گفت انا چي كار كردي؟گوشيم سيم كارتم گوشي خوشگلم هديه تو بود؟مث دم اسب اشک ميريختم.شارلي دستمو گرفت اومديم بيرون از تو توالت داشتيم از دستشويي بيرون ميرتيم يه خانم چادري با دختر كوچولويي اومدن تو.خانمه منو كه ديد گريه ميكنم و شارليو داد تو دستشويي زنونه يه لحظه وايساد چپ چپ نگامون كرد.يهو داد كشيد داشتين چي كار ميكردين؟فكر الان اتفاق ناموسي افتاده اونم تو توالت عمومي پارك اونم مستراح زنونه.مجال حرف زدن به شارلي ندادم گفتم خانم گوشي دوستمو انداختم تو توالت بعدش عين اسب عر زدم.خانومه گفت واي خب برين به نگهبان پارك بگين.نكنه دستشويي كيپ بشه.افتادم ترتر.ديگه فكر اين يكي رو نكرده بودم.شارلي با خشونت بازو و  زير بغلمو گرفت كشيد اومديم بيرون.دلم ميخواست فحشم بده يا بزنه تو صورتم اما كمي دور شديم روبه روم وايساد بازومو مالید گفت.دستم بشكنه دردت اومد؟بعد خم شد بازومو بوسيد.سرمو چسبوند به سينه اش.چچطوري تا در ماشين رفتيم حاليم نبود.همه دستام و جونم ميلرزيد.شارلي پشت سر هم عذر خواهي ميكرد چرا عصبي شده بازومو كشيده.ميترسيد جاي عملم درد اومده باشه.اما واسه من فقط گوشي براق قرمز و مشكي نوكيا ايكس ۳ مهم بود كه هميشه بوي عطر مردونه شارليو ميداد و من گااااااو انداختمش تو توالت.من احمق.شارلي ميگفت يك كلمه به مامان بابامون چيزي نگيم فداي سرت بعدشم طبق عادت فوري زدش به شوخي و خنده.گفت يكي خوشگل تر بخر برام.هي شوخي ميكرد دلداريم ميداد ناراحت نباشم.اخرشم گفت فقط براي اينكه يادگاري من گه بي شعور بوده دلش سوخته.گفتم عكسات اهنگات شماره هات سيم كارتت. شارلی گفت فداي سرت.تمومش كن.بريم ساندويچ بخوريم.لپمو بوسيد گفت كار ميكنم ميخرم.بي خيال شو اگه من يه روز بميرم بذارنم تو قبر گوشيمم باهام دفن ميكنن.واسه چيزاي مادي نبايد غصه خورد.فداي سرت.رفت هايدا من عين يه تيكه يخ موندم تو ماشين.طوري كه انگاااار نه انگاااار اتفاقي افتاده پرسيد چي ميخوري؟مخصوص ويژه هايدا بگيرم.؟از مزه ساندويچ هيچي نفهميدم.اومدم خونه اما ايكاش قضيه فقط موبايلش بود.فقط انابل ميدونه.مامان باباي شارلي نميدونن.شارلي گفته گوشيمو گم كردم.رفت سيم كارتشو سوزوند.در شرف خريدن يه گوشي نو با سيم كارت همراه اول بودم باش كه خود گهم فاجعه دومو به بار اوردم.اين يكي خيلي بدتر بود. تمرگیده بودم تو خونه سر درسم و پروژه هام و ساخت عروسک شارلی واسه کاری رفته بود خیابون عباس اباد بهم زنگ زد گفت با ماشینش برم دنبالش.کاش نرفته بودم کاش قلم پام می شکست نمیرفتم.نمیدونم چی شد اصلا حالیم نشد چرا این اتفاق افتاد.جلوم یهمو یه پژو زد رو ترمز.ماشین شارلی هدیه مامان باباش ماشین نویی که هنوز اب بندی نشده بود درست و حسابی تا کمر جمع شد.از پشت یه پراید محکم کوبوند به ماشین.تو یه لحظه گفتم تموم شدم بین دو ماشین له شدم.رفتم مردم تموم شد!!!خیلی وحشتناک بود.خیلی.

صدای بوق و داد . بیداد و شکستن شیشه جلو ماشینو.وحشت کرده بودم.ماشین خوشگل شارلی عشقش ماشینی که هدیه عزیزتریناش بود.هدیه نوئل مامان باباش بود این ماشین.پژوی خوشگل براقش که شارلی هر روز با کیف روش دست میکشید و میگفت ایشالا واسه عروسیمون گلش میزنم.خاک بر سرم.حوصله ندارم توضیح بدم چقدر ترسیدم.کمرم ساف نمی شد از پشت و ازجلو یکدفعه دو تا ضربه محکم خورده بودم.شارلی اونور خیابون تصادفو دیده بود.اون صدای دحشتناک پیچیده بود تو خیابون.افسر اومدو ....جرثقیل جنازه آش و لاش ماشینو برد پارکینگ بیهقی.شارلی هیچی بمن نگفت.من فقط گریه میکردم و شارلی یه تاکسی گرفت منو رسوند خونه.گفت میام میبینمت.مث سگ میلرزیدمو گریه میکردم.مامان خیلی عصبانی شد.شارلی دست ممانمو کشید بردش تو اشپزخونه پچ پچ کرد در گوشش.انابل خونه نبود سر کار بود.رفتم تو اتاقم همه گریه و بغضم رو تن نرم عسل خالی کردم.با مانتوم ولو شده بودم رو کاناپه.مامان اومد تو اتاق خیلی ناراحت بود پنج دقیقه نگام کرد.گفتم من چی کار کنم؟گفت خجالت بکش.در و کوبید بهم رفت بیرون.دل پیچه تهوع و استفراع تا شب یه لحظه راحتم نذاشت.شب بابا اومد و قشقرق اساسی با من بپا کرد.مامان شارلی تلفن زد به گوشیم و فقط قربون صدقه ام میرفت.یه ساغت بعدشم با شارلی اومدن پیشمون.شارلی اومد تو اتاقم در و قفل کرد.بغلم کرد زد زیر گریه.بهتر بود من خفه شم هیچی نگم.شارلی گفت میدونی تا حالا کجا بودم؟گفتم دنبال خرابکاری من بیشعور.گفت نخیر زنگ زدم بابام بره دنبال مارای تصادف من کلیسا بودم.تا حالا داشتم دعا میکردم خدارو شکر کردم و تشکر کردم ازش که تو طوریت نشد.ماشین جبران میشه اما ادما اگه تو تصاذف بمیرن هیچوت جبران نمیشنویا عضوی از دست بدن هیچی جای سلامتیشونو پر نمیکنه..یک ساعت تو بغل هم گریه کردیم.چیزی که بیشتر باعث شرمندگی و خجالتم میشه اینه بابا و مامان شارلی خم به ابرو نیاوردن.هیچی نگفتن.پدرش گفت شارلی و انا هر دو جوونن.وقت دارن کار کنن و زندگیشونو خودشون بسازن.شارلی خودت با دوست دخترت حساب کتاب کن من نه گله ایی دارم نه حرفی.چشام شده بود هشت تا این بابای شارلی بود که همیشه لغز و متلک ابدار میپروند حالا اینطوری مهربون شده بود.مامانشم همین حرفا رو زد.بعدشم با بی خیالی شب جمعه دعوتمون کردن رستوران آ.اس .پ.

بعدشم رفتن.شارلی شب پیشم موند.تا صبح پلک نردیم.همه اش برم حرفزد.بین حرفاش جمله ایی که جیگرمو سوزوند این بود که گفت خودتم میدونی که ما حالا حالا ها نمیتونستیم با لباس عروسی و کت شلوار دامادی تو ۲۰۶ گل زده بشینیم!!!بهش فکر نکن.فکر درست باش و زبانتو خوب بخون.بعدشم هی شوخی کرد.باورم نمیشد شارلی به خاطر ماشینش گریه و ناراجتی نکرده باشه.اون فقط به خاطر من که ترسیده بودم ناراحت بود.

تا چند روز اصلا نمیخواست با شارلی حرف بزنم.خیلی اعصابم خورده.خیلی ترسیدم.ایکاش هیچوقت دنبال شارلی نمیرفتم.کاش عذ و هانه میاوردمو و نمیرفتم.خیلی غصه دارم خیلی ناراحتم.خدا کمکم کنه بتونه این خسارت و زیانی که برای شارلی ببار اوردم جبران بکنم.

 

+ نوشته شده در ساعت 18:25 توسط آناشل |


سال نو مبارک.ایشالا همه دوستای خوبم و همه دوستای وب نویسم و همه ایرانی ها سال خوبی رو شروع کنند.امسال مادر نهال منو آنابل و شارلی رو ناهار عید دعوت کرد خونه شون.اولین باری بود عید میرفتیم خونه کسی.شب موقع سال تحویل به شارلی قول داده بودم بیدار بمونم اما خوابم برد.صبح اش دوش گرفتم شارلی اومد دنبالمو و رفتیم خونه نهال.مادرش شیرینی خوشمزه ایی پخته بود.با سبزی پلو و ماهی خیلی خوشمزه ایی.من که ماهی زیاد دوست ندارم با ولع خوردم ماهی های درسته سرخ شده سوخاری خلی چرب و خوش نمک و لذیذ بود.پدر نهال بهمون عیدی داد .رفتیم تو اتاق خواب نهال و با شارلی چند تا عکس گرفتیم با عروسکای نهال.شارلی به نهال خیلی کمک کرد.براش پایه دژپادشو جا انداخت نرم افزاری که بلد نبود نصب کرد و قسمتی از زبان انگلیسی رو به نهال کمک کرد.روز خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت.وقتی داشتیم میومدیم خونه نهال ده بار بهم گفت خوش به حالت برای شارلی.موقع خداحافظی پدر نهال مارو برای مهمونی فردا شب خونه شون دعوت کرد.رفتیم با شارلی و خیلی خوش گذشت عموها و دایی های نهال خیلی با ما مهربونی کردن و یکی از دایی هاش گیر داده بود واسه عروسیتون ما هم می ایم.اولین بار بود سفره هفت سین میدم از نزدیک.نهال سفره رو چیده بود.قسمتی ازمیز نهار خوری رو تورهای صورتی و بنفش پهن کرده بود و همه چیز هفت سین رو با ربان و تور صورتی تزئین کرده بود.خیلی خوشگل بود.سفره هفت سین زرتشتی ها با هفت سینی که مردم دیگه میچینن فرق داره.مثلا اینا ساعت و قران و ماهی نمذارن اینه هم نمیذارن هر چی میذارن تو سفره طبیعیه و مال طبیعته مث سبزه و سیب و ...الان ساعت دو شبه منم هوس شیرینی های خوشمزه خونه نهال اینا رو کردم.یه پست دیگه ام دارم بازم مربوطه به نهال میذارمش تو پپپست بعدی اینجا زیاد میشه.

+ نوشته شده در ساعت 2:55 توسط آناشل |


پریروز شارلی و عمو از دبی برگشتن.شارلی شاد و سرحال بود که حسابی کار کرده و پول خوبی بدست آورده.دیگه به تیپ زدن و مشروب خوردن و سیگار و بیلیارد کمتر فکر میکنه.قبل اومدنش رفتم آرایشگاه تا فقط جلوی موهامو کمی فر کنم زنیکه برداشت کل موهاو فر کرد شدم عین بزغاله های صادراتی.اما شارلی خیلی خوشش اوم و میگه خوشگل شدی.دنباله موهامو میگیره میکشه و ولش میکنه تا موهام عین فنر برگرده بالا.ارایشگاهی که شارلی گفته بود نرم اونجا توسط پلیس برای همیشه پلمب شده.از اونور اخرین روز دانشگاه سامانو با افتضاح و رسوایی و آبرو ریزی اخراج کردن.با چند تا دختر تنه لش مث خودش در حال انجام خلاف دیدنشو و....قبل اینکه سر سامان با شارلی دعوامون بشه ازش خودم خوشم نمیومد چیزای خوبی هم راجع بهش نمیگفتن.شارلی وقتی راجع سامان فهمید فقط به من نگاه کرد.بعد هم که راجع ارایشگاه شنیده بود عین پاپا بزرگا با لبخند دست کشید رو سرم گفت دیدی من غیرتی و تعصبی نیستم فقط نگرانتم.گفتم تو خفه شو من خودم بلدم از خودم مراقبت کنم.شارلی هم سرشو یه وری خم کرد و فقط زل زد تو چشام.شب چهار شنبه سوری رفتیم شهرک امید که خونه چند تا دوستای قدیم شارلی اونجا بود.آتیشهای بزرگ باز کره بودند و فشفشه و انواع ترقه و بمب و خمپاره و همه چی.شارلی دست منو گرفت و چند بار از رو ایش بزرگی پریدیم.جوونا ضبط ماشینی رو روشن کرده بودن و تا میخواستن برقصن یه انتر رو موتور میومد و نمیذاشت.همینه دیگه جوون ایرانی تفریح میخواد چیکار!!!چند ساعتی اونجا بودیم و رفتیم از هایدا ساندویچ خریدیم.اینقدر مامان شارلی تلفن کرد  دیوونمون کرد.کوفتمون شد ساندویچا.شارلی منو گذاشت دم خونه و گفت یکی از عروسکات بده بذارم تو ماشین.بعد با حالت خاصی نگام کرد.گفتم بیا بریم هرچی دلت میخواد خودت از تو اتاقم بردار.با شیطنت خندید و گفت خواستم ببینم حاضر میشی عروسکاتو بهم ببخشی یا نه؟گفتم راستشو بخوای نه راضی نیستم.از ته دل خندید گفت میدونستم راضی نیستی.میخوام سر به سرت بذارم.بوسیدمش خداحافظی کردیم اومدم تو خونه تو اتاقم دیدم با اینکه پنجره فقط رو هم بوده بازم نبوده چه بوی دودی میاد.بوی دود و ترقه و فشفشه.یهو دلم شور افتاد زنگیدم شارلی پشت فرمون بود.آقا مقررات رانندگی رو خیلی به جا میاره زده بود کنار خیابون تا پشت فرمون حرف نزنه.گفتم رسیدی خونه بم اس بده.گفت خیلی خوب حالا بعد مامانم نوبت توئه.تا اس اش اومد خیلی نگرانش بودم.مامان و باباها اصلا راضی نبودن بیرون بریم.اما من دلم میخواست بعد اینهمه درس خوندن کمی تفرح کنم.البته با چیزایی که ادم تو جامعه میبینه بیشتر گریه اش میاد تا خنده و تفریح.از روزای اخر اسفند و نوروز و سال جدید و بدم میاد.دستش ندارم دوست دارم زودتر تموم شه بره.نوروز دلگیره و سرد و بی روح دوستت ندارم نوروز.

+ نوشته شده در ساعت 22:18 توسط آناشل |


 

شب ولنتاین شارلی با عموی مهربونش بلیط دبی داشتن.میخواستن برای کاری که عمو ازش حرف زده بود برن دبی.من و شارلی تنها بودیم چون والدین رفتن مهمونی و آنابل ام با دوستاش رفت بیرون و چون به مهمونی نرفت حسابی بابا و مامانو کفری کرد.البته من بهش حق می دادم شب ولنتاین با دوستاش بیرون خوش باشه.مهمونی میخواد چیکار.دو شب مونده به ولنتاین شارلی اومد خونه پیشم.همبرگر درست کردم  با سیب زمینی سرخ کرده.صدو بیست عدد بادکنک قرمز شکل قلب باد کردم که معده برام نموند اینقدر دلم درد گرفت..صدو بیست عدد هم شمع قرمز و سفید راه راه روشن کردم که ایکاش نمیکردم. .مامان خیلی سفارش کرده بود مراقب شمع ها باشمو و اتاقو با شمعهای روشن خالی نذارم تا آتیش سوزی نشه یه وقت.شارلی با اینکه سرش خیلی خیلی شلوغ بود و باید تا صبح بیدار میموند کاراشو بکنه و آماده رفتن بشه اما پشت تلفن بهم قول داد که اونشب وقتش تماما مال منه.تو اتاقم با هم شام خوردیم و با چراغای خاموش زیر نور شمعها عکس گکرفتیم اما عکسامون خیلی خوب نشد چون نور کافی نبود.بعد شارلی پیشنهاد داد برای اینکه خیالمون راحت شه زودتر شمعهارو خاموش کنیم.اول صدو بیست عدد بادکنک و ترکوندیم و پشت بندش صدو بیست عدد شمعو فوت کردیم که اینکار منو به غلط کردن انداخت.این چه فکر احمقانه ایی بود به سر من زد کل هوای اتاقو دود گرفته بود.ر و پنجره رو باز کردیم بو گند شمعا بره بیرون..واسه شارلی یه کراوات و یه کیف پول طوسی خریدم.خوشش اومده بود و اونم یه دستبند ظریف طلا گرفته بود.ازم خواست دستبندم همیشه به دستم باشه و هیچوقت درش نیارم..بهش قول دادم که درش نمیارم.الان یه هفته و نیم از اون شب قشنگ گذشته و شارلی با عموش رفتن دبی.صبحا که میرم دانشگاه خیلی احساس دلتنگی میکنم.تو مترو هم دیگه دونات نمیخرم بدون شارلی مزه نمیده.دلم براش خیلی تنگ شده.یک هفته مونده به عید برمیگردن ایران.دلم برای دیدنش داره پر میکشه.خدای مهربون پشت و پناه شارلی عموش و همه مسافران باشه.

+ نوشته شده در ساعت 21:21 توسط آناشل |


ساعت دوازده و نیمه شبه.توی تختخوابم دراز کشیدموعسلو سفت به سینم چسبوندموزیر لحافم فرو رفتم.دارم به روز پر استرس و ناامیدکننده ایی که گذروندم فکر میکنم.چه روز خسته کننده ایی بود.چه انتخاب واحد چرتی انجام دادم.اینقدر گریه کردمو اشک ریختمو التماس کردم که فکر می کنم حداقل دو کیلو ازم کم شد.چهار سال و هفت ترمه داریم با فلان فلان شده خانم......مسوول اموزش سر و کله میزنیم.زنیکه پتیاره سراپا عقده که فکر میکنی چون پشت میز نشستی میتونی به همه کس و همه چیز حکومت کنی. مگه کجای دنیای رو گرفتی تو؟چرا از زجر دادن دانشجوها خوشت میاد؟چرا ارضا میشی وقتی به پات میفتن و التماست میکنن؟امروز چند نفر مثل من بدون اینکه بخوان غرورشونو شکستنو و جلوی همه- همه ها- همه که میگم از رئیس اموزش تا مسئول گروه تا استاد و همکلاسیا بگیر تا فروشنده های بوفه اشکشون دراوردی؟

چرا از اشک ریختن بچه ها خوشت میاد.همیشه وقتی ازت سوال پرسیدیم مث سگ پاچمونو گرفتی و بی احترامی کردی و چون خودت احترام خودتو نگه نداشتی دانشجوهارو مجبور کردی بهت بی احترامی بکنن.کاری که وظیفه ات بوده و چون مسوول اون کار بودی تورو تمرگوندن پشت اون میز.  هیچوقت درست انجامش ندادی.یعنی مسوول بودی و وظیفه ات این بوده کار دانشجوهارو راه بندازی نه قمپز درکنی و فخر بفروشی که پشت میز نشستی.زورت میاد تو صورت دانشجوهای مستاصلی که نگاهشون پر از خواهش و التماسه نگاه کنی و سرتو بلند کنی و جواب بدی.اگرم دانشجویی صدای نحستو  تو اولین جوابت  نشنیده باشه و برای بار دوم چیزی رو بپرسه صدات مث سگ پاسبون یهو بلند شه بره هوا که مگه نمیبینی کار دارم؟کارت چیه اس ام اس خوندن و هرو کر با میز بغلیو درمورد ریختن ترشی حرف زدن.اس ام اس زدن و خوردن چایی بیسکوئیتت که الهی کوفتت نشه واجب تر از کاردانشجوهاس.

بعد میگن چرا دانشجوها و دانش اموزابا تنبلی و کسلی و دل شکسته وخاطری ازرده و یک مشت خاطرات تحقیر امیز و پر اهانت از مسولین اموزشگاه مدرسه و دانشگاه مربوطه ترم تحصیلی رو شروع میکنن.صدای جیغ دو تا گربه رشته افکارمو بهم ریخت.اه...سعی میکنم دوباره ذهنمو جمع کنم متمرکز شم رو اتفاقات امروز.چقدر امروز گریه کردم.چشمام خیلی میسوزن و پلکام ورم کردن.فردا آخرین روز تعطیلاتمه.نمیدونم این روزو چه طوری بگذرونم.ساز بزنم نقاشی بکشم.کار دستی درست کنم.یا پیراشکی بپزم.شایدم یه هدیه نقلی کوچولو گرفتمو به دیدن نهال رفتم یا هر کس دیگه تا دلشو شاد کنم.خیلی خستم ذهنم اشفته اس که فقط دلم میخواد اول دعا بخونم و بعد با یاد خدا بخوابم.

+ نوشته شده در ساعت 2:24 توسط آناشل |


خونه عموی شارلی خیلی خوش گذشت.چهل نفر مهمون دعوت کرده بود و خودشم لباس بابانوئل پوشید بهمون شیرینی و عیدی داد.استخر رو تا نصفه اب کرده بودند دورشو با تزئینات خاص کریسمس و بطریهای آب جو ترئین کرده بودند.یه بوقلمون درسته رو سرخ کرده بودن و تو شکمش پر از سس و الوی ترش بود.عموی شارلی ارکستر اورده بود و فضایی برای رقص درست کرده بود که همه اش با چراغای رنگی ریز تزئین داده شده بود.عیب کار فقط سرما بود چون محوطه خونه اش و استخر باز بود.پدرم نگران صدای ارکستر بود.درخت کاج بزرگی که واقعا زیبا تزئین شده بود کنار چراغا گذاشته بودن.اینقدر خوشگل بود این درخت هر کس وارد میشد توجه اش جلب میشد به این درخت خوشگل.همه میرفتن چه تکی چه دست جمعی با این درخت کاج عکس میگرفتن.همونشب عموی شارلی وقتی فهمید شارلی داره درسشو تموم میکنه پیشنهاد کاری تو دبی رو داد.شارلی خیلی هیجان زده کرد.متقاعدش کرده بود درامد خوبی دارن.قرار گذاشتن فردای مهمونی تلفنی درموردش بیشتر حرف بزنن.عمو از ماشین شارلی تعریف کرد و گفت در جریان خریدش بوده و اینکه ارزو کرد ایشالا برای دامادی گلش بزنن.اما شارلی زیر چشمی بمن نگاهی کرد و چشمک زد و خندید.یه دختر پسر جوونی تقزیبا همسن و سال منو شارلی تا قبل نوروز میخوان عروسی کنن.اخر مهمونی عموی شارلی با مادر پدر شون صحبت کرد و بهشون قول داد که خونه شو در اختیارشون بذاره برای عروسی.من خیلی تعجب کردم اخه خونه ممکن بود برای مهمونی های تولد خوب باشه اما برای عروس خیلی کوچیک بود.خودشونم به این قضی اشاره کردن و نهایتا تصمیم گرفتن  جشن نامزدی رو اونجا برگذار کنن.

عمو  خیلی مهربونه.خیلی به فکر جوونا و مشکلاتشونه.با اینکه خودش سنی داره ازش میگذره اما شاد و قبراقه و سرحال و میگه دوست داره زندگی کنه و زنده بمونه فقط برای خوشحال کردن دیگران.مرد خوشقلبیه.وقتی پدر شارلی شوع میکنه تیکه های کلفت پروندن اون با اینکه برادر کوچکتره اما همه اش  با شوی و اشاره به داداش بزرگش تذکر میده که بس کن.همیشه به شارلی گفتم خوش به حالش با این عموی شوخ شیطون باحال پر انرژی مهربون.خود عمو میگه دلیل خوشبختی و جوونی روحش اینه که ازداج نکرده.خوشحالم اخلاقیات شارلی به پدرش نبرده بیشتر شبیه مادرشه.مثل باباش حروم لقمه نیس با پنبه سر مردمو ببره.فقط ایکاش کمی جدی تر بود توی زندگی.

+ نوشته شده در ساعت 2:16 توسط آناشل |


هورااااااااا هوراااااااااااا

با ابنکه قبل سال نو خیلی خسته و کرخت و بی حوصله بودم اما اتفاقات تازه حسابی منو خوشحال و سرحال کرد.ازهمه  چیز مهم تر اینکه شارلی برای کاپشن چرمش اینقدر ذوق کرد و خوشحال شد که قلبا احساس شادی و ارامش کردم.کاپشنش فیت استیل بدنش بود خوشگل و نانازش کرده بود.

پدرو مادر شارلی براش یه ۲۰۶ مشکی براق خوشگل برای هدیه کریسمس خریدن.رانندگی عشق بیشتر پسراس.چون تا اونشب اینقدر شارلی رو خوشحال ندیده بودم.مادر شارلی برام یه اتوی مو خرید.اما مادرم تاکید میکنه که مصرف برقش بالاست.و از همه مهمتر خود شارلی یه بچه گربه سفید پشمالو ناناز خوشگل بهم هدیه داد.واقعا جز بهترین کادوهای کریسمس امسالم شده.من که یادم نمیاد اما شارلی میگفت یک ماه بود با هم دوست شده بودیم یه گربه سفید دیدی و گفتی چه خوشگله.منم چون دلت میخواسته امسال برات گرفتم.گربه تمیز کوچولویی که فقط سه هفته است اومده دنیا.طفلکی غریبیش میاد چون از مامانش جداش کردن.مکافاتی هم داریم با غذا خوردنش و شیر خوردنش.

شب کریسمس خونه پدر مادر شارلی بودیم.جای لوید و نورا خیلی خالی بود.همون شب لوید تلفن کرد.و نصیحتهای برادرانه ایی به شارلی کرد که با ماشین با احتیاط رانندگی کنه.

عموی شارلی مارو با خانواده شارلی برای شب سال نو منزلش دعوت کرده.اولش ذوقمرگ شدیم با شارلی که ماشین دار شده اما عیب کار اینه دیگه با هم کنار هم صبح های زود دوش به دوش هم تو خیابون نزدیک دانشگاه راه نمیریم.شارلی دست منو نمیگیره فرو کنه تو جیب کاپشنش تا گرم بشه.دیگه بلیط مترو ده سفره نمیخره.دیگه از مترو دونات نمیخریم و با شیر گرم تو دانشگاه بخوریم.شارلی گفت خوشحالم با ماشین میرم سر کار و مسیر طولانیه دانشگاه به سر کار رو زودتر طی میکنم.گفتم اما دیگه زیاد کنار هم نیستی مگفت خودم میام میبرمت صبح ها.ناخوداگاه دلتنگی شدیدی احساس کردم.حس کردم این پژو ۲۰۶ داره صمیمیت و نزدیکی روزهای ساده دانشجویی و دوستی من و شارلی رو بهم میزنه.احساسمو به شارلی گفتم.مثل همیشه ساده خندید و اطمینان دادد چیزی تو قلبش عوض نمیشه.بعدش به شوخی گفت دارم به ماشینش حسودی میکنم.حالا از شب کریسمس بیشتر بهم اس میده و زنگ میزنه که ناراحت نباشم.مدام تاکید میکنه هیچی عوض نمیشه و ماشین باعث میشه از شلوغی و ازار مردم در مترو راحت باشیم و تو یه خلوت دو نفره تو ماشین پیش هم باشیم.

امیدوارم پدر شارلی تو خونه عمو کمتر متلک بپرونه و اذیت بکنه.شارلی میگه بعد امتحانات میخواد با ماشین بریم شمال تا اب بندی شه.اما من دوست ندارم تو ماشینش بشینم.خدا کنه این قضیه منجر به جر و بحثی  بین من و شارلی نشه..

 

+ نوشته شده در ساعت 1:46 توسط آناشل |